به قلم: آمنه سبحانى‏

از بستگان شهيد

 

اولين مهمان‏

يك هفته از ازدواجمان گذشته بود كه به زاهدان آمديم تا بتوانيم خانه ‏اى اجاره كنيم. بابا بيش از خودمان نگرانمان بود. ايشان مى ‏گفتند با توكل به خدا قبل از شروع كلاس‏ هاى دانشگاه خانه هم پيدا مى‏ شود و ان شاء الله مشكلى از لحاظ درسى برايتان پيش نمى‏ آيد. به همين دليل به چندتن از همكارانشان سفارش كرده بودند تا اينكار سريع‏تر انجام شود. تأكيد هم مى‏ كرد كه سعى كنيد خانه در نزيكى دانشگاه باشد. بالاخره بعد از دو هفته سرهنگ دهمرده كه خدايش رحمت كند خانه ‏اى در خيابان دانشگاه، ميلان سوم برايمان پيدا كردند.

با كمك بابا توانستيم آن خانه را رهن كنيم. فرداى آن روز با كمك شهيد مسلم وسايلمان را از زابل به زاهدان منتقل كرديم. چند روزى طول كشيد تا توانستيم خانه را آماده كنيم. تلفن همراه نداشتيم. بابا همان روز اول گفت‏ اول از همه تلفن منزل را راه بيندازيد. خودشان هم اگر وقت نمى‏ كردند كه به ما سر بزنند تلفنى جوياى حالمان مى‏ شدند تا اينكه فهميدند خانه كامل شده. ساعت شش و نيم صبح بود و همسرم آماده رفتن به محل كار شد كه آيفون خانه به صدا در آمد؛ گفتم اولين مهمانمان رسيد. بابا پشت در بود، خيلى تعجب كردم. از همان بدو ورود احساس خوشحالى خود را نسبت به ما ابراز و شروع به تعريف و تمجيد و تبريك كردند.

هنوز براى تلويزيون ميز نخريده بوديم و از كارتن خودش به جاى ميز استفاده مى‏ كرديم. پدر با صداى بلند خنديد و گفت عجب ميزى! عجب سليقه ‏اى! خلاصه خيلى زود آماده رفتن شدند و خطاب به ما گفت دارم چند روزى مى ‏روم تهران، براى همين تصميم گرفتم قبل از رفتن، هديه خانه جديدتان را برايتان بياورم. بعد هم مهربان گفتند عروس خانم! تقديم به شما. و خداحافظى كردند و رفتند. بعد از رفتن، مشتاقانه در پاكت را باز كردم هديه ‏اش قرآنى با جلدى سفيد كه صفحه اولش را برايمان نوشته بود به همراه يك جانماز مخملى بزرگ. اگرچه مشغله كارى ‏اش زياد بود ولى هيچ گاه غم و شادى فرزندانش را فراموش نمى ‏كرد و حتى در اولين روز شادى زندگيمان با صفاى قلبش با ما همرا بود و با ساعت حضورش در خانه به ما فهماند تا به آن ساعت لحظه ‏اى فراموشمان نكرده است.

باباى عزيز! اگرچه در خانه ابدى‏ ات آسوده جاى گرفته‏ اى اما رفتن نا به هنگامت آتشى بزرگ به جانمان كشيد كه زبان را ياراى گفتن آن نيست.

 

فرصت نشده بخوابم‏

بعضى وقت‏ها پنجشنبه و جمعه‏ ها را اگر مأموريت نبودند همراه هم به زابل مى‏ رفتيم. بيشتر وقت‏ها خيلى خسته بودند. حتى مى‏ گفتند ديشب فرصت‏ نشده بخوابم و بارها مى‏ ديديم كه در ماشين از شدت خستگى آرام خوابش برده. وقتى بيدار مى ‏شدند مى‏ گفتند خوب شد كمى استراحت كردم، زابل كار زياد و وقت كم دارم.

 

صله رحم‏

به خاطر ندارم كه هيچ كارشان حتى مدت زمان نشستن شان در منزل بدون برنامه‏ ريزى باشد. هميشه او را در حال بازديد از خانواده شهدا، حتى در روستاهاى دور زابل و رسيدگى به اقوام و آشنايان مى‏ ديدم؛ اگر مى‏ شنيد يكى از آشنايان و دوستان ازدواج كرده ‏اند، حتماً با هديه ‏اى به خانه‏ شان مى‏ رفت.

 

حلال مشكلات‏

گاهى اوقات مى‏ ديديم افرادى درب منزل، جهت حل مشكلاتشان مى‏ آمدند و اجازه ملاقات مى‏ خواستند. با وجود اينكه در حال استراحت بودند ولى باز هم جهت رفع مشكلاتشان آن‏ها را مى ‏پذيرفت، آن‏ها هم دعا گويان خانه را ترك مى‏ كردند.

 

بركت قرآن‏

وقتى در خانه بود دوست داشت همه فرزندانشان در كنارشان باشند و از يكايك‏ مان جوياى احوالمان مى‏ شد و گاهى برنامه روزانه ‏مان را سؤال مى‏ كرد و در بين سخنان شان تأكيد به قرآن خواندن مى‏ كرد؛ به خصوص صبح‏ها قبل از بيرون رفتن از منزل، مى‏ گفت حتى اگر شده يك صفحه بخوانيد ببنيد چقدر آن روزتان پر بركت‏ تر است.

 

تربيت قرآنى‏

هميشه حضورش در خانه آموزنده بود يك روز كه دور هم بوديم به ما گفت وضو بگيريم و قرآن بياوريم. همه اطاعت امر كردند در اتاق كوچك، گرد هم آمديم. گفتند هر نفر يك صفحه از قرآن را بخواند. شروع كننده خودشان بودند و بعد همه خوانديم. نوبت من شد. سوره نور را بايد مى‏ خواندم. آن روز برايم تبديل شد به خاطره ‏اى فراموش ‏نشدنى و درسى شيرين براى تربيت فرزندانم. صبورانه نشست و مهربانه اشتباهات يكايك‏ مان را به ما آموخت. لحظه‏ اى از تربيت دينى فرزندانش غافل نبود اميدواريم هميشه براى عاقبت به خير شدن خودمان و فرزندانمان دعا كنى حبيب دلها.

 

تربيت دينى نوه كوچك‏

با همه گرفتارى‏ هاى كارى كه داشت ولى به فكر خوب تربيت شدن نوه ‏هايش هم بود و همواره ما را به توجه به فرزندانمان سفارش مى ‏كرد. به دليل اينكه پسرم عرفان، سنش براى رفتن به مهد كودك كم بود و قوانين مهد، بچه ‏هاى كمتر از شش ماه را پذيرش نمى‏ كردند. براى حل مشكل مان تصميم گرفتيم براى نگهدارى عرفان پرستار استخدام كنيم. به پيشنهاد يكى از همكاران يك نفر را براى اين كار دعوت كرديم. ايشان مى‏ دانستند كه مدتى است براى نگهدارى عرفان مجبوريم او را به خانه مادرم كه در شهر ديگرى- يعنى زابل- بفرستم. براى همين از ما پرسيد براى مشكل آقا عرفان چكار كرديد؟ در جواب گفتيم پرستار استخدام كرديم. پرسيدند خانواده‏ اش را مى‏ شناسيد؟ گفتم نه. از طرف يكى از همكاران معرفى شده. دوباره سؤال كرد مطمئن هستيد در خانه‏ شان مسائل شرعى و حلال و حرام به خوبى رعايت مى ‏شود؟ جوابى نداشتم، چون به آن فكر نكرده بودم و فقط نگهدارى سالم از عرفان برايم مهم بود. براى همين بعد از آن صحبت، عرفان را نزد هيچ پرستار كودكى نبردم. در همه چيز با ظرافت و دقت نگاه مى‏ كرد و هيچ چيز از نگاه مهربانش پنهان نبود؛ حتى توجه به نوع تربيت نوه كوچكش.

اميدوارم در بهشت برين هم گوشه چشمى به اين حبيب‏ هاى كوچكت داشته باشى، حبيب دلها.

 

تعريف خودشناسى‏

هميشه نحوه صحبت كردنشان آرام و زلال بود. وقتى در كنارشان بوديم لحظه ‏اى از بودنمان غفلت نمى‏ كرد و مسائل دينى و اسلامى را برايمان يادآورى مى‏ كرد. يك روز در كنار هم نشسته بوديم. صحبت را با اينكه هر كس چقدر خود را مى‏ شناسد شروع شد. سپس گفتند يكى برايم خودشناسى را تعريف كند. ناگهان همه ساكت شديم و به همديگر نگاه كرديم ولى خيلى زود خودشان اين سكوت كوتاه مدت را شكست و گفتند از طلبه ‏مان شروع مى‏ كنيم و شهيد مسلم آغازگر بحث شد و آخرين نفر صادق نوجوان بود كه جواب ‏هايش براى پدر شيرين و لذت بخش بود و كمى هم سر به سرش گذاشت.

راستش تا آن زمان به موضوع خودشناسى فكر نكرده بودم و فقط به عنوان يكى از فصل‏ هاى درسى در كتاب بينش پيش دانشگاهى مطالبى پيرامون خودشناسى خوانده بودم اما از آن زمان هر كجا مى‏ شنيدم و يا مى‏ خواندم با دقت و آگاهى مى‏ خواندم؛ ولى اى كاش هيچ وقت نظرات آن روز را از ياد نمى ‏بردم. و اين درس را چون آموختم هر گز فراموش نخواهم كرد. اگرچه طلوع آشنايى ‏مان در كنارتان به عنوان دومين عروس خانوده كوتاه بود ولى‏ يادت هميشه در قلبم زنده و ديدگانم را به باران اشك فراقت نمناك خواهم ساخت.

 

كار، خستگى، خواب و شب امتحان‏

سال 1389 در آزمون كارشناسى ارشد پيام نور بيرجند قبول شدم. اول خيلى ناراحت شدم كه اصلًا چرا آنجا را انتخاب كردم و احساس پشيمانى كردم. وقتى به بابا گفتم آنجا قبول شدم، خيلى خوشحال شد؛ طورى كه براى نشان دادن خوشحاليش برايم شروع به كف زدن كرد. خيلى خيلى خوشحال شدم و با تشويقى كه مرا براى رفتن كردند تصميمم عوض شد. براى ثبت نام رفتم. اما با شروع امتحانات ترم اول، مسير راه، دورى از فرزند چهار ماهه، و كار در اداره با ادغام شدن درس و امتحان كمى درس را برايم مشكل كرد.

براى امتحانات ده روزى را در بيرجند ماندم. اما يكى از دروس را نتوانستم خوب امتحان بدهم. به همين خاطر به شدت ناراحت بودم و با توجه به اينكه ترددم هر هفته صورت مى‏ گرفت به شدت خسته شده بودم. اما به خاطر زحماتى كه مادرم بابت نگهدارى پسرم مى‏ كشيد و مشكلاتى كه همسرم به خاطر تنهايى تحمل مى‏ كرد، خجالت مى ‏كشيدم اين ماجرا را به كسى بگوييم. از نتايج امتحانات ترم اول على‏ رغم كوششم خيلى نارحت بودم تا اينكه يك شب بابا به ديدنمان آمد. اوضاع درس و تحصيلم را پرسيد ولى چون با ايشان راحت بودم گفتم نتيجه يكى از امتحاناتم خوب نبوده بعد هم گفتم چون رفت و آمد برايم سخت است مى‏ خواهم ديگر براى ادامه تحصيل به بيرجند نروم.

بابا لبخندى زد و گفت توقع من از شما بيشتر از اين‏هاست. نبايد اين قدر زود خسته بشوى. بعد خاطره ‏اى از زمان امتحانات خودشان برايم تعريف کردند. مى‏ گفتند براى فوق ليسانس بايد به تهران مى ‏رفتم از طرفى هم مشغله‏ هاى كارى‏ ام زياد بود. روز قبل از امتحان بايد براى يك همايش آماده مى‏ شدم، بعد از همايش هم مشغول بدرقه مهمانان شدم و پس از آن به خانه آمدم ولى بايد كارهاى روز بعد را سر و سامان مى ‏دادم. نزديك اذان صبح و بعد از آن كمى كتابم را مطالعه كردم و به محل كار رفتم. از آنجا هم بايد به فرودگاه مى‏ رفتم و هنوز نتوانسته بودم استراحت كنم. براى امتحان، سر جلسه حاضر شدم ولى به محض توزيع پاسخنامه خوابم برده بود و وقتى به خودم آمدم لحظات پايانى امتحان بود. با تمام تلاش نتوانستم به همه سؤالات امتحان جواب بدهم ولى حتى يك لحظه هم احساس نااميدى و خستگى نكردم.

براى دلدارى دادن من هم گفت درست است كه خسته شده ‏اى ولى من توقع دارم تحصيلات خود را ادامه بدهى. حالا با مطالعه دفتر اول حبيب دل‏ها دانستم اگر چه جسمش خسته بود ولى روحش بلند بود و خستگى ناپذير. پدر با تمام وجود تو را مى‏ ستايم.

 

مشاور فعال‏

روزهاى اول كارى ‏ام در دانشگاه سيستان و بلوچستان بود. مرا به خوابگاه دانشجويى دختران معرفى كردند، اولش كار با قشرى كه تقريباً هم سن و سال خودم بودند كمى سخت بود. چون فكر مى‏ كردم پذيرفتن من از سوى دانشجويان كمى سخت باشد. تا اينكه زمان گذشت و زمان، خلاف آن را ثابت كرد و تقريباً براى بعضى از دختران گوش خوبى بودم. روزى يكى از آن‏ها كه همشهرى خودم هم بود نزد من آمد و گفت در جريان ازدواجش مشكلى پيش آمده. راستش خيلى ناراحت شدم و از اينكه نمى‏ توانستم كمكى به او بكنم ناراحت بودم. چند روزى گذشت و هر روز ناراحتى آن‏ دانشجو براى حل مشكلش بيشتر مى‏ شد؛ تا اينكه من بهترين راه حل را مشورت با پدر دانستم. همه بودند و قرار بود بابا براى بزرگداشت مقام شهيد ميرحسينى به زهك برود و بعد از آن هم به زاهدان بيايد. به همين دليل در خانه سر گردان بودم تا اينكه حاج خانم «مادر همسرم» براى آوردن صبحانه به آشپزخانه و بابا براى خوردن دارو به اتاق رفت. بعد از چند دقيقه وارد اتاق شدم و اجازه ورود خواستم. اولش كمى در نحوه گفتن تعلل كردم ولى خودشان چون اخلاقم را مى‏ شناخت، شروع به پرسيدن كرد. بعد از شنيدن چون منزل آن خانم در زاهدان بود بهترين پيشنهاد را دادند و گفتند حاضر هستند هم با پدر آن دختر خانم صحبت كنند و هم بخشى از جهيزيه را هم- اگر مشكل دارند- تهيه كنند. راستش خيلى خوشحال شدم آن قدر كه ديگر نتوانستم خبر را تا روز بعد پيش خودم نگهدارم و براى گفتنش به آن دختر خانم سراغ تلفن نروم. بعد از اين هم چندين بار جوياى احوالش از من شد. اين‏ها همه نتيجه خداشناسى و اخلاص در وجود پر بركتشان بود. حبيب دلها! حالا هم جوياى احوال همه‏مان باش!*

.......................................................

*) حبيب دلها دفتر سوم، ص: 279