گفتگو با حجت الاسلام و المسليمن حاج آقاى اعتمادى

 

 

 

- بسم الله الرحمن الرحيم. به عنوان اولين سؤال بفرماييد آشنايى شما با شهيد حسينى از چه زمانى بوده است؟ خاطره ‏اى از نحوه آشنايى‏تان و تداوم اين آشنايى بفرماييد.1

بسم الله الرحمن الرحيم. افَوّضُ امرى الى الله، انّ الله بصير بالعباد2. آشنايى بنده با شهيد حسينى از اوايل دهه چهل بود. منتها از سال 1350 تا 1357 در خدمت و در كنار ايشان بودم.

اين سيد بزرگوار، با استعداد، با سواد و شجاع، از زمانى كه امام خمينى (ره) را رژيم پهلوى دستگير و تبعيد كرد، قاطعانه از ايشان دفاع مى‏ كرد. خودش پيرو امام بود و سعى مى ‏كرد كه ديگر عزيزان انقلابى هم پيرو امام باشند. از آن زمان ما در كنار آن شهيد بوديم، حتى در نمازهاى جماعت و درس و بحثى كه در خدمت ايشان در مسجد حكيم شهرستان زابل داشتيم. مسائل گوناگونى در اين مدت از ايشان مشاهده شد. يكى اينكه پايگاهى بود براى آقايانى كه تبعيد مى‏ شدند به منطقه سيستان، امثال آقايان طالقانى، كلانترى، ميرمحمدى از رفسنجان، روشنى از خرم آباد و ... اولين كسى كه از اينها استقبال مى ‏كرد، شهيد حسينى بود و در اين كارها خيلى ممتاز و پيشتاز بود.

 

- در واقع به عنوان پايگاهى بود كه حتى افرادى كه به آنجا تبعيد مى‏ شدند، ايشان آنها را به كارگيرى و از آن‏ها استفاده مى‏ كرد.

بله! از آنها استفاده مى‏ كرد و در جلسات از آنها دعوت مى‏ كرد و آنها را به مردم معرفى مى‏ كرد. مردم را دعوت مى‏ كرد و مى‏ آمدند، آنها را مى‏ ديدند و مى ‏فهميدند كه رژيم دارد چه كار مى‏ كند. رهنمودهاى حضرت امام را مى‏ گفتند و اين كه بايد در مسيرى حركت كنيم كه امام انتخاب كرده است و اين راه هم بهاى زيادى لازم دارد. چند روزى كه مى ‏شد، رژيم مى‏ ديد كه پايگاهى قوى ايجاد كرده ‏اند و در واقع مى‏ ديد كه راه امام دارد تأييد مى ‏شود و نهضت دامنه ‏اش وسيع مى‏ شود. فكر مى‏ كردند اگر آنها را تبعيد كنند، ديگر نمى ‏توانند حرف بزنند، ولى در چنين پايگاهى مردم خدمتشان مى ‏آمدند و نسبت به مسائل آگاهى پيدا مى‏ كردند. رژيم كه مى‏ ديد با حضور اين‏ها دچار شكست مى‏ شود، اينها را به جاى ديگر تبعيد مى‏ كرد.

 

- آيا كسانى كه به زابل تبعيد مى شدند فعاليتى داشتند و موجب رشد و آگاهى مردم منطقه مى ‏شدند؟

بله! باعث مى‏ شد كه مردم بيشتر با مسائل نهضت آشنا بشوند كه مى ‏شدند و در همان مسير هم حركت مى‏ كردند. يكى از ويژگى‏ هايى كه شهيد حسينى داشتند، اين بود كه وقتى اينها را تبعيد مى‏ كردند، از اينها استقبال مى ‏كرد و به هيچ قيمتى راضى نبود كه تنها باشند، اينها را به منزلش مى‏ آورد. به هر حال پايگاهى قوى بود.

 

- رژيم در مورد اينكه از اين افراد پذيرايى و براى آنان برنامه ريزى مى‏ كرد، چه عكس العملى نشان مى‏ داد؟ ايشان را محدود نمى‏ كرد؟

رژيم هميشه مزاحم ايشان بود، تا سرانجام ايشان را زندان كرد و ايشان يك سال زندان بود. حتى وقتى از زندان برگشت، من از ايشان سؤال كردم كه حاج آقا! چرا ريش شما يك مقدار كوتاهتر شده است؟ گفت: آنجا كه ريش و عبا و قبا نمى‏ گذارند، به خاطر اينكه شناخته نشوند. اگر آنجا ريش داشته باشند كه شناخته مى‏ شوند و آنهايى كه در زندان هستند، مى‏ آيند اطرافش را مى‏ گيرند و مسائل دينى مى‏ پرسند. بنابراين كارى مى‏ كنند كه نفهمند اين شخص روحانى است.

 

- نحوه زندان رفتن شهيد حسينى به چه شكلى بود و علت دستگيرى ايشان چه بود؟

نحوه زندان رفتن ايشان يك بهانه بيشتر نبود. اين كه از تبعيدى‏ ها استقبال مى‏ كرد. در واقع پايگاهى براى آنها و پايگاه عظيم و قرص و محكمى براى انقلاب و سفارش ‏هاى حضرت امام بود.

 

- چگونه ايشان را دستگير كردند؟

چندين‏ بار موقتاً ايشان را مى‏ بردند شهربانى، اما در يك بعد از ظهر، ما در حوزه علميه بوديم كه مأموران ريختند در كتابخانه و كتاب‏هايى را جمع آورى كردند.

 

- منظور، حوزه علميه مسجد حكيم است؟

بله! اين حوزه آن زمان داراى 6 حجره بود. در هر حجره يكى از رساله‏ هاى حضرت امام خمينى بود. ما آن روز رساله‏ ها را از پنجره يك اتاق داديم به خانه‏ اى كه پشت مدرسه بود. در نتيجه مأموران هيچ كدام از رساله‏ هاى امام خمينى را نديدند و فقط كتاب‏هاى ديگرى را جمع كردند. بعد ما با منزل شهيد حسينى تماس گرفتيم، متوجه شديم عده ‏اى هم آنجا هجوم آورده ‏اند. يك مقدار كتاب از آنجا و يك مقدار كتاب از اينجا جمع كردند. غروب كه براى نماز تشريف آورد، ديديم مأموران هم همراه شهيد حسينى هستند. نماز مغرب و عشا را كه در مسجد حكيم خوانديم، مأمورين گفتند: تا اداره همراه ما بياييد! ايشان گفت: بفرماييد. و از همان جا ايشان را به زاهدان و از آن جا به تهران و زندان قصر منتقل كردند.

 

- از ديگر فعاليت‏ هاى ايشان بگوييد.

فعاليت‏ هاى ايشان مختلف و متفاوت بود. شب‏ها در منزل حاجى عارف3 هميشه جلسات قرائت قرآن داير بود و بعد ايشان تفسير مى‏ گفت. جوان‏ها خيلى شيفته و علاقه‏ مند به ايشان بودند. اينكه رژيم ايشان را دستگير كرد، علتش اين بود كه جوان‏ها اطراف ايشان جمع شده بودند، از خودش هم مى ‏پرسيدند كه به چه علت جوان‏ها دور شما جمع مى‏ شوند؟ مى‏ گفت: ما بايد تا جايى كه از ما ساخته است مشكلات و مسائلشان را پاسخ دهيم و حل كنيم. ما مأمور همين كار هستيم.

 

- از نظر علمى در چه سطحى بود؟ مى‏ گويند تحصيلات ايشان در حدّ اجتهاد بوده است. نظر شما چيست؟

بله! ايشان تا جايى كه خوانده بود خيلى حاضر جواب بود و خيلى هم خوب مى ‏فهميد. مجلس ايشان خيلى اثربخش بود و خيلى تأثير داشت؛ اگر كسى در مجلس ايشان مى‏ آمد و يك يا دو جلسه شركت مى‏ كرد، مسلماً تحت تأثير قرار مى‏ گرفت. سيد بزرگوار و با تقوايى بود. تقواى او انسان را شيفته مى‏ كرد و تحت تأثير قرار مى‏ داد. فوق العاده به امام خمينى اعتقاد داشت. وقتى انسان دقت كند مى‏ بيند شيفته راه امام بود. هر چه امام مى‏ گفت با جان و دل قبول مى‏ كرد. اين مسائل باعث مى‏ شد كه بيشتر جوان‏ها اطراف ايشان جمع شوند و مسائل را از ايشان سؤال كنند. تا پيروزى انقلاب در منطقه سيستان و شهر زابل رهبرى نهضت و انقلاب را در دست داشت.

 

- نحوه ارتباط به چه شكلى بود. به هر حال حضرت امام سخنرانى داشت و اعلاميه صادر مى‏ كرد، اينها به چه شكلى به سيستان مى‏ رسيد؟

در زمانى كه امام در ايران بود، اعلاميه ‏ها و سخنرانى‏ هاى امام به سبب دوستان، هم به صورت نوار و هم به صورت نوشته مى‏ رسيد، اما وقتى امام در نجف بود دوستانى كه از اينجا خدمت امام مى ‏رفتند، نوارها را مى ‏آوردند. اعلاميه‏ ها كه از نجف مى‏ آمد، در قم تكثير و بين دوستان تقسيم شده و به شهرها فرستاده مى‏ شد و به اين شكل مطالبى كه آنها مى‏ آوردند شبها در منزل‏ها پخش مى‏ كرديم.

 

- اين كار توسط چه كسانى انجام مى‏ شد و آيا طلاب حوزه علميه نيز در اين كار نقشى داشتند؟

بله! در اوج انقلاب طلبه ‏اى به نام عباس دهباشى بود كه رابط ميان قم و زابل بود. اكثر اين مطالب به واسطه ايشان مى‏ آمد. دو يا سه ماه مانده بود كه انقلاب پيروز شود، ساواك قم او را دستگير كرد و تقريباً دو ماه زندان بود. انقلاب كه پيروز شد او هم آزاد شد. ايشان بعد وارد سپاه شد. جنگ افغانستان كه شروع شد به مبارزان افغانستان ملحق شد. بعد جنگ ايران و عراق شروع شد و عباس دهباشى در جنگ ايران و عراق در گروه‏ هاى تخريب و شناسايى همكارى داشت. بعضى مواقع بين نيروهاى عراقى نفوذ مى‏ كرد و لباس آنها را مى‏ پوشيد و حتى در يك مورد، يك يا دو شب ايشان را زندانى كرده بودند. دليلش هم اين بود كه جلوتر از يك يا دو نفر رفته بود غذا بگيرد. گفته بودند شما نظم را به هم زده ‏ايد، به همين دليل بايد دو شب زندان برويد. به هر حال طلبه ‏اى بسيار با شهامت و با جرأت بود كه به شهادت رسيد.

 

- افراد ديگرى كه از نزديك با شهيد حسينى ارتباط داشتند چه كسانى بودند؟

حاج ابراهيم كيخا، و حاج دوستى كه خيلى شيفته شهيد حسينى بودند و ملا محمد جان دلارامى كه خيلى به شهيد حسينى محبت داشت. امثال اينها زياد بودند. گروهى از دكترها و مهندسين نيز بودند كه در اوايل، دور شهيد حسينى را گرفته و همراه شهيد حسينى بودند تا آخر كه انقلاب پيروز شد. افراد ديگرى نيز بودند كه يار و ياور شهيد حسينى بودند.

 

- فرموديد كه ايشان شيفته راه امام خمينى بود و اطاعت كاملى از فرامين ايشان انجام مى‏ داد. در سيستان رهبرى نهضت را ايشان برعهده داشت. ارتباط نزديك و مؤثرى با قم داشت و از طريق اعلاميه و پيام‏هايى كه از حضرت امام مى ‏رسيد با مطالب آنها آشنا مى ‏شد و به مردم مى‏ رساند. راهپيمايى‏ هايى كه قبل از پيروزى انقلاب در سيستان و شهر زابل انجام مى‏ شد، توسط چه كسى رهبرى مى‏ شد؟ ايشان در آن ايام چه مى كرد و آيا نقش اساسى و مهمى داشت؟

بله! تمام اين راهپيمايى‏ ها توسط شهيد حسينى راهنمايى و هدايت و سازمان‏دهى مى‏ شد و خود ايشان مستقيماً رهبرى مى ‏كرد. اولين راهپيمايى كه در شهرستان زابل راه افتاد از مسجد حكيم شروع شد تا ميدان امام حسين (ع) و در همان خيابان آن روز نماز جماعت خوانده شد. با آن كه تانك‏هاى ارتش و نيروهاى شهربانى هم آن روز زياد آمده بود.

 

- چه زمانى بود؟

اواخر سال 1357 بود.

 

- يعنى هم زمان با پيروزى و در اوج انقلاب؟

بله! اوج انقلاب بود، و از اينجا شروع شد. با همه اين اوصاف و فعاليت‏ها ايشان شديداً مواظب بود كه در منطقه سيستان كسى شهيد نشود. اگر تدبير ايشان نمى‏ بود، مسلماً خيلى شهيد مى‏ شدند. تلفاتى هم كه مى‏ داد به دلايلى خيلى خوشايند نبود. چون گروه ‏گرايى و فاميل‏ گرايى در منطقه بود و ايشان خيلى مواظب بود كه اين مسأله پيش نيايد.

 

- يعنى با توجه به قوم‏ گرايى كه حاكم بود، ايشان با تدابير خود از بروز اتفاقات و حوادث ناگوار جلوگيرى كرده بود و اجازه نداد كسى به شهادت برسد و احياناً خللى در راه نهضت و كند شدن انقلاب در منطقه به وجود بيايد؟

بله! مثلًا رژيم برنامه ‏ريزى كرده و گروهى از وابستگان خود را دعوت كرده بود كه شما به نفع رژيم راهپيمايى كنيد. اينها آمدند شيشه خيلى از مغازه ‏ها را شكستند و اجناسشان را به غارت بردند. در آن روز، صاحبان مغازه‏ ها را شهيد حسينى در مسجد جامع مرحوم شريفى جمع كرد، اما مردمى كه به مغازه ‏هايشان دست برد زده بودند، قصد اعتراض داشتند. شهيد حسينى فرمود كه شما حق نداريد برويد بيرون. گفتند: اموال ما را برده ‏اند. گفت: اگر اموال شما را برده‏ اند همين مردمى كه اينجا هستند آن‏ها را پس مى‏ دهند. اموال شما گم نمى ‏شود ولى اگر جان شما از دست رفت چه مى‏ كنيد، و نگذاشتند كسى بيرون برود. اگر بيرون مى ‏رفتند، صدها نفر آن روز كشته مى‏ شدند چرا كه آماده بودند و برنامه ‏ريزى كرده بودند كه برويم مغازه ‏ها را تاراج كنيم. خواه و ناخواه آنها مى‏ آيند دفاع مى ‏كنند؛ شما هم آن‏ها را به گلوله ببنديد و بگوييد خود مردم بودند كه همديگر را كشتند. شهيد حسينى فرمود: نه! شما بيرون نرويد كه بهانه دست آنها مى‏ افتد.

 

- سخنرانى‏ هايى كه صورت مى‏ گرفت و اعلاميه‏ هايى كه در سطح شهر پخش مى‏ شد، اينها هم توسط ايشان هدايت و انجام مى‏ شد؟

همه اعلاميه ‏ها و سخنرانى‏ ها توسط ايشان هدايت و انجام مى ‏يافت. اما از اول ايشان ممنوع المنبر بود. وقتى انقلاب به اوج خود رسيد، ديگر خود ايشان سخنرانى مى‏ كرد، اعلاميه مى ‏داد و به قلم خود مى‏ نوشت.

 

- يعنى ممنوعيت منبرى كه داشت ديگر بى اعتبار شده بود و ايشان هم اعتنا نمى‏ كرد؟

بله! وقتى انقلاب به اوج خود رسيد، ديگر ايشان اعتنائى نكرد و سخنرانى مى‏ كرد. البته وقتى ممنوع المنبر بود، از سوى رژيم به ايشان پيشنهاد كردند منبر برود، گفت: من منبر نمى ‏روم، منبرى كه شما بگوييد برو يا نرو، نمى‏ روم. ولى وقتى انقلاب به اوج خود رسيد ديگر اعتنايى نكرد و سخنرانى مى‏ كرد. خود ايشان از ابتداى راهپيمايى‏ ها حضور داشت و خيلى هم آگاه به مسائل بود.

 

- در راهپيمايى‏ هايى كه صورت مى ‏گرفت مردم چقدر شركت مى‏ كردند؟

مردم وقتى فهميدند كه انقلاب دارد به اوج خود مى‏ رسد، همه شركت مى‏ كردند.

 

- يعنى قريب به اتفاق مردم دور هم جمع مى‏ شدند و در مخالفت با رژيم در راهپيمايى‏ ها حضور مى‏ يافتند؟

بله! اول، مردم خيلى شركت نمى‏ كردند اما بعداً حضور مى ‏يافتند؛ مغازه ‏داران و حتى كارمندان دولت و سربازان هم مشاركت داشتند. البته دولت نيز ضعيف شده بود. وقتى هم حضرت امام در عراق بود و دولت عراق آب و برق منزل امام را قطع كرده بود، مردم مغازه‏ هايشان را بستند؛ اما به زور عده ‏اى را آوردند كه نزديك ظهر مغازه ‏هايشان را باز كردند.

 

- راجع به ويژگى‏ هاى اخلاقى و اجتماعى ايشان اگر مطلبى داريد بفرماييد.

اخلاق ايشان خيلى زيبا بود. يعنى اگر ايشان نبود، مشكلات فراوانى در آن منطقه به وجود مى ‏آمد. يكى از نكات مهم سياسى او اين بود كه در جريان انقلاب حتى يك فشنگ هم از مراكز نظامى جا به‏ جا نشد. و اين خيلى مهم بود كه انقلاب بشود و يك فشنگ جابه ‏جا نشود. از نظر اجتماعى ايشان جنبه مردمى داشت. با مردم بود و مردم هم با او بودند. اگر مردمى نبود كه نمى ‏توانست در رأس انقلاب در سيستان قرار بگيرد و مردم از ايشان حمايت كنند. همه طبقات از ايشان حمايت مى‏ كردند و موفق هم شد.

ايشان در آن موقعيت نمازى نخوانده بود كه گريه نكرده باشد. ناراحتى زيادى مى‏ كشيد كه مى‏ ديد رژيم به مردم ظلم مى‏ كند. سعى مى‏ كرد به هر نحوى مى‏ شود مردم را آگاه كند و امام را معرفى كند تا مردم بيشتر، اعتقاد، دانش، ايثار، شجاعت و ... امام را بشناسند.

انقلاب پيروز شد و ايشان نماينده مجلس شوراى اسلامى شد، كه در هفتم تير به شهادت رسيد. خصوصيات اخلاقى خوبى داشت. علم و دانش و شجاعتش خيلى خوب بود، عقيده‏ اش خيلى محكم بود كه اگر كسى با ايشان جلسه‏ اى داشت، تحت تأثير قرار مى‏ گرفت و اين خيلى مهم بود. خيلى حاضر جواب بود و به هر نوع سؤالى فوراً پاسخ مى‏ داد. همّ و غمّ ايشان انقلاب و امام بود و خيلى در اين راستا تلاش مى‏ كرد.

 

- رابطه ايشان با علماى منطقه چگونه بود؟

از نظر اخلاقى و مرام سياسى كه داشت، همه را در يك مسير هدايت كرد؛ يعنى نهضت را طورى رهبرى مى‏ كرد كه با اتحاد و وحدت، همه طبقات مردم شركت داشتند. هم روحانى و غير روحانى، بازارى، ادارى و ... همه اينها شركت داشتند. يكى از مرام‏ هاى ايشان اين بود كه در مسير وحدت خيلى تلاش مى ‏كرد.

 

- يعنى هم وحدت بين تشيع و تسنن منطقه و هم بين نيروهاى انقلاب؟

در كل، در تمام منطقه بحثش اين بود كه يك اتحاد و وحدت و يك تشكل واحدى ايجاد كند.

 

- به نظر حضرت عالى رمز موفقيت شهيد حسينى چه بود؟

ايشان واقعاً سعى مى‏ كرد جوان‏ها را تربيت كند و با جوان‏ها ارتباط داشته باشد؛ براى اين منظور حوزه علميه را تأسيس كرد و در آن زمان طلبه ‏هاى زيادى تربيت كرد. يكى از عوامل موفقيت ايشان اين است كه با جوان‏ها بيشتر سر و كار داشت و به آن‏ها اهميت مى‏ داد و علاقه داشت. او جوان‏ها را دوست داشت و جوان‏ها او را دوست داشتند. بنده رمز موفقيتش را در اين راستا مى ‏بينم. ديگر اينكه خودش به سراغ مردم مى ‏رفت و منتظر نمى ‏شد كه مردم به سراغش بيايند. با فقرا همنشينى داشت و مى‏ گفت: من فلان روز به منزل شما مى ‏آيم. يعنى به يك شكل خيلى خودى برخورد مى‏ كرد. خودش به سراغ مردم مى‏ رفت، مردم را دعوت و آگاه مى‏ كرد. مى‏ گفت ما وظيفه داريم؛ زيرا ما مسلمانيم و از مسلمانى آن چه كه بايد داشته باشيم نداريم. بياييد دقت كنيد چه كسى بر ما حكومت مى‏ كند. سعى مى‏ كرد كه مردم، آگاه بار بيايند، هدف را بفهمند، اسلام را بشناسند، دين را بشناسند و با عقايد و ارزش‏هاى اسلامى بيشتر آشنا شوند.

 

- درباره فعاليت‏ هايى كه خود حضرت عالى در ايام انقلاب داشتيد، اعم از سخنرانى، توزيع اعلاميه، شركت در راهپيمايى و ... توضيح بفرماييد.

در كنار همكارى با شهيد حسينى يكى از فعاليت‏هاى من اين بود كه در راستاى شناساندن حضرت امام خمينى به مردم، توضيح المسائل ايشان را توزيع مى‏ كردم و به كسانى كه شهيد حسينى مى‏ فرمود مى ‏رساندم. در اوج انقلاب نيز در راهپيمايى ‏ها حضور داشتم. در سال 1357 ما در روستاى اديمى عزادارى امام حسين (ع) داشتيم، اما عده ‏اى در بيرون مجلس عزادارى عليه ما شعار مى‏ دادند؛ البته ما در اين فكر بوديم كه وظيفه‏ مان را انجام دهيم. يك عده ‏اى هم مى‏ گفتند: بايد اين شيخ را كتك بزنيم كه گول خورده است و به خاطر پول‏ هايى كه گرفته است، دارد اينجا تبليغ مى‏ كند و مردم را تشويق به پيروى از [امام‏] خمينى مى‏ كند!

 

- يعنى تصور مى ‏كردند، پولى بوده و تقسيم شده و به شما هم رسيده و اكنون به خاطر آن پول‏ ها تبليغ مى‏ كنيد!

بله! عده ‏اى مى ‏گفتند ايشان هم پول گرفته است. البته ما هم مى‏ گفتيم او مرجع تقليد است و تشخيص داده كه شاه آدم فاسدى است و لياقت ندارد كه رهبر اين مردم و ملت ايران باشد و اين آدم فاسد را بايد بيرون كنيم. با سخنان مداوم و گفتگو با آنها، عده ‏اى برگشته و قانع مى‏ شدند، ما هم به مردم رساله امام را مى‏ رسانديم. اعلاميه ‏هايى كه مى ‏آمد به آنان مى‏ داديم و بعضى مواقع در منازل مى ‏انداختيم و يا يك سرى مطالب آماده مى‏ كرديم و به جوان‏ها مى ‏داديم كه شبانه روى ديوارها بنويسند و يا در منزل‏ها بياندازند. تا پيروزى انقلاب برنامه ما اين بود؛ اما در هر حال از شهيد حسينى خط مى‏ گرفتيم.

 

- در واقع رهبرى را ايشان بر عهده داشت و سازماندهى مى‏ كرد و فعاليت‏ها انجام مى‏ شد. ظاهراً منزل حضرت عالى در همان روستاى اديمى تحت نظر بوده است؛ و مأمورها دائماً آن‏جا را تحت مراقبت داشته‏ اند.

بله! مدت چند ماه، منزل ما به ويژه در شب‏ها در محاصره مأموران ژاندارمرى روستاى اديمى بود اما در اين مدت فعاليت را تعطيل نكرديم. وقتى مى‏ ديديم اينها محاصره مى‏ كنند، جاهاى ديگر، دوستانى داشتيم و اعلاميه ‏ها را مى‏ داديم و توزيع مى‏ شد. از جاهاى ديگر كمك مى ‏گرفتيم و برنامه‏ ها را اجرا مى ‏كرديم. به هر حال با لطف خداى متعال انقلاب پيروز شد و امام هم برگشت و همه سرافراز شدند.

 

- تا اينجا بحث‏ها راجع به انقلاب و به خصوص شهيد حسينى بود كه به هر حال ايشان زحمات فراوانى در سيستان كشيد، هم در امر پيروزى انقلاب و هم در جنبه‏ هاى مختلف اجتماعى سياسى. حضرت عالى بعد از انقلاب و قبل از جنگ چه فعاليت‏ هايى داشتيد؟

بعد از آن كه انقلاب به پيروزى رسيد، در مواردى از طرف ايشان، بنده نظارت داشتم به ويژه در انتخابات بنده ناظر بودم و نيز فعاليت‏هاى ديگرى كه پيش مى ‏آمد، مثلًا سخنرانى و نيز با مبلغينى كه اعزام مى‏ شدند، همكارى داشتم. بعد جنگ شروع شد و ما بسيج شديم و آموزش ديديم. اولين كسى كه در آن منطقه وارد شد بنده بودم، بعد بقيه روحانيت هم آمدند. پانزده روز آموزش ديديم. بعد از پانزده روز گفتند هر كس در منطقه خودش بسيج تشكيل بدهد. بنده رفتم در روستاى اديمى 6 نفر بسيجى داراى پرونده از جوان‏ها و نوجوان‏ها تشكيل و خودم آنها را آموزش دادم.

 

- بعد از شروع جنگ حضرت عالى چه فعاليت‏هايى داشتيد و چند بار به جبهه رفتيد؟

وقتى پشت جبهه بودم، همه جا با نيروهاى بسيج مستضعفين و سپاه پاسداران انقلاب اسلامى براى سخنرانى مى ‏رفتم. به يك دبيرستان در زهك رفتم سخنرانى كردم، وقتى صحبتم تمام شد، هشتاد نفر از جوان‏ها آمدند و گفتند ما آماده ‏ايم برويم جبهه. بنده خودم به دفعات و مكرر در جبهه حضور پيدا مى‏ كردم. از طرف سازمان تبليغات، گاهى از طرف بنياد شهيد، يك زمان از طرف جهاد سازندگى و چند دفعه هم از طرف بسيج بود و در مناطق مختلف مانند دهلران، ماهشهر، انديمشك، دشت عباس، دشت آزادگان، شلمچه و ... حضور داشتم.

 

- اگر خاطراتى از جنگ داريد براى ما بيان كنيد.

خاطرات جنگ، خاطرات بسيار معجزه ‏آسا و شيرينى است؛ اگر ياد همه ما باشد امام فرمودند: جنگ نعمت است. جنگ دانشگاه است. در واقع در جنگ همين جوان‏هايى كه ما در كوچه و خيابان مى ‏بينيم، اينها هر كدام كه جبهه مى‏ رفتند يك نيروى بسيار عظيم و پرقدرتى براى اسلام بودند، از جمله شب‏ هاى عمليات كه مى‏ شد، مى ‏گفتند: آقايان وصيت نامه ‏هايتان را بنويسيد. وقتى به چهره ‏شان نگاه مى‏ كرديم، چهره‏ هايى بود درخشان، خندان، نورانى كه با يك عشق و شوق وصف ناشدنى وصيت نامه مى‏ نوشتند. همين بچه‏ ها وقتى زيارت عاشورا مى‏ خواندند، به نحوى گريه مى‏ كردند كه بيهوش مى‏ شدند، دعاى كميل و توسل مى‏ خواندند. تمام اينها خاطرات عجيبى است.

يك روز يك بسيجى تقريباً سيزده ساله را ديدم كه در چادرى كه ما بوديم داشت گريه مى‏ كرد. نام اين بسيجى عبدالحسين بود. گفتم: چرا گريه مى ‏كنى؟ گفت: گريه مى‏ كنم كه آمدم جبهه تا خط مقدم بروم و در عمليات شركت كنم، گفتند تو را نمى ‏بريم. گفتم. خوب شما پشت جبهه باشيد و خدمت كنيد. شما كه نيت خير داشتيد به آن خير رسيده ‏ايد. گفت: نه! من آمده ‏ام كه در عمليات شركت كنم. گفتم: سن تو كم است و عمليات طول مى‏ كشد، خسته، گرسنه و تشنه مى‏ شوى. برايت سخت است. گفت: نه آقا! من همه اينها را مى‏ فهمم. گفتم: گلوله خمپاره هم ‏قد تو است. گفت: مسأله ‏اى نيست من آماده ‏ام در عمليات شركت كنم. بعد گفتم: اگر شهيد شدى كه هيچ، اگر اسير شدى چى؟ عراق شما را در صحفه تلويزيون نشان مى ‏دهد. مى‏ گويد ايران نيرو ندارد كه بچه ‏ها را مى ‏آورد. اين براى نظام ما نقطه ضعفى است.

بعد يكى از جوان‏هاى رزمنده را صدا زدم. يك كوله پشتى آورد. بستند به پشتش با تجهيزات كامل: هفت نارنجك، هشت خشاب پر، يك تفنگ ژ. ث. بعد كلاه سر گذاشت كه تا روى لب او بود. گفتم در اين تپه‏ ها با اين آقا بدو؛ ببينم مى‏ توانى يا نه. هر چه او دويد اين هم دويد. خيلى دويدند. بعد برگشتند. گفتم: عبدالحسين، نمى‏ توانى. گفت: آقا من كجا عقب ماندم؟ هر چه خواستم كه او را منصرف كنم نتوانستم.

همان جا به دوستان عرض كردم، آقايان، ما نبايد به اين بگوييم بچه، اگر سن و سالش كم و كوچك است ولى قدرت شهامتش زياد است. اميرالمؤمنين هم كه وزير پيغمبر شد، سن و سالش كم بود؛ اما يك عده ايراد گرفتند كه اين سن و سالش كم است. به سن و سال نگاه نكنيد. واقعاً نيرو و انرژى‏ بگيريم. اينها رهبران ما هستند، همان طور كه حضرت امام فرمود كه حسين فهميده رهبر ما است كه نارنجك به كمرش بست و به زير تانك دشمن رفت.

امثال اينها زيادند. مى‏ ديدند كه دستشان قطع شده است، اما نمى ‏گفتند آخ! بياييد به ما كمك كنيد، مى ‏گفتند: شما برويد جلو، نمى ‏گفتند: ما را جمع كنيد. يكى تركش خورده بود و از بدنش خون جارى بود و هنوز پانسمان نكرده بودند. به دكتر مى‏ گفت: كى تمام مى‏شود من برگردم! گفت: تو صبر كن اين خون‏ ها بايستد. مى ‏گفت: نه! آنجا به وجود من نياز است.

اين طور ايثارگرانى بودند، اين طور مردان شجاعى بودند. با جان و دل از دين و وطن دفاع كردند. در جنگ، عزيزان فداكار بسيار خوب اين مملكت به شهادت رسيدند كه نبايد اينها فراموش بشوند. اگر اينها را فراموش كنيم، ما ضرر مى ‏كنيم. ضررى كه جبران‏ ناپذير است. ما بايد هر چه مى‏ توانيم راه شهدا، ياد شهدا، خاطره شهدا و وصيت نامه شهدا را فراموش نكنيم. حقيقتاً اگر دنيا خودش را كر و كور نمى‏ گرفت، هر چه از انقلاب ايران و از جوان‏هاى ايران و جنگ ايران و عراق مى‏ گفت كم بود.

در اهواز شهرَكى بود به نام سپنتا كه بيمارستان 1200 تخت خوابى داشت. بنده 30 روز آنجا امام جماعت بودم و سخنرانى مى ‏كردم. بعضى مواقع اين تخت‏ها از مجروحين شيميايى پر مى‏ شد. بعضى‏ها را اعزام مى ‏كردند به خارج. بعضى را اعزام مى‏ كردند به شهرهاى ديگر كشور، بعضى سرپايى معالجه مى‏ شدند و مى‏ رفتند؛ ولى عده ‏اى حدود 45 يا 46 نفر ماندند. من يكى يكى بدن‏هايشان را نگاه مى ‏كردم. بعضى چشمشان را از دست داده بودند، بعضى از آنها گردنشان و شانه ‏شان تا كمر مثل چوب خشك شده بود، پوست ترك خورده بود و ... آيا مى ‏شود چنين جنگى را فراموش كرد؟ چنين صحنه‏ هايى را فراموش كرد؟ اگر ما كوتاهى كنيم، اينها روز قيامت از ما مى‏ پرسند كه ما به شهادت رسيديم و جنگيديم و عزت آفريديم؛ شما چه كرديد؟ ما بايد با جان و دل و با چنگ و دندان اين انقلاب را نگه داريم. ما بايد راه آنها، مسير آنها، هدف آنها، رشادت‏هاى آنها، ايثارگرى‏ هاى آنها، وصيت نامه ‏هاى آنها را فراموش نكنيم و درس بگيريم و به كار ببنديم.

 

- برگرديم به ابتداى صحبت؛ به ايامى كه شهيد حسينى در زندان بود، فعاليت‏هايى كه آن ايام صورت مى‏ گرفت وقتى ايشان به زندان رفتند به چه شكل بود، آيا فعاليت‏ها متوقف شد يا روندش ادامه داشت؟ وضعيت حوزه علميه به چه شكل بود؟

وقتى ايشان به زندان رفتند، طلبه‏ هاى فاضلى از قم مى ‏آوردند ولى يك يا دو ماه بيشتر نمى ‏ماندند و برمى ‏گشتند. طلبه ‏هايى كه آنجا بودند، بيشترشان به قم و مشهد رفتند، منتها حوزه به طور كامل تعطيل نشد. نيمه جان بود. آنهايى كه اطراف شهيد حسينى بودند، بيشترشان را تبعيد كردند. طلبه ‏ها هم رفتند. بنده شخصاً آنجا بودم. گفتم اگر من هم بروم در مدرسه بسته مى‏ شود. تا آخر كه شهيد حسينى برگشت؛ اگر چه من هم دائم تحت تعقيب بودم و اذيت مى‏ كردند. خلاصه نگذاشتم در مدرسه بسته شود، تا ايشان برگشت.

 

- به عنوان حسن ختام اگر مطلبى داريد بفرماييد.

- راه اين عزيزان و به طور كلى خاطرات، شجاعت، ايثارگرى‏ ها و تجربه‏ هاى اينها بايد در تاريخ ثبت شود تا نسل‏هاى بعد از ما هم بخوانند. ما امروز بايد تلاش كنيم، آثار آنها را جمع آورى كنيم و در اختيار ديگران قرار دهيم. آنها خون دادند و ما با سر قلم‏ هايمان و با زبانمان بايد اين را به مردم برسانيم و خداوند هم به همه ما توفيق عنايت كند كه ادامه دهنده راه آنها باشيم. خدا كمك كند كه ما هميشه به فضل خدا و كرم خدا با معنويت و خلوص نيت و عقيده خالص حركت كنيم.

 

- از اين كه در اين گفتگو شركت كرديد سپاسگزارم.*

...................................................................

1) اين مصاحبه در سال 1380 و در منزل فرزند ايشان، دكتر شريف لك‏زايى در شهر مقدس قم انجام شده است.

2) سوره غافر آیه 44

3) از معتمدين و مذهبى‏ هاى شهرستان زابل كه جلسات مذهبى به ويژه جلسات قرآن و دعا در منزلش داير بود.

*) حبيب دلها دفتر سوم، ص: 301