از حاج آقا وقت مى ‏گيرم براى مصاحبه راجع به فرزند شهيدشان «محمد كاظم بيانى». شهيد هفده ساله ‏اى كه پيكرش هفده سال در رمل ‏هاى «شرهانى» مفقود بود! بعد هم با تسبيحش شناسايى شد، تسبيحى با دانه‏ هايى به رنگ بى‏ رنگ آب و نخ سبز كه بعد از اين همه مدت سالمِ سالم بود و در جانماز «آيت الله بيانى» كه در نجف شاگرد امام خمينى بوده و با حكم ايشان از سال شصت تا هشتاد و سه امامت جمعه زابل را بر عهده داشته جا خوش كرده؛ تسبيحى كه هنوز چند قطره از خون شهيد را در خود به يادگار نگه داشته است!

 

 

 

- با تشكر از اينكه دعوت ما را قبول كرديد، خواهش مى‏ كنم راجع به اخلاق و رفتار و اعتقاد شهيد محمد كاظم برايمان بگوييد.

با تشكر از شما كه تشريف آورديد تا شمه‏ اى از احوال شهيدم محمد كاظم بيانى را به عرض تان برسانم.

ايشان در سال 1345 كه ما از عراق به عنوان ديدن آمده بوديم در زابل متولد شد. ما پس از مدتى دوباره راهى عراق شديم. كه در آن سال بنده و خانواده را ساواك خيلى اذيت كرد و اجازه رفتن نمى‏ داد. ما كه در سال 51 از عراق آمديم ايشان هم با بود. تا پيروزى انقلاب هم پيش خودم مقدارى درسهاى حوزوى را ميخواند. در عراق ابتدايى را خواند و بعد هم كه آمديم ايران در زابل تحصيلش را ادامه داد.

گاهى اوقات ناراحت مى ‏شدم و به شهيد مى ‏گفتم من با تو قهرم. كاظم آن موقع هفت يا هشت ساله بود، چند قدم مى ‏رفت و برمى ‏گشت و مى‏ گفت من كه قهر نيستم بيا با من آشتى كن. با ما خوب رفتار مى ‏كرد. بسيار محبت آميز. مى‏ توانم بگويم از طرف او محبت زيادتر بود.

بزرگ هم كه شده بود؛ پانزده، شانزده ساله در طريق انقلاب بود و به هر كس كه مى‏ توانست كمك كند، كمك مى ‏كرد. آدم دوست داشتنى بود. كمك خرجي هايى هم كه به او مى‏ دادم به رفقايش مى ‏داد يا براى رفقايش از من مى‏ گرفت. بعد از شهادت ايشان افرادى به من مراجعه مى‏ كردند و مى‏ گفتند شهيد اين مبلغ را به ما قرض داده و من كه در جريان بودم مى‏ گفتم نه داده براى خودتان.

از آن موقع كه من او را شناختم كاملًا مقيد به نماز و قرآن و نهج البلاغه بود. اين نهج البلاغه قرمز رنگ را هم اوائل انقلاب به ايشان هديه داده ‏اند و من هنوز نگه داشته ‏ام. نقل كرده ‏اند كه ايشان هنگاه حمله و يورش به دشمن تكبيرهاى بلندى مى ‏گفته. يعنى شعار توحيد؛ الله اكبر!

 

- به نظر شما خصوصيت بارز شهيد كاظم چه بود؟

بى اعتنايى به دنيا. از همان اول نسبت به دنيا، علاقه‏ اى را كه ديگران ابراز مى‏ كردند، نداشت. در سفر سال 61 كه جبهه مى ‏رفتيم صد نفرى مى‏ شديم. تمام هزينه مخارج سفر، تحويل يك نفر بود كه او در يك ساك گذاشته بود. نزديك انديمشك مسئول پول ها متوجه شده كه ساك پول ها گم شده است. هراسان شده بود و اين طرف و آن طرف را شروع كرده بود به گشتن و از اين و آن پرسيدن. از شهيد هم پرسيده بود. شهيد زده بود زير خنده كه اينها كه تو برايشان نگرانى الاغ هم تحويل نمى‏ گيرد. معلوم شد شهيد ساك پول‏ها را گذاشته جلوى الاغ!

 

- خاطره ديگرى هم از شهيد كاظم در ذهن داريد؟

در نجف اشرف كه بوديم نماز جماعت آيت الله خمينى مى‏ رفتيم در مدرسه آيت الله بروجردى. ايشان هم همراه من مى‏ آمد نماز. حضرت امام به نحو خيلى ساده‏ اى و تك و تنها رفت و آمد مى‏ كرد و تنها مى‏ آمد و تنها مى‏ رفت. خيلى ساده.

يك روز كه امام طرف منزل مى‏ رفت، منزل ما هم همان طرفها بود. دست شهيد در دستم بود كه ديدم دستش را از دستم رها كرد و چيزى را از روى زمين برداشت. ديدم ايشان يك، يك دينارى پيدا كرده، گفتم چرا برداشتى؟ حالا هم كه برداشته ‏اى مال تو نيست و بايد به مجتهد بدهى. پرسيد مجتهد كيست؟ حضرت امام چند قدمى از ما جلوتر بود، گفتم آن آقا كه جلوتر از ماست مجتهد است. كمى قدم هايمان را تند كرديم و خودمان را به امام رسانديم. به امام ماجرا را گفتم و عرض كردم حالا پسرم مى‏ خواهد آن يك‏ دينار را خدمت شما تقديم كند. حضرت امام هم يك دينار را گرفت و در جيبش گذاشت و دست كرد در جيب ديگرش و دو دينار داد به كاظم. اين تشويق همواره در ذهن كاظم بود.

اولين سال پس از پيروزى انقلاب من و كاظم هم رفتيم جماران براى ديدار امام. ملاقات تمام شد و ما بايد مى‏ رفتيم كه ديدم كاظم ايستاده و به امام نگاه مى‏ كند، پرسيدم چرا ايستاده ‏اى؟ برويم! رو كرد به من و گفت مگر اين امام همان امام نيست كه به من دو دينار را داد. گفتم چرا. با لبخند گفت پس چرا الان از آن پولهايى كه كنار ميزش هست به من نداد! علاقه ‏اش به امام عجيب بود.

 

- چطور شد كه رفت جبهه؟

جبهه و جنگ كه شروع شد ايشان شوق عجيبى به جبهه داشت. سال 1360 هم كه من با كاروانى راهى جبهه شدم ايشان هم با من بود. در سال 1360 كه ما به جبهه رفتيم، طرف خوزستان، انديمشك. فكر كنم عمليات فتح المبين بود و ايران اسراى زيادى هم گرفته بود كه من هم در جمعشان صحبت كردم. از آنجا كه برگشتيم ايشان همان موقع ميل داشت بماند كه من مانع شدم و گفتم حالا بيا بعد باز هم مى ‏توانى بيايى.

در سال 1361 هم باز ايشان همراهم به جبهه آمد و از طريق سپاه و بسيج هم مأموريت داشت. ايشان ظاهراً دو ماه مانده بود به نوروز 1362 با تعدادى از بسيجيان و پاسداران رفت جبهه. من هر چه سراغ مى‏گرفتم خبرى نمى‏ شد تا اينكه اول ارديبهشت 1362 به من ظاهراً از اهواز زنگ زد. به من گفت دلم براى شما تنگ شده است و گفت جهت عرض ارادت زنگ زده‏ام و خداحافظى كرد. من هم گفتم بيا تا با هم جبهه برويم. اين آخرين‏ صحبتش بود كه ايشان چند روز بعد در عمليات و الفجر مقدماتى در تاريخ 22/ 1/ 1362 به شهادت مى‏ رسد.

 

- شما كى خبر شهادت ايشان را شنيديد؟

اينجا اول از طريق سپاه خبر شهادتش به من رسيد. بدنش را تحويل ندادند و گفتند شايد هم اسير شده باشد. ظاهراً بدنش در محل شهادتش، شرهانى كه شن‏زار است و شن‏هاى روانى هم دارد مى‏ ماند. منطقه و شرايط هم طورى بوده كه كسى نمى ‏توانسته برود و بدن شهيد را بياورد. باز از گوشه و كنار خبرهايى از شهادت يا اسارت ايشان مى‏ رسيد. وقتى شهيد شد 17 سال سن داشت. 17 سال هم زير شن ‏هاى شرهانى و خاك ‏هاى ميدان جنگ بود و بعد از 17 سال خبر آوردند كه بدن ايشان پيدا شده.

البته از بدنش چيزى نمانده بود و ايشان را از تسبيحى كه در استخوان‏ هاى دستش بوده و چند جاى آن تسبيح هم خون آلود بوده شناسايى مى‏ كنند. الان من آن تسبيح را دارم و در جانمازم هست. زمانى هم كه ايشان را دفن كرديم من گفتم خدايا اين قربانى را از ما قبول كن.

 

- پس در واقع شما در طول اين هفده سال نمى ‏دانستيد كه ايشان شهيد شده‏ اند يا خير، اين مدت را چطور تحمل كرديد؟

ما خيلى نگران بوديم. مخصوصاً مادرش. نصف شب كسى در مى‏ زد فكر مى‏ كرديم كاظم برگشته است. راديوى عراق را گوش مى‏ داديم كه شايد اگر اسير شده صدايش را بشنويم. اين دل‏نگرانى يك طبع عرفى است و الا روحيه من، تسليم در برابر رضاى الهى بوده است. مثلًا به هر كسى كه بگويند بچه ‏تان گم شده نگران مى‏ شود، اين طبع عرفى است.

امثال كاظم ما زياد بودند. شهيد 13 ساله هم داشتيم. آقاى هاشمى از بنجار سيزده ساله بود. شهيد نصيرى هم از همين شهر زابل سيزده ساله بود. آقاى نصيرى در زابل معروف بود. پسرش شهيد شده بود. مراسم باشكوهى برگزار كرد. اما برخلاف رسم معمول آن موقع گفت شام يا نهار نمى‏ دهم و چكش را داد به من و گفت بفرستيد براى كمك به جبهه.

 

- عده‏ اى مى ‏گويند كسانى كه به جبهه رفته‏ اند شانسى شهيد شده ‏اند؟ يا در وقايع تروريستى اخير، مثل تاسوكى، دارزين، لار، شورآب، پيشين و ... عده ‏اى اتفاقى و شانسى خونشان به زمين ريخته و در واقع شهيد نشده‏ اند؟

اولًا: ما عنوان شهيد را به كسانى اطلاق مى‏ كنيم كه آماده‏ اند و براى مبارزه با دشمن پا به ميدان مبارزه گذاشته ‏اند، اين افراد چه در ميادين جنگ و جبهه و چه توسط تروريست‏ها در جايى ديگر مثلًا جلوى درب منزل خون سرخشان بر زمين بريزد، اينها همه عنوان شهيد دارند.

ثانياً: در روايات دارد كه من مات على حب آل محمد مات شهيداً؛ اين روايت را اهل سنت هم نقل كرده ‏اند. لذا خيال نكنيد كه آنها نشسته بودند و تير خوردند، خير آنها در حقيقت در مقابله با دشمن شهيد شده‏ اند.

ثالثاً: هر كسى يك اجلى دارد، حالا كسانى كه در جبهه هستند اگر اجلشان رسيد در آنجا با تير يا غير تير از دنيا مى ‏روند. كسانى هم كه تير خورده و باقى مانده ‏اند، اجلشان به نحوى كه از دنيا بروند نرسيده بوده.

من يادم هست كه همان موقع جنگ، كسانى بودند كه خيلى اصرار مى‏ كردند كه فرزندانشان به جبهه نروند حتى افرادى براى جوانشان موتور و ماشين مى‏ خريدند كه جبهه نروند. يكى از همان جوانها با همان موتورى كه پدرش‏ برايش خريده بود در نزديكى ميدان امام حسين عليه السلام زابل تصادف كرد و كشته شد. اتفاقاً همسايه‏ اى داشتند كه او در جبهه به شهادت رسيد و اتفاقاً تشييع هر دوشان هم يك روز بود. پدرش با تأسف و ناراحتى زياد مى ‏گفت اى كاش او را فرستاده بودم جبهه. من تا مدت‏ها اطلاع نداشتم كه برخى از كسانى كه رابطه كارى هم با آنها داشتم جانباز هستند. خدا خواسته كه جانباز عزيز زنده بماند و خيرش به مردم برسد و شما مى‏ بينيد كه مقام معظم رهبرى را يكى ترور مى‏ كنند و ايشان زنده مى‏ ماند اما شهيد بهشتى، همراه تعداد زيادى از ياران انقلاب به شهادت مى ‏رسد. پس بايد به وظيفه عمل كرد، چه در جبهه و چه در غير جبهه.

 

- برخى هم مى‏ گويند چرا ياد شهدا را زنده نگه مى‏ داريد، كمى هم به فكر زنده‏ ها باشيد.

ببينيد! از شهيد كسى زنده ‏تر نيست و تجليل از شهيد، قدر دانى از لحظه لحظه زندگى است. ما ياد شهدا را زنده نگه مى‏ داريم براى اينكه از روحيه آنها استمداد بگيريم. براى اينكه تكليفمان را بدانيم. اينها زندگانى دنيا را در طاعت خدا سپرى كردند و در همين راه جانشان را اهدا كردند. حال ما بايد ببينيم چه نسبتى با آنها داريم. شهدا راهى را انتخاب كردند تا راه گشاى مردم به سوى خدا باشد. و چون شهيد براى يك زمان خاصى شهيد نمى ‏شود، خونش كهنه شدنى نيست و زنده بودنش نزد خدا به نحو خاصى است، قرآن مي فرمايد: و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون؛ لذا آنها زنده خاص هستند و نه خونشان كهنه مى ‏شود و نه روشى را كه در پيش داشتند، اين از اول اسلام بوده و خواهد بود.

 

- با تشكر از شما كه در اين گفتگو شركت كرديد، صحبت پايانى شما را مى‏ شنويم.

صحبت اول و آخر من اين است كه همه مردم انقلاب را شناخته ‏اند و راه شهدا را درك كرده ‏اند و فهميده ‏اند. به خون شهدا و راه شهدا پايبند باشند. در انقلاب اسلامى از نظر مادى هم مردم خيلى بهره‏مند شده‏ اند اينها را در نظر بياورند و در راه انقلاب تلاش كنند و خودشان را از برخى آلودگى ‏ها تطهير كنند و راه آخرت را در پيش بگيرند كه دنيا پل است و بايد از روى آن عبور كرد.

 

...................................................

 

مرگ در راه خدا حجله دامادى ماست‏

وصيتنامه شهيد محمد كاظم بيانى‏

 

«شهيد محمد كاظم بيانى» دو وصيتنامه يكى در تاريخ 21/ 11/ 1361 و ديگرى در تاريخ 9/ 12/ 1360 نوشته است، در اينجا متن اين دو وصيتنامه آمده است.

 

وصيتنامه اول شهيد «محمد كاظم بيانى»

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

 

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُون‏

قرآن كريم‏

 

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله‏

سلام بر امام امت كه رهبرى وى چون پيامبر است براى اين ملت، درود بر حسين ابن على يكه تاز ميدان جهاد و شهادت و اسوه شهامت و شجاعت و سلام بر ياران صديقش كه چون پروانه ‏وار به دور شمع وجود حسين جمع شدند و پروانه ‏وار سوختند.

درود بر تمام شهيدان راه حق و آزادى، سلام بر پدر و مادر عزيزم كه فرزندى را به اين سن رساندند و روانه جبهه ساختند و سلام بر ملت شهيد پرور و قهرمان زابل.

چند كلمه به عنوان وصيتنامه مى ‏نويسم.

قبل از هر چيز بگويم كه اگر روحانيون نبودند تا چندين سال ديگر آمريكا و ابرقدرتها بر گرده ما سوار بودند و از ما به عنوان يك برده استفاده مى‏ كردند، پس قدر روحانيون را بدانيد و به هر قيمتى شده از آنان پشتيبانى كنيد تا مي توانيد از ارگانهاى انقلابى پشتيبانى كنيد، چون ضد انقلاب مي خواهد شما را از يكديگر جدا كند.

تنها چيزى كه شما را به پيروزى رسانده حفظ وحدت بوده و هست پس دست از تفرقه و جدايى برداريد. در اين زمان كه زمان جنگ است ممكن است در جامعه كمبودهايى وجود داشته باشد از اين كمبودها ناراحت نشويد كه خداوند در هر لحظه شما را آزمايش مى‏ كند.

امت گرامى! به فرموده ‏هاى امام خمينى عزيز گوش فرا دهيد كه پيروزى شما در اطاعت از فرموده ‏هاى اين مرد كبير است. و به مجالس عمومى خصوصاً مجالس دعا و قرآن توجه زياد كنيد و هميشه امام را دعا كنيد.

برادران و خوهران! سعى كنيد دست به دست يكديگر دهيد و منافقين را از صحنه بدر كنيد و هيچ فرصتى به آنها ندهيد كه بخواهند فعاليت خود ادامه بدهند.

برادران و خواهران سعى كنيد هر چه زودتر به يارى رزمندگان در جبهه ‏ها بشتابند زيرا بعد از جنگ با عراق جنگ با اسرائيل صهيونيزم است.

خواهران عزيزم! سعى كنيد در ظاهر و كارهاى مفيد به رزمندگان كمك كنيد و پشتيبانى محكم براى رزمندگان در جبهه ‏ها باشيد.

برادران عزيزم! اين راهى كه رفته ‏ام هر چند پيروزى است و آرزويم شهادت است اگر پيروز شديم به جاى خود و اگر به آرزويم رسيد شما بايد راهم را ادامه دهيد و آن چنان مشت محكمى بر دهان اين منافقين بزنيد كه ديگر با ملت طرف نشوند.

خواهران عزيزم! وقتى به آرزويم رسيدم شما بايد راهم را زينب‏ وار ادامه دهيد.

خواهران و برادران عزيزم! وظيفه شما است كه رزمندگان كه در جبهه هستند كمك كنيد و براى آنها نيرو و يا امكانات مورد نياز بفرستيد و شما هستيد كه پشتيبان رزمنده ‏ها باشيد و نگذاريد منافقين در داخل به كار و راه خود ادامه دهند.

پدر و مادر عزيزم! من در زندگى شما را خيلى ناراحت كرده ‏ام و اكنون كه عازم جبهه جنگ هستم قدر شما را فهميده ‏ام.

پدر و مادر عزيزم! مى‏ دانيم كه سخت است ولى اگر من كشته شدم از شما مى‏ خواهم كه براى من گريه نكنيد براى حسين گريه كنيد چون اگر خدا قبول كند شهيد هستم و كسى كه شهيد مى‏ شود تازه اول زندگى خود را شروع كرده است آن هم نزد خدا.

پدر و مادر عزيز! من در زندگى به شما خيلى زجر رسانده ‏ام، مرا ببخشيد و از شما مى‏ خواهم كه براى من از تمام دوستان و خويشان و آشنايان رضايت طلب كنيد.

پدر و مادر عزيزم! وقتى شهيد شدم شما بايد خوشحال باشيد، حوصله به خرج دهيد و استقامت داشته باشيد و هيچ نگران نباشيد و براى حسين گريه‏ كنيد. از مردم دعوت كنيد در تشييع جنازه ‏ام شركت كنند و اگر امكان دارد مرا در مشهد دفن نماييد.

در پايان چند وصيت دارم كه برايتان مى‏ نويسم:

1. از پدر و مادر و خواهران و برادرانم كه اگر من شهيد شدم و به آرزويم رسيدم در ميان مردم برايم گريه نكنيد زيرا اگر گريه كنيد اين منافقين خوشحال خواهند شد و روح من آزرده خواهد شد.

2. از تمام خواهران و برادران زابل مى‏ خواهم كه امام را تنها نگذارند و دعا كنند كه طول عمر امام تا ظهور حضرت مهدى (ع) ادامه داشته باشد و براى رزمندگان هم دعا كنند كه به پيروزى برسند هر چند پيروزى نزديك است، انشاء الله.

3. از پدر و مادرم مى‏ خواهم كه مرا در مشهد در كنار قبر ديگر شهيدان بخاكم سپارند.

4. از برادرم محمدرضا مى‏ خواهم كه اگر شهيد شدم در شب جمعه براى من دعاى كميل بخواند و برايم دعا كند تا گناهانم آمرزيده شود.

5. دلم مى‏ خواهد در تشييع جنازه ‏ام كسى برايم گريه نكند تا اين منافقين نفهمند و با كشته شدن جوان هفده ساله به خود آيند و به راه اسلام برگردند.

6. تنها خواهشى كه از شما مردم زابل دارم اين است كه براى رزمندگان در جبهه دعا كنيد تا پيروز شويد.

2. از تمام مردم حزب الله مى‏ خواهم كه رابطه خود را با سپاه و با فرماندارى و روحانيون و ارگانهاى انقلابى قطع نكنند و جوانان داوطلبانه به جبهه بروند سنگرهاى شهيدان را پر كنند.

مرگ در راه خدا حجله دامادى ما است‏

اى خدا حجله به آيين ده و دامادم كن‏


خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار

محمد كاظم بيانى‏

21/ 11/ 1361

 

وصيتنامه دوم شهيد «محمدكاظم بيانى»

 

باسمه تعالى‏

وصيت‏نامه كاظم بيانى‏

 

مبارك باد بر كشور عزيز ايران و بر ملت شريف، رزمندگانى چنين قدرتمند و عاشقانى چنين محو جمال ازلى و سربازانى چنين دلباخته كه شهادت را آرزوى نهايى خود و جانبازى در راه محبوب را آرمان اصيل خويش مى‏ دانند. افتخار بر رزمندگانى كه جبهه ‏هاى نبرد را با مناجات خويش و راز و نياز با محبوب خود عطرآگين نموده ‏اند.

(امام خمينى)

 

صفحات تاريخ شكوهمند انقلاب خونبار اسلامى ملت قهرمان و مسلملن ايران چنان به سرعت ورق مى‏ خورد كه كه تحليل‏گران و وقايع‏ نگاران فرصت تأمل و تحليل و تفكر در ماهيت وقايع و كنه حوادث شگرف (چند كلمه ناخوانا) از ديگرى اتفاق مى‏افتد نمى‏ دهد. هر ورقى از اين دفتر خونبار لبريز از شهادت‏ها (ناخوانا) ايثارها و از خودگذشتگى‏ ها و حماسه آفرين‏هاى بزرگى است كه در مبارزه حق با باطل خبر از فتح بزرگى مى‏ دهد كه اين فتح بزرگ به دست تواناى دلير حماسه آفرينان خط خون در برابر چشمان حيرت‏زده و بهت‏زده جهانيان به نمايش درخواهد آمد، چرا كه اين قرن، قرن غلبه مستضعفان بر تمامى مستكبران و سركرده‏ هاى ظلم و ستم و كفر و نفاق خواهد بود.

هان! اى مستضعفان دنيا! نظر افكنيد بر نظامى نوپا و مظلوم كه چگونه مورد حمله تمام دشمنان، دشمنان خارجى و دشمنان داخلى (منافقان) قرار گرفته. هان! نظر افكنيد بر قرآن و اسلام كه به قول امام مظلوم قرار گرفته. اما بدانيد كه اين مظلوميت ديرى نخواهد پاييد چرا كه فرزندان ايران اسلامى به صلابت «طور» [و] «احد» به مقاومت ايستاده ‏اند و دليرانه به پيشروى خويش در مبارزه بى‏امان خود با چپاولگران آدوخوار ادامه خواهند داد. و روزى فراخواهد رسيد كه تمامى دنيا در لواى پرچم الله اكبر مجتمع خواهند شد.

اين نكته را مى‏ خواهم اضافه كنم كه به خاطر احساس وظيفه و مسؤوليت شرعى، من دست از كلاس درس كشيدم و با رغبت و رضاى خاطر به جبهه مى ‏روم، چرا كه گوشه‏ اى از وطن اسلامى ‏ام در چنگال خصم مى‏ سوزد چرا كه بايد خاكى باشد كه بر صحنش بنشينيم و درس بخوانيم. مى‏ رويم به جبهه تا در مدرسه ‏اى ديگر به بزرگى تمام ايران از خونين شهر تا بلنداى الله اكبر و از آنجا تا چزابه و گيلان غرب درس معرفت، درس عشق، ايثار و شجاعت بياموزيم. مى‏روم تا فرداها را زيباتر سازيم تا اينكه فردا كودك خوزستانى بى‏ دغدغه و بدون ترس از آتش خمپاره و تانك در كلاس درس بياموزد آنچه را كه به آن نيازمنديم. به جبهه مى‏ رويم تا به دنياى به خواب رفته اعلام كنيم كه تنها ارتش ايران نيست كه مى‏ جنگد كه هر ايرانى و هر دانش ‏آموز، جنگجو و تكاور دليرى هست كه در راه استقلال و حيثيت اسلامى‏ اش تا پاى جان خواهد جنگيد. در خاتمه سلامتى همه را از خدا خواهانم و چند نكته را كه مربوط به زندگى خصوصى خودم مى‏ شود شرح مى‏ دهم و از بازماندگان بالاخص پدرم مى‏ خواهم كه به آنها عمل نمايد.

1. اگر توفيق شهادت يافتيم و شهادت نصيب ما شد، از خانواده‏ ام مى‏ خواهم‏ كه مرا در مشهد در جوار ساير اقوام و دوستان شهيدم دفن نمايند.

2. از پدرم مى‏ خواهم كه براى آمرزش روحم دعا كند و نماز برايم بخواند و قرآن تلاوت نمايد.

محمد كاظم بيانى‏*

1360/12/9

 

....................................

*) حبيب دلها دفتر سوم، ص: 331