بيست سال پيش از اين، جوانى بيست و يك ساله، همراه دوستانش مظلومانه و غريبانه سر برسنگ‏ هاى داغ كوهستان، عاشقانه دعوت معبود را لبيك گفت و ساغر شهادت را سر كشيد و از اين دار فانى به سوى ديار باقى پر كشيد. ياد شهيد، شور آفرين است و شعور آور و همچنان ‏كه شور و شعور، زمان و مكان نمى‏ شناسد، ياد شهيد نيز زمان و مكان نمى‏ شناسد، اگر چه

«پندار ما اين است كه ما مانده ‏ايم و شهدا رفته ‏اند، اما حقيقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده ‏اند.»

آنچه مى‏ خوانيد مصاحبه خبرگزارى ابنا در تاریخ 21 آذر 1387 با برادر اين شهيد سعيد،

جناب آقاى سرهنگ «محمد ناظرى» فرمانده سپاه شهرستان زابل است.

 

 

 

- لطفاً از « شهيد اكبر ناظرى » و خانواده‏ اى كه وى در آن نشو نما يافته برايمان بگوييد.

بسم الله الرحمن الرحيم. اين شهيد بزرگوار، ششمين فرزند خانواده بود، خانواده ‏اى كشاورز، با چهار برادر و پنج خواهر. با پدر و مادرى بى‏سواد، اما عاشق اهل بيت.

پدرم تعريف مى‏ كرد كه يك وقت احساس مى‏ كند كه محيطى كه در آن زندگى مى ‏كنند، از لحاظ اخلاقى سالم نيست و ممكن است در تربيت ما بچه‏ ها، كه گه گاهى ماجراهاى دل‏ آزار كوچه و بازار و خيابان را هم به ايشان مى‏ گفتيم، تأثير منفى داشته باشد، على‏ رغم مشكلات اقتصادى فراوان از آنجا مهاجرت مى‏ كند.

يكى از برادرهايم «حسين» آقا فرمانده بسيج يكى از ادارات استان است. برادر دوم هم «اصغر» آقا، از جانبازان دوران هشت سال دفاع مقدس است. ايشان برخى شب‏ها از درد نمى‏ تواند بخوابد، كم‏كم آب مى ‏شود. من هم مخلص بسيجى‏ ها هستم. فوق ليسانس مديريت دولتى دارم و در دانشگاه تدريس مى‏ كنم.

اما «شهيد اكبر»؛ وى در سال 1345 در روستاى حسين‏ آباد بخش شيب آب زابل به دنيا آمد. ابتدايى را در روستاى حسين آباد گذراند و براى ادامه تحصيل در مقطع راهنمايى به لوتك رفت. لوتك در چهار كيلومترى حسين آباد قرار داشت، كه اين شهيد عزيز با عزمى راسخ در سرما و گرما و خيلى وقت‏ها پياده اين چهار كيلومتر را مى‏ رفت و مى‏ آمد.

 

- يعنى روزى هشت كيلومتر؟

بله، بعد هم در شهرستان زاهدان در دبيرستان امام خمينى ديپلم گرفت، بسيجى بود و خيلى علاقه داشت پاسدار شود. لذا در قسمت عمليات سپاه پاسداران شهرستان زاهدان مشغول فعاليت شد و الحمدلله در برقرارى امنيت و دفع تهديدات اشرار نقش مهمى در سپاه داشت.

 

- روى سنگ قبر اين شهيد عزيز نوشته شده كه ايشان در رودماهى به شهادت رسيده ‏اند، مى‏ خواستم بدانم رودماهى كجاست؟

رودماهى منطقه ‏اى بين بم و زاهدان است. منطقه‏ اى كوهستانى و صعب‏ العبور و خشن. كه از نظر اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر منطقه ‏اى غيرقابل نفوذ محسوب مى‏ شود.

 

- جريان اعزام اين عزيز و دوستانشان به رودماهى چه بود؟

سال 1366 خبر آمد كه يك گروه از اشرار در رودماهى مستقر هستند. يك گروه حدوداً چهل نفرى به فرماندهى «شهيد قاسمى» جهت قلع و قمع اشرار عازم رودماهى مى‏ شوند.

البته قبل از اينكه آنها برسند، در راه پيكى از طرف اشرار براى شهيد قاسمى پيغام مى‏ آورد كه ما نهارمان آماده است، شما هم بياييد و نهار را با ما بخوريد، بعد هم برگرديد و برويد، و الا همانطور كه مى‏ دانيد اين منطقه، منطقه ماست و ما هم همه شما را مى ‏كشيم. يعنى تهديد و تطميع با هم. شهيد قاسمى حاضر به تسليم و سازش با دشمنان نظام نمى ‏شود و با صلابت پاسخ مى‏ دهد يا تسليم مى‏ شويد و يا با شما مى‏ جنگيم. در نهايت هم به مصاف اشرار مى ‏روند و مى‏ جنگند و همه شهيد مى‏ شوند. سه روز بدن مطهرشان در كوهستان و زير آفتاب داغ تابستان مثل بدن مطهر امام حسين و ياران باوفاى ايشان ماند.

بررسى‏ هاى بعدى نشان مى‏ داد كه بچه ‏ها خوب جنگيده بودند؛ تا آخرين فشنگ و تا آخرين قطره خون. در حالى كه بچه‏ ها از نصف بيشتر كوه هم عبور كرده بودند، تيرهايشان تمام مى‏ شود و در حالى كه بيشترشان هم‏ زخمى شده بودند، اشرار جرأت پيدا مى‏ كنند، كه از مخفى‏ گاهشان بيرون بيايند و بچه‏ ها را تير خلاص بزنند. حتى برخى بچه‏ ها اسلحه‏ هايشان را زير سنگ‏ها پنهان كرده بودند كه دست دشمن نيفتد.

اين موارد را مى‏ توانم بگويم اصلًا در عمليات‏ ها نداشته‏ ايم. اين گروه، گروه خاصى هستند. به نظر من بايد راجع به اين عزيزان فيلم و بلكه فيلم‏ها ساخته مى‏ شد. هيچ جنازه‏ اى نبوده كه از پشت تير خورده باشد، و هيچ‏ كدام از شهدا دور از معركه نبرد به شهادت نرسيدند. همه همدلانه و متحدانه تا آخرين قطره خون و تا آخرين فشنگ جنگيدند. خيلى‏ ها كه زخمى شدند، با چفيه زخمشان را مى‏ بسته و به مبارزه و پيشروى به سمت قله كوه ادامه مى‏ داده ‏اند. صحنه جنگ كاملًا مشخص بوده.

 

- شما طورى صحبت مى‏ كنيد كه انگار خودتان جزء اولين كسانى بوده‏ ايد كه بر بالين شهدا حاضر شدند، آيا اينگونه است؟

نه متأسفانه، اين مطالب را بچه‏ هاى اطلاعات كه آنجا رفته بودند براى من تعريف كردند و من بى‏ واسطه از زبان آنها براى شما نقل مى‏ كنم.

 

- اشرار چند نفر بوده ‏اند؟

اشرار حداقل دو برابر اين گروه بودند. منطقه، منطقه آنها بوده و آنها اصلًا احتمال نمى‏ دادند كسى جرأت كند و آنجا سراغشان برود. ظاهراً اول هم فكر كرده بودند كه حضور اين گروه، يك حضور صورى است، لذا گفته بودند نهارتان را بخوريد و برويد.

 

- بچه‏ ها چقدر جنگيده بودند؟ چند ساعت؟

حداقل نصف روز را بچه‏ ها با توجه به دورى منطقه از مراكز نظامى و انتظامى و كوهستانى و عدم امكان كمك‏ رسانى به آنها، مقاومت كرده بودند. به عبارتى همچون امام حسين و اصحاب و انصار حضرت، از ظهر تا غروب، كه اين خود دوباره ما را به ياد كربلا و عاشورا و حضرت سيدالشهدا مى‏ اندازد.

 

- «شهيد اكبر» به چه صورت به شهادت مى‏ رسد؟

ظاهراً اول تير به پاى اين شهيد مى‏ خورد، بعد ايشان با چفيه پايش را مى‏ بندد و پيش‏روى‏ اش را به طرف قله كوه ادامه مى‏ دهد. تير دوم مى‏ خورد به پهلوى سمت راست شهيد اكبر، ايشان دوباره پهلويش را مى ‏بندد و با توجه به اينكه بيسيم ‏چى بوده، مجدداً تلاش مى ‏كند پابه ‏پاى فرمانده ‏اش حركت كند. بعد كه تيرهايشان تمام مى‏ شود و اشرار جرأت مى ‏كنند از مخفى‏ گاهشان بيرون بياند، ايشان بى‏ سيم را زير سنگ‏ها پنهان مى‏ كند كه دست دشمن نيفتد. تير خلاصى كه به شهيد اكبر مى‏ زنند، به قلبشان مى‏ خورد و باعث سوراخ شدن قرآن كوچكى كه هميشه همراه شهيد بوده مى‏ شود.

 

- الان اين قرآن كجاست؟

الان اين قرآن در موزه شهداى استان در شهرستان زاهدان قرار دارد، كه اين خود براى ما آرامش بخش بود.

 

- چرا؟

چون قرآن روى قلب شهيد بود، قلبى كه مملو از عشق به خدا و اسلام و ائمه و انقلاب و امام بود، از طرف ديگر قرآن به خون مطهر اين شهيد آغشته‏ شده بود و در واقع ايشان با گلوله ‏اى كه با قرآن متبرك شده بود، به شهادت رسيدند. من از اين جريان احساس رضايت مى‏ كردم تا ناراحتى؛ تا جايى كه برخى به اعتراض مى‏ گفتند كه فلانى شما چرا احساس ناراحتى نمى‏ كنيد؟ كه آن وقت هم من همين دلايل را برشمردم.

 

- آيا خاطره ‏اى هم از اين شهيد عزيز به ياد داريد؟

از خاطراتى كه برايم جالب است و هميشه هم در ذهنم هست، مربوط به مكان خاكسپارى اين شهيد عزيز است. من، پدر و مادر شهيد زابل بوديم. شهدا را از رودماهى به زاهدان و از زاهدان به شهرهاى خودشان فرستادند و اين شهيد هم به زابل منتقل شد. وقتى هم پيكرشان در سردخانه زابل بود، من به ديدارشان رفتم.

شهيد مجرد بود و بايد در كنار پدر و مادرش در روستاى حسين آباد زابل دفن مى‏ شد و فردايش قرار بود شهيد در روستا دفن شود. برادر بزرگم بى ‏مقدمه گفت حالا اگر شهيد را در زاهدان دفن كنيم بهتر نيست. بعد هم پيكر شهيدى كه به شهر خودش و كنار خانواده‏ اش آمده برگشت به يك شهر غريب. ما اصلًا نفهميديم كه چه شد! من فكر مى ‏كنم شهيد خودش دوست داشت كنار دوستانش دفن شود، مثلًا ايشان با «شهيد برفى» خيلى رفيق بود. اصلًا شهيد در خانواده نمونه بود. يك دوستى و مهربانى خاصى داشت كه او را از ما سه برادر كه از او بزرگ‏تر هم بوديم متمايز مى‏ كرد. زود صميمى مى‏ شد و زود هم تأثير مى‏ گذاشت.

 

- انعكاس شهادت اين عزيزان در منطقه چگونه بود؟

درست است كه بچه‏ ها در ظاهر شكست خوردند، اما خون آنها همچون‏ خون امام حسين (ع) و يارانش اثرات زيادى در استان داشت و باعث شد سپاه در آن منطقه با اقتدار بيشترى حضور پيدا كند و در نتيجه منطقه براى اشرار ناامن شود. از طرفى باعث اتحاد و انسجام بيشتر مردم و در واقع تثبيت انقلاب اسلامى در اين منطقه شد.

 

- سرانجام اين اشرار و تروريست‏ها چه شد؟

برخى از آنها و از جمله سركرده آنها توسط نيروهاى سپاه به درك واصل شدند.

 

- با تشكر از شما كه در اين گفگو شركت كرديد، سخن پايانى شما را مى‏ شنويم.

خوشا به حال آنها كه رفتند. ان‏شاءالله كه آنها براى ما شفاعت كنند كه عاقبت به خير بشويم كه دنيا محل گذر است. الحمدلله الان هم جوانان خيلى خوبى داريم كه با همان روحيه، آماده دفاع از انقلاب و ارزش‏هاى اسلام هستند. حتى كسانى كه ممكن است در ظاهر با نظام همخوانى نداشته باشند، به وقتش به بهترين عناصر دفاع از آب و خاك و دين و ناموس اين مرز و بوم تبديل خواهند شد.

 

---------------------------------------------------------------------------


وصيتنامه شهيد اكبر ناظرى‏


هر كس امام را قبول نداشته باشد حق ندارد سر قبر من بيايد

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏ و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون‏

گمان مبريد كسانى كه در راه خدا كشته مى‏شوند مرده ‏اند بلكه زنده ‏اند و نزد خدا روزى مى‏ خورند.


من اكبر ناظرى فرزند عباس وصيتنامه خود را بنام خدا و راه تداوم انقلاب اسلامى به رهبرى زعيم عالى قدر امام امت خمينى روح خدا شروع مى‏ كنم.

اى مردم مسلمان و مستضعف ايران به خصوص مردم خوب سيستان و بلوچستان، اين انقلاب را به رهبرى امام امت ادامه دهيد. ما ملت ايران خيلى خون داده ‏ايم كه اين انقلاب به پيروزى برسد، نكند كه از رهنمودهاى امام عزيزمان سرپيچى كنيد و امام را تنها بگذاريد؛ او نائب امام زمان (عج) است.

نگذاريد خون اين شهيدان پايمال شود. ما هر چه خون بدهيم انقلابمان پايدارتر مى‏ شود. اين آمريكاى خائن با كمك منافقين دارند شاخ و برگ اين نهال انقلاب را مى‏ ريزند. ما نبايد بگذاريم كه اين ابر قدرت‏ها و واسطه‏ هاى داخلى آن‏ها به اين انقلاب ضرر و زيان برسانند اگر چه همه را بكشند ما بايد تا آخرين قطره خونمان را به پاى اين نهال بريزيم و آن را آبيارى كرده و رشدش بدهيم. در زمان امام حسين (ع) امام را تنها گذاشتند حالا كه امام خمينى راه او را مى‏ رود ما نبايد او را تنها بگذاريم.

از خانواده ‏ام مى‏ خواهم كه خط امام را ادامه دهند و از برادرانم مى‏ خواهم در صحنه‏ هاى انقلاب و بسيج شركت داشته باشند. اگر روزى به شهادت رسيدم ادامه دهنده راه من باشند. از برادران و دوستانم مى ‏خواهم كه بعد از من اسلحه را به دوش بگيرند و خون خودشان را به پاى درخت اسلام بريزند تا درخت اسلام بارورتر گردد. هر كس امام را قبول نداشته باشد حق ندارد سر قبر من بيايد و الا به خون تمام شهيدان خيانت كرده است.

پدر و مادرم! ما امروز در زمان امتحان هستيم و بايد چه در جبهه و چه در پشت جبهه در سنگر مبارزه با ضد انقلاب و اشرار، حسين ‏گونه مقاومت كنيم. حسين امروز، خمينى است. در وجود امام عزيزمان دقت كنيد و با شناخت كامل، پيرو او باشيد.

خواهرانم از شما مى‏ خواهم كه در حفظ حجاب كوشا باشيد. در پايان از پدرم و مادرم كه زحمات بسيار زيادى را براى من كشيده ‏اند تشكر مى‏ كنم و خود را مديون شما مى‏ دانم.

از برادران، خواهران و دوستانم درخواست حلاليت دارم. خدا همه ما را ببخشايد اگر شهادت نصيبم شد برايم گريه نكنيد تا دشمن شاد نشود.

درود بر خمينى‏

اكبر ناظرى‏

................................................

حبیب دلها دفتر سوم ص349