موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز دوشنبه 5 تیر 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    حبيب دلها؛ از هامون تا شلمچه‏ (قسمت اول)

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

     

    حبیب دلها از هامون تا شلمچه؛*

    (قسمت اول)


    - اگر موافق هستيد صحبت را با دوران كودكى شما آغاز كنيم. چند سالگى وارد مدرسه شديد؟

    - بسم الله الرحمن الرحيم. من هفت يا هشت سالگى وارد مدرسه شدم. در آن زمان هم سن ورود به مدرسه مثل الان هفت سالگى بود، اما چون افراد برايشان ميسر نبود كه از هفت سالگى به مدرسه بروند، از دوازده، سيزده سالگى وارد مدرسه مى‏شدند. براى همين بعضى از كسانى كه هم‏كلاسى من بودند پانزده، شانزده سالشان بود و محاسن داشتند! دختر خانمى هم به مدرسه مى‏ آمد كه به سن تكليف رسيده بود و شايد چهارده ساله بود.

    البته اگر هم قانون به اين افراد اجازه ادامه تحصيل نمى‏داد، در شناسنامه تاريخ تولدشان را تغيير مى‏دادند تا بتوانند به مدرسه بيايند و مدرسه آنها را پذيرش كند. بعد همين بچه‏ ها از ابتدايى به راهنمايى مى‏ رفتند لذا در مقطع راهنمايى هم كسانى بودند كه حدود بيست و دو سال سن داشتند!


    - از معلم‏ها و مدرسه و كلاس‏ها بگوييد.

    - محل زندگى ما (روستاى" اديمى" كه الان شهر شده است) دبيرستان نداشت. دو دبستان داشت- دبستان سپاهى دانش و دبستان اديمى- و يك مدرسه راهنمايى. دبستان اديمى و راهنمايى در يك محوطه قرار داشتند، اين طرف دبستان بود و آن طرف راهنمايى. هر پايه‏اى هم دو يا سه كلاس داشت. هر كلاسى هم ممكن بود تا چهل نفر دانش آموز داشته باشد كه همه كلاس‏ها مختلط بود؛ هم در دبستان و هم در راهنمايى.

    من سه كلاس اول، دوم و سوم ابتدايى را در" دبستان سپاهى دانش" در خود اديمى خواندم. دبستان سپاهى دانش نزديك منزل ما بود كه البته چون زمين‏هاى اطرافش خالى بود، آن موقع به نظر مى‏رسيد كه دور است اما الان كه فكر مى‏كنم مى‏بينم كه به خانه ما نزديك بود.

    سپاهيان دانش افراد تحصيل‏كرده‏اى بودند كه بايد دو سال سربازى خود را به عنوان معلم خدمت مى‏كردند. لباس سربازى و لباس فرم آنها تا جايى‏كه خاطرم هست، كلاه لگنى و كت و شلوار قهوه‏اى تيره و كفش بود. بعد از" انقلاب سفيد" يا" انقلاب شاه و ملت" اين جريان رواج پيدا كرد و اسمشان سپاهى دانش بود.

    كلاس‏هاى چهارم، پنجم و ششم را هم در" دبستان اديمى" خواندم؛ همين‏جايى كه الان آموزش و پرورش شهر اديمى قرار دارد. آن زمان ابتدايى تا كلاس ششم بود. بعد هم وارد راهنمايى شدم. راهنمايى هم تا كلاس 9 داشت؛ يعنى كلاس هفتم و هشتم و نهم. اول تا سوم راهنمايى را هم در همين دبستان اديمى خواندم كه محل راهنمايى هم بود و كمى از منزل ما دورتر بود.

    ساعت كار مدرسه هم دوشيفته بود؛ يعنى هم صبح و هم بعد از ظهر. از هشت صبح تا يازده، بعد تعطيل مى‏شد و دوباره از ساعت 2 بعد از ظهر تا چهار عصر.

    من درسم خوب بود. معلم‏ها هم تعدادشان كم بود. بيشتر معلم‏ها، قرآن بلد نبودند لذا قرآن كلاس خودمان و يك كلاس ديگر را من درس مى‏دادم. درس‏هاى ديگرمان هم رياضى، فارسى و علوم بود. در كلاس دوم و سوم تعليمات دينى هم داشتيم و اگر معلم نمى‏آمد من به بچه‏ها درس مى‏دادم. گاهى اوقات هم معلم در دفتر مى‏نشست و از من مى‏خواست كه درس بدهم.

    - معلم زن هم داشتيد؟

    - معلم‏ها هم مرد بودند و هم زن. معلم‏ها معمولًا از شهر مى‏آمدند و سرويس داشتند. آن موقع جاده خاكى بود كه يك ماشين جيپ كوچك سرويس معلم‏ها بود و آنها را از شهر به روستا مى‏آورد. سه، چهار تا معلم بيشتر نداشتيم كه ديپلم داشتند. با اينكه معلم‏هاى خانم، مقنعه و چادر نمى‏پوشيدند و حجاب نداشتند اما احساس مى‏ كردم بين آنها هم آدم حسابى پيدا مى‏ شود. عده كمى هم بودند كه مقنعه و چادر و حجاب داشتند؛ ولى منزوى و گوشه‏ گير بودند. الان فكر مى‏كنم اينطور نبود كه خودشان به اين باور رسيده باشند كه حجاب داشته باشند بلكه تحت تأثير خانواده ‏شان حجاب داشتند. برخى هم كت و دامن داشتند و برخى هم مسايل اسلامى را رعايت نمى‏كردند.

    از ساعت يازده كه مدرسه تعطيل مى‏ شد تا ساعت دو، معلم‏ ها چون نمى‏ توانستند به شهر برگردند؛ در روستا خانه كرايه مى‏ كردند. گاهى اوقات يك معلم خانم و آقا با هم يك خانه مى‏ گرفتند و كسى هم اين كار را بد نمى‏ دانست و چيزى نمى ‏گفت. گاهى اوقات با هم واليبال بازى مى‏ كردند. همانطور كه گفتم همه معلم ‏ها مسائل شرعى را رعايت نمى‏ كردند. كت و دامن و جوراب مى‏ پوشيدند؛ بدون روسرى يا مقنعه. آن هم در روستا كه همه لباس محلى بلند مى‏ پوشيدند و با اين لباس خواهى نخواهى كاملًا حجاب داشتند.

    صبح‏ ها من قبل از معلم ‏ها مدرسه مى ‏رفتم. زنگ را كه مى‏ زديم و بچه ‏ها به صف مى‏شدند، قرآن صف صبحگاه را مى ‏خواندم. بعد هم مى‏رفتيم كلاس. وقتى من مى‏ گفتم زنگ را بزنند يكى از بچه ‏ها با چكش روى يك تكه آهن مى‏زد؛ اين زنگ آن موقع بود. دعا هم مى ‏خوانديم. آخر دعا يادم هست كه" خدا، شاه و ميهن" داشت. كادر ادارى مدرسه هم مدير، معاون (ناظم)، دفتردار و خدمت‏گذار بودند.

    مدير حالت تشريفاتى داشت و ناظم همه كاره بود. البته مدير و ناظم اصلًا هيچ زحمتى به خودشان نمى‏ دادند و كوچكترين تلاشى براى تربيت بچه‏ ها نمى ‏كردند. فقط چهارم آبان كه روز تاج‏گذارى شاه بود، سخنرانى مى‏ كردند. آن هم تمامش تعريف و تمجيد از پهلوى بود. تعريف و تمجيد از انقلاب سفيد كه فقط اسمش را مى‏ شنيديم و چيزى از آن نمى ‏دانستيم؛ غير از اينكه مى‏ فهميديم اسم ديگرش انقلاب شاه و ملت است! هيچ اطلاعات ديگرى درباره آن نداشتيم و كسى هم بلد نبود كه لااقل از او بپرسيم.


    - مدارس حالا با مدارس آن موقع چه تفاوتى دارند؟

    - اصلًا قابل قياس نيست. آن موقع محروميت خيلى زياد بود. آنقدر محروميت بود كه قابل مقايسه با حالا نيست. الان اديمى خودش اداره آموزش و پرورش دارد. چندين دبستان، راهنمايى و دبيرستان دارد؛ براى پسران و دختران جدا. تعداد زيادى معلم دارد با مدرك ليسانس و فوق ليسانس. آن زمان اينها نبود. آن موقع در مدارس، بهداشت وجود نداشت؛ نه بهداشت محيط و نه بهداشت فردى. چيزى به نام سرويس بهداشتى، كتابخانه و يا نمازخانه وجود نداشت. حياط مدرسه خاكى و ناهموار بود؛ مدرسه بزرگ بود. داخل مدرسه خار و بوته داشت. آسفالت نبود. پر از خار و خاشاك و ناهموارى بود. باران كه مى‏آمد گل مى‏شد. در يك كلام مى‏ توانم بگويم كه آن زمان چيزى به نام" زيبايى" وجود نداشت.

    چون برق نبود، لامپ و پنكه و كولر هم وجود نداشت. بخارى نفتى هم كه بود، ممكن بود روشن شود، ممكن هم بود روشن نشود. كلاس‏ها پنجره نداشت، اگر پنجره داشت و شيشه‏ اش مى‏شكست، كسى شيشه ‏اش را درست نمى‏ كرد. ديوارها گلى بود و اگر مى‏ شكست، شكسته مى‏ ماند. مثل الان نبود كه ديوار مرتب باشد. سرايدار دائم نداشتيم و وقتى مدرسه تعطيل مى‏ شد همه مى‏ رفتند. سطح تحصيل و ميزان آگاهى مثل الان نبود. آن موقع‏ فقر خيلى بيشتر هويدا بود.

    تنبيه بدنى هم خيلى رايج بود. بچه‏ هايى كه درس نمى‏ خواندند حسابى كتك مى‏ خوردند؛ با شلنگ، يا چوب درخت گز و يا خط كش بزرگ.

    گچ هم مثل الان قالبى و استاندارد نبود، مثل قلوه سنگ بود. تخته سياه چوبى داشتيم كه روى ديوار نصب شده بود. البته خدا را صدهزار مرتبه شكر، تخته پاك كن داشتيم!

    يادم هست كه مدير، با هزينه مدرسه، كارگر استخدام كرده بود تا بوته‏ ها و خارهايى كه در محوطه خاكى مدرسه بود را جمع‏ آورى كند. بعد كه آن كارگر بوته‏ ها را جمع كرده بود، مدير همه آنها را داده بود به خدمت‏گذار مدرسه.

    من به رييس مدرسه در قالب اعتراض گفتم:" پول دادى به كارگر تا خارها را جمع كند، بعد هم مفتى دادى به خدمت‏كار مدرسه. خوب از اول به خدمت‏كار مى‏گفتى كه خارها و بوته‏ ها را براى خودش جمع كند". آن موقع راهنمايى بودم؛ دوم يا سوم.


    - آيا كارى هم براى اصلاح اين وضعيت انجام مى‏ داديد؟

    - بله. مثلًا در مدرسه سرويس بهداشتى درست كرده بودند اما آفتابه نداشت. به مدير مدرسه پيشنهاد دادم به جاى پول‏ هايى كه اينطور خرج مى‏ كنيد- منظورم جريان كندن پولى بوته‏ها و تقديم مجانى آنها به خدمت‏گذار مدرسه بود- چند تا آفتابه بخريد. مدير كه فكر كنم يا ديپلم داشت يا سيكل، گفت:" بلند شدى از طويله آمده‏ اى اينجا و حالا براى ما تكليف تعيين مى‏ كنى؟" گفتم:" درست مى‏ گوييد. من آمده‏ ام كه اينجا تربيت بشوم؛ لذا چون مى‏ خواهم تربيت بشوم لازم است اين سرويس ‏ها راه‏ اندازى بشود، تا ما تميز و مرتب و با طهارت باشيم". عصبانى شد و به من تشر زد كه برو دنبال كارت.

    كار ديگرى كه انجام دادم اين بود كه سيمان آورده بودند تا زمين واليبال را آماده كنند. ما مى‏ ديديم كه كارى انجام نمى‏ شود، اما سيمان‏ ها كم مى‏ شود. به مدير مدرسه اعتراض كردم و گفتم:" چرا روز به روز سيمان‏ ها كم مى شود؟ شما كجا را درست مى‏ كنيد كه ما نمى‏ بينيم؟" اين بار هم ناراحت شد و داد زد كه:" به تو چه ربطى دارد؟!".

    كار ديگرم اين بود كه اسم معلم‏ هايى را كه غايب مى‏ شدند، مى‏ نوشتم؛ بعد هم رسماً يك دفتر درست كردم و حضور و غياب معلمين را ثبت مى‏ كردم. البته مدرسه بر حضور و غياب معلمين نظارت داشت، به اين شكل كه يك دفترى داشتند كه بايد حضور و غياب معلمين در آن ثبت مى‏ شد و خود معلم‏ ها آن را امضا مى‏ كردند، اما وقتى يك معلم بعد ازيك يا چند روز غيبت مى‏ آمد، آن چند روزى را هم كه نبود امضا مى‏ كرد. من چون به دفتر رفت و آمد داشتم آن دفتر را هم نگاه مى ‏كردم و مى‏ فهميدم كه براى خودشان حاضرى زده ‏اند. گاهى اوقات هم اتفاق مى‏ افتاد كه خودم غايب شوم. آنها هم از فرصت استفاده مى‏ كردند و با طعنه مى‏ گفتند:" تو كه حضور و غياب ديگران را كنترل مى‏ كنى، چرا خودت غيبت كردى؟" من جواب مى‏دادم:" من كه غايب شوم، خودم از درس عقب مى‏ مانم و دودش فقط به چشم خودم مى‏ روم و فقط خودم ضرر مى‏كنم اما معلمين كه غايب مى‏ شوند دانش ‏آموزان ضرر مى‏ كنند. چرا به معلم‏ ها چيزى نمى‏ گوييد؟" براى اين حرفم پاسخى نداشتند.

    مورد ديگر اين بود كه زمستان بود. مدرسه راهنمايى هم فقط در اديمى وجود داشت. دانش‏ آموزانى بودند كه از" لورگ باغ"،" دوازده سهمى" و ... مى‏ آمدند و مجبور بودند براى رسيدن به مدرسه از درياچه هامون عبور كنند. گاهى اوقات اگر آب زياد بود با توتن‏[1] مى‏ آمدند و گاهى اوقات هم از جاهاى كم عمق عبور مى‏ كردند و خيس مى‏ شدند. آنها صبح مى‏ آمدند و چون راهشان دور بود، بعد از اتمام كلاس‏هاى صبح نمى‏ رفتند و براى كلاس عصر كه چهار تا شش بود، هم مى‏ماندند و غروب برمى‏ گشتند. صبح‏هاى سرد زمستان اين دانش آموزان پس از اينكه از آب عبور مى‏ كردند، خيس مى‏ شدند و تا وقتى كه پياده مى‏ آمدند و به مدرسه مى‏ رسيدند تقريباً يخ مى‏ زدند. در مدرسه هم بخارى نداشتيم. البته داشتيم، اما مدير و مسئولين مدرسه از نفت‏ها استفاده شخصى مى‏كردند و كلاس سرد بود. از طرف ديگر شيشه‏هاى كلاس هم شكسته بود و كسى آنها را درست نمى‏كرد. من چند نكته را اينجا پيگيرى كردم و رفتم به مدير گفتم صبح‏ها بخارى‏ها را روشن كنيد كه بچه‏ها مخصوصاً اين بچه‏هايى كه از" لورگ باغ" مى‏آيند، خيلى سردشان است. دوم هم اينكه براى اين پنجره‏هايى كه شيشه‏هايشان شكسته، شيشه بگذاريد و يا حداقل پلاستيك بزنيد، تا بچه‏ها سرما نخورند.


    - آيا در دوران كودكى كار هم مى‏كرديد؟

    - بله، قالى مى ‏بافتم. مادرم معمولًا قالى مى‏ بافت؛ هم قالى شخصى براى خودمان و هم چند سالى براى يك شركت توليد فرش. دار قالى را شركت فرش به پا مى‏ كرد و نخ و نقشه هم مى‏ داد. موقع تحويل قالى دستمزد را پرداخت مى‏ كردند. من هم قالى مى‏ بافتم. اگر مدرسه نمى‏ رفتم روزها و اگر مدرسه مى‏رفتم شب و بعد از ظهرها قالى مى‏بافتم. من روزانه ده رديف مى‏بافتم. ده رديفم كه تمام مى‏شد ديگر نمى‏بافتم و بقيه فرصت را به مطالعه‏ و كارهاى ديگر مى‏گذراندم. ضمن اينكه من شب مى‏ بافتم. انگار كسانى هم كمك مى‏ كردند كه تند تند بافته شود. خودم آنها را مى‏ ديدم كه از آن طرف مى‏ بافند! شبيه انسان بودند.


    - مطمئن هستيد يا تصور و توهم بود؟

    - مطمئنم. چون رديف قالى زود بافته مى‏شد. آنچه كه الان يادم مى‏آيد اين است كه من هر بار بيشتر از يك نفر را نمى‏ديدم كه تند مى‏بافت و كار زود انجام مى‏شد. شبيه انسان بود.


    - هميشه يك نفر بود؟

    - نه! متغير بودند. چندين سال به اين منوال گذشت و من با آنها ارتباط داشتم. حتى در ايام امتحانات سؤالات را برايم مى‏آوردند!


    - با شما حرف مى‏زدند؟

    - بله. البته در خواب، نه در بيدارى. خودمانى بودند. من زياد از آنها نمى‏خواستم كه سؤالات را برايم بياورند. درسم را مى‏خواندم، بعضى مواقع كه درس نمى‏خواندم يا گرفتار بودم، مى‏گفتم اى كاش اين قضيه حل مى‏شد، همان وقت مى‏ديدم كه سؤالات را مى‏آوردند. البته اينطور نبود كه كاغذ دستم بدهند، بلكه سؤالات در ذهنم مرور مى‏شد، بعد من همان سؤالات را مطالعه مى‏كردم، و بعد مى‏ديدم كه همان سؤالات در امتحان آمده است.

    - الان هم ارتباط داريد؟

    - نه، الان ارتباط ندارم. نمى‏دانم چه شد. فكر مى‏كنم ايمانم ضعيف شده. آن‏ موقع بين هشت تا دوازده سال داشتم.


    - اولين بارى كه آنها را ديديد نترسيديد؟

    - نه هيچ‏گاه نترسيدم. انگار كه به من الهام بشود، اينطورى بود و گويى من هم توقع همچون كارى را داشتم. فكر هم نمى‏كنم كه آن موقع اين جريان را به اعضاى خانواده و يا كس ديگرى گفته باشم.


    - آيا براى بافت قالى، نور كافى داشتيد؟

    - خير؛ بى‏برقى حداقل تا سال 1359 وجود داشت. برق بعد از انقلاب به" اديمى" آمد. به جز خود شهر زابل، هيچ جا برق نداشت. فقط در" لوتك" يك موتور برق بود كه چند ساعتى در شبانه روز برق توليد مى‏كرد؛ جاى ديگرى برق نبود. تلفن و جاده آسفالته هم وجود نداشت، جاده‏ها خاكى و شوسه‏اى بود. همانطور كه گفتم نه در اديمى و نه در تمام بخش" پشت آب" يك دبيرستان وجود نداشت. مدرسه راهنمايى هم در اين بخش فقط يكى بود و اگر كسى راهنمايى را تمام مى‏كرد بايد براى خواندن مقطع دبيرستان به شهر مى‏رفت. اينها وضعيت اديمى در حدود سى سال قبل بود.


    - با توجه به اينكه آن موقع برق نداشتيد، چطور شب‏ها قالى مى‏بافتيد؟

    ما چراغ گرد سوز داشتيم كه روشنش مى‏كرديم و در پناه نور آن قالى مى‏بافتيم. به اين چراغ گرد سوز، چراغ موشك هم مى‏گفتيم.


    - كار يدى ديگرى هم انجام مى‏داديد؟

    - آن موقع آب لوله كشى وجود نداشت. وقتى رودخانه خشك مى‏شد ما وسط نهر كه خشك شده بود، چاه مى‏كنديم و با ديگ كه روى سرمان حمل مى‏كرديم، به خانه آب مى‏آورديم و از همين آب، هم براى خوردن و هم براى استحمام و كارهاى ديگر استفاده مى‏كرديم.

    به كسانى كه خانه درست مى‏كردند هم كمك مى‏كرديم. آن زمان وقتى كسى مى‏خواست خانه درست كند، يك بنّا مى‏آورد و در بقيه كارها همسايگان و دوستان و آشنايان كمك مى‏كردند اهالى همه به هم رايگان كمك مى‏كردند و فقط به بنا پول مى‏دادند. اگر زمان مدرسه بود روزهاى جمعه كمك مى‏كردم. سه ماه تعطيلى هم هركس خانه درست مى‏كرد من مى‏رفتم و كمك مى‏كردم تا خانه‏اش ساخته شود. به همين جهت من بيشتر جمعه‏ها و سه ماه تعطيلى در ساختن خانه كمك مى‏كردم.

    چون آن موقع آجر نبود كسانى كه مى‏خواستند خانه درست كنند اول گل را در قالب‏هايى كه از جنس چوب و به شكل آجرهاى الان بود مى‏ريختند و به تعدادى كه لازم بود درست مى‏كردند و مى‏گذاشتند تا خشك بشود و بعد با آنها خانه بسازند. من حتى در ساخت خشت هم كمك مى‏كردم.


    - خاطره جالبى از دوران كودكى داريد؟

    - بله. كلاس اول يا دوم دبستان بودم كه روزى پدرم گفت بيا با هم براى كاشتن بذر به مزرعه برويم. من حوصله كار نداشتم اما چون پدرم گفته بود رفتم. براى اينكه زود تمام بشود تخم‏هاى خربزه يا هندوانه را مشت مشت كاشتم و يكى دوساعت بعد به پدرم گفتم:" تخم‏ها تمام شد". پدرم با تعجب پرسيد:" چطور تمام شد؟" گفتم:" تمام شد ديگر!". بعد كه تخم‏ها كم كم سبز شدند، معلوم شد كه چرا تخم‏ها زود تمام شده بودند؛ و من غافل از اينكه اينها قرار است سبز شوند. بعد كه تخم‏ها سبز شدند با سبزشدنشان مرا لو دادند و پدرم متوجه شد و گفت:" اگر مى‏خواستى بروى، خوب مى‏رفتى؛ چرا تخم‏ها را هدر دادى؟".

    اين نكته را هم بگويم كه نحوه صحيح كاشت بذر اين است كه دو يا سه تخم مى‏كارى كه اگر يكى پوچ بود، دو بذر ديگر سبز بشوند. بعد از آن دو تا هم وقتى قدرى بزرگ شدند، يكى را مى‏كنى تا يك بوته بماند؛ در هر صورت يك بوته بايد بماند و بقيه هر چند تا كه باشد را در مى‏آورند. بعد كه سبز شد يك بوته را مى‏گذارى و بقيه را مى‏كنى.


    - چرا به پدر نگفتيد كه حوصله كار ندارم؟

    - حجب و حيا داشتم. در مقابل خواسته پدرم اصلًا امكان نداشت كه" نه" بگويم يا جوابش را بدهم؛ چه برسد به اينكه جواب سربالا بدهم.

    اصولًا در آن زمان مثل بچه‏هاى حالا نبوديم كه جواب بدهيم و مثلًا بگوييم" نمى‏آيم" يا" شما برو بعداً من مى‏آيم"! حرف پدر براى ما حجت بود و بايد آن كارى كه پدر گفته بود، انجام مى‏شد؛ حالمان خوب نبود يا حوصله نداشتيم يا خوابمان مى‏آمد يا مى‏خواستيم بازى كنيم معنا نداشت، بايد به حرف پدر عمل مى‏كرديم. لذا وقتى گفت برويم. گفتم چشم. سر مزرعه رويم نمى‏شد كه بگويم من مى‏خواهم بروم. بعد به ذهنم رسيد كه تخم‏ها را مشت مشت زير خاك كنم تا زود تمام بشوند و من هم بروم، غافل از اينكه بعداً همانجا و همانطور كه كاشته شده‏اند، سبز مى‏شوند. البته فكر كنم اگر همان وقت، خاك‏ها را كنار مى‏زديم و بذرها را برمى‏داشتيم امكانش وجود داشت كه تخم‏ها هدر نروند.


    - انگار بعدها خودتان كشاورزى مى‏كرديد؟

    - بله. زمينى خريده بوديم كه بالاتر از سطح رودخانه بود. من يك قسمت از زمين را كه خاك‏هاى خوب و مرغوبى داشت و نزديك رودخانه هم بود با تيشه كندم و خاك‏هايش را ريختم يك طرف تا بعد بشود از طريق رودخانه آن را آبيارى كنم. آبيارى‏اش كردم و براى اولين بار بادمجان و خيار كاشتم. خيارها دو نمونه بود، يك نمونه همين خيارهاى معمولى بود، نمونه دوم مثل خربزه بزرگ مى‏شد و شكل خربزه داشت اما مزه‏اش، مزه خيار بود. بوته بادمجان‏ها- كه در بهار كاشته مى‏شوند- از امسال تا سال بعد خشك نمى‏شد، چون وقتى هوا سرد مى‏شد كود حيوانى مى‏ريختم پايشان، تا ريشه‏ها گرم بماند. به محض اينكه هوا گرم مى‏شد بادمجان‏ها مجدداً جان تازه‏اى مى‏گرفتند و حياتشان را از نو شروع مى‏كردند و به بار مى‏نشستند و بزرگ مى‏شدند. وسعت زمين زياد نبود اما آنقدر بادمجان بار مى‏آورد كه از مصرف خودمان و اقوام و بستگان زياد آمد و من آن اضافه‏ها را مى‏چيدم و مى‏بردم و مى‏دادم به مغازه‏اى كه در روستا بود تا بفروشد. خدا صاحب مغازه را رحمت كند، اسمش «حسين» بود. بادمجان‏هاى اضافه را مى‏برديم و مى‏گذاشتيم مغازه مش حسين تا بفروشد درحالى كه زمين كمتر از دويست متر بود- شايد صد و پنجاه مترمى‏شد- اما بركت زيادى داشت و بوته هاى بادمجانش هم خيلى بزرگ مى‏شد، به اندازه‏اى بزرگ مى‏شد كه اگر كسى وسطشان مى‏نشست ديده نمى‏شد. گاهى هم پيش مى‏آمد كه آب رودخانه كم مى‏شد و من با سطل زمين را آب مى‏دادم.

    هندوانه، خربزه، گندم، جو، شبدر و ... هم مى‏كاشتيم. به برخى از اقوام- از جمله شوهر خاله‏ام- هم در كاشت زمينش كمك مى‏كرديم. محصولات بقيه را آفت مى‏زد و به اندازه محصولات ما بركت هم نداشت. هر چه كه ما مى‏كاشتيم بركت داشت و آفت هم نداشت، سالم مى‏ماند. بعد گندم و جو درو مى‏كرديم.


    - دامدارى چطور؟

    - حدود ده تا گوسفند هم داشتيم كه از شير و كره آنها استفاده مى‏كرديم. من از آنها نگهدارى مى‏كردم و آنها را به چرا مى‏بردم؛ گوسفندها مى‏چريدند، من هم قدم مى‏زدم و درسم را مى‏خواندم.


    - آيا در زمان پيروزى انقلاب هم فعاليتى داشتيد؟

    - بله؛ اصولًا زمينه فعاليت‏هاى فرهنگى و سپس عضويت من در سپاه برمى‏گردد به مسايل مرتبط با انقلاب اسلامى. قبل از انقلاب و در همان زمانى كه در روستاى اديمى زندگى مى‏كرديم، در ايام محرمِ سالى كه من كلاس سوم دبستان بودم يك روحانى براى تبليغ دهه محرم به روستا آمده بود و اين مدت را در منزل پدرم ساكن بود. چون مسجد اديمى خراب بود و از طرفى دبستان سپاه دانش اديمى، اتاق‏هايى بزرگ و مناسب داشت قرار شد مراسم محرم در يكى از كلاس‏هاى اين مدرسه برگزار شود؛ اما در كلاس‏ها عكس خاندان پهلوى نصب بود. اين روحانى و پدرم مشغول صحبت بودند. روحانى حواسش به من نبود كه من هم در اتاق، كنار درب نشسته‏ام و صحبت‏هاى آنها را مى‏شنوم. آن روحانى مى‏گفت مصلحت نيست كه مراسم امام حسين (ع) در كلاسى كه عكس خاندان پهلوى به ديوارش زده شده، برگزار شود. پدرم هم حرف او را تأييد كرد. آن روحانى ادامه داد:" عكس را كه نمى‏شود برداريم؛ اما شايد بتوانيم مكان را عوض كنيم". بعد هم با تأمل و نگرانى پرسيد:" اما چطور بايد محل عزادارى را عوض كنيم كه ساواك نفهمد؟".

    به هر حال به اين نتيجه رسيدند كه بگويند مدرسه دور است و بايد جاى‏ نزديك‏ترى پيدا كنيم. ناگهان آن روحانى متوجه شد كه من هم در اتاق نشسته‏ام و تمام حرف‏هايشان را شنيده‏ام، احساس كردم كمى نگران شده است و رو به پدرم گفت:" آقا! پسر شما هم كه اينجا بوده و ما متوجه نبوده‏ايم". پدرم به من اشاره كرد و به آن روحانى گفت:" او به كسى حرفى نمى‏زند". البته بعد كه با پدرم تنها شدم، پدرم از من قول گرفت كه راجع به حرف‏هاى آنها به كسى چيزى نگويم. من هم قول دادم كه حرف‏هايشان را مثل يك راز خيلى مهم پيش خودم نگهدارم.

    اما براى من يك سؤال ايجاد شد كه چرا اين روحانى نمى‏خواهد به اتاقى برود كه عكس شاه در آن نصب شده است، مگر چه اشكالى دارد؟ لذا من نسبت به عملكرد شاه و خاندانش حساس شدم و شروع به بررسى كردم. در اين بررسى من اينقدر فهميدم كه شاه به مردم ظلم مى‏كند و افراد سالم و صالح را زندانى، تبعيد و اذيت مى‏كند.

    از پدرم راجع به رژيم مى‏پرسيدم و بعد هم راجع به آنچه به من مى‏گفت فكر كردم. من ملاحظه مى‏كردم ژاندارمرى، پاسگاه و ساواك سخنرانى روحانى را ضبط مى‏كنند و اگر عليه شاه صحبتى مى‏شد برخورد مى‏كردند. يك بار هم از همان روحانى سخنران تعهد گرفتند كه نام «يزيد» را در منبر نبرد و براى شاه هم حتماً دعا كند كه آن روحانى گفت:" من براى تمامى مسلمانان دعا مى‏كنم، اگر شاه مسلمان است دعاهاى من شامل حال او هم مى‏شود". كه اينجا دوباره براى من اين پرسش مطرح شد كه چرا اين روحانى به طور شفاف قبول نمى‏كند كه با اسم و رسم براى شاه دعا كند؟ و يا شاه چرا بايد بگويد كسى از يزيد اسمى نبرد؟ و چه رابطه‏اى ميان شاه و يزيد وجود دارد؟!

    از طريق عملكرد سازمان‏هاى حكومتى و صحبت‏هاى بعضى از معلمين به‏ اين نتيجه رسيدم كه شاه آدم خوبى نيست. برخى از معلم‏هايم مى‏گفتند شاه مسائل شرعى را رعايت نمى‏كند. مثل حجاب، مصرف مشروبات الكلى، منتشر كردن تصاوير نامناسب در مجلات و فيلم‏ها و اينكه شاه از مؤمنين و صالحين حمايت نمى‏كند؛ لذا كنجكاوى‏ام شروع شد و سال به سال، اطلاعاتم افزوده شد و كم كم از همان قبل از انقلاب به اين نتيجه رسيدم كه طاغوت بايد از بين برود.


    - آيا فعاليت عملى هم داشتيد؟

    - بله؛ البته سن من كم بود اما در راهپيمايى شركت مى‏كردم و عليه طاغوت در كوچه و مدرسه شعار مى‏نوشتم. يك بار هم عكس شاه را كه اول كتاب‏هاى درسى‏ام بود، پاره كردم و در سطل آشغال انداختم؛ غافل از اينكه دختر همسايه مرا زير نظر دارد. آن دختر داستان را به پدرش گفته بود و او هم بلافاصله به پاسگاه رفته بود و از من شكايت كرده بود! آن موقع كلاس پنجم، شايد هم راهنمايى بودم. يكى دو روز بعد، وقتى زنگ آخر به صدا در آمد و مى‏خواستم از كلاس بيرون بروم، معلم صدايم زد. رفتم كنار ميز آقا معلم ايستادم، همه كه رفتند كتاب‏هايم را گرفت و باز كرد و شروع كرد به ورق زدن. وقتى نگاهش به جاى خالى عكس‏ها افتاد، با ابرو اشاره‏اى كرد به صفحاتى كه الان نبودند و گفت:" به خاطر اينكه عكس‏ها را پاره كرده‏اى از تو شكايت كرده‏اند". من بيشتر از آنكه نگران بشوم، عافلگير شدم. اصلًا فكرش را هم نمى‏كردم به اين آسانى لو بروم و خبرش به معلم‏ها هم برسد. آقا معلم نگاهى به قيافه مضطرب من كرد و با مهربانى گفت:" كارى كن اين كتاب‏ها را كسى نبيند كه برايت بد مى‏شود" و بعد هم به من كتاب نو داد. خدا را شكر پيگيرى‏هاى پاسگاه هم بى‏نتيجه ماند، چون من كتاب نو داشتم‏ و آنها نتوانستند ادعايشان را ثابت كنند.

    در مجموع فعاليت‏هايم مشكل خاصى را برايم ايجاد نكرد. فقط بعد از اينكه انقلاب پيروز شد و پاسگاه نزديك روستاى ما هم دست نيروهاى انقلاب افتاد، در يكى از اسناد اسم 16 نفر را نوشته بودند كه حكم اعدام آنها صادر شده بود. از اين 16 نفر، اولى اسم پدرم و دومى هم اسم من بود.


    - پدرتان هم فعاليت انقلابى داشت؟

    - بله؛ پدرم روحانى است و عاشورا و محرم سخنرانى مى‏كرد. يادم هست «مرحوم حسين گلزارى» كه انسان خداشناسى بود با پسرش و چند نفر ديگر در ايام محرم سال 1357 بعد از عزادارى كه در منزلش برگزار مى‏شد به عنوان محافظ و با بيل و كلنگ، پدرم را تا خانه مى‏رساندند و بعد برمى‏گشتند.


    - پس شما از پيش از انقلاب، انقلابى بوديد؟

    - بله؛ لذا از قبل از انقلاب مبارزه با طاغوت را آغاز كرده‏ايم و اين تلاش به لطف خدا همچنان ادامه دارد.


    - از آن دوران خاطره ديگرى نداريد؟

    - سال 1357 و قبل از پيروزى انقلاب، حدود شش ماه خانه ما توسط شش نفر از نيروهاى ژاندارمرى محاصره بود. شب در مى‏زدند و آب مى‏خواستند. من كه براى آنها آب مى‏بردم شروع به سؤال پرسيدن مى‏كردند و من بى خبر از همه جا به سؤالات آنها جواب مى‏دادم. اما يك موضوع را به آنها نگفتم و آن اينكه يك بار وقتى كاه‏ها را جا به جا مى‏كردم، زير آنها يك كتاب پيدا كردم. كتاب را به پدرم نشان دادم و گفتم من اين كتاب را از زير كاهها پيدا كرده‏ام. پدرم هم كتاب را از من گرفت و نگاهى به آن انداخت و بدون اينكه عكس‏العمل خاصى نشان بدهد گفت باشد. بعد كتاب را داد به من و گفت طورى كه هيچ كس نبيند، اين كتاب را به خانه پدربزرگت ببر. من كتاب را به خانه ايشان بردم. از آن زمان به بعد پدرم هر وقت مى‏خواست آن كتاب را بخواند به خانه پدربزرگم مى‏رفت.


    - چه كتابى بود؟

    - رساله توضيح‏المسائل حضرت امام خمينى (ره) بود كه در صفحه اولش براى رد گم كردن اسم يك مرجع تقليد ديگر را نوشته بودند.


    - آيا در اعتراضاتى كه روحانيون منطقه به رژيم پهلوى داشتند كسان ديگرى هم همراه آنان بودند؟

    - بله؛ معلم‏ها در اعتراض به رژيم مدرسه‏ها را تعطيل كرده بودند كه شايع شده بود معلم‏ها براى حقوقشان كلاس‏ها را تعطيل كرده‏اند!


    - بعد كه انقلاب پيروز شد شما چه كرديد؟

    - با توجه به آن زمينه ها، بعد از پيروزى انقلاب در بخش فرهنگى سپاه مشغول فعاليت شدم. من سه ماه تعطيلى در كوره آجر پزى كار كردم و توانستم با پول آن يك دوچرخه بخرم. بعد با دوچرخه راه شنى و خاكى بدون آسفالت را طى مى‏كردم تا از روستا به شهر بيايم. عكس امام، كتاب، پوستر و هر چه كه سپاه داشت برمى‏داشتم و ترك دوچرخه مى‏بستم و حداقل در 10 روستاى منطقه توزيع مى‏كردم. بعضى مواقع هم فاصله حدوداً 10 كيلومترى روستا تا شهر را پياده مى‏رفتم و مى‏آمدم. سال 1360 از من‏ دعوت كردند به جهت ارتباطى كه با سپاه داشتم عضو اين نهاد شوم و من قبول كردم.


    - كى از روستاى اديمى به شهر زابل رفتيد؟

    - فكر مى‏كنم سال 1359 به شهر زابل رفتيم.


    - چرا به جبهه رفتيد؟

    - وارد سپاه كه شدم جنگ شروع شده بود. من هم مثل بسيارى از جوانان اين مرز و بوم علاقمند بودم كه از انقلاب، اسلام و كشورم دفاع كنم. وقتى احساس كرديم انقلاب دوباره توسط طاغوت مورد تهديد و تجاوز قرار گرفته به مبارزه با آن پرداختيم. براى همين همان سال 1360 و در بدو ورود به سپاه، پس از گذراندن آموزش به عنوان تك تيرانداز در" عمليات فتح‏المبين" شركت كردم. البته اول بنا بود راننده تانك بشوم، اما بنا به دلايلى به عنوان تك تيرانداز مشغول شدم.


    - كى جانباز شديد؟

    - در خرداد 1367 مجروح شدم. من در سال 67 در گردان 409 مشغول فعاليت بودم. اين گردان در شلمچه حضور داشت و در خط مقدم بود و در نبرد شلمچه در همين تاريخ تا آخرين فشنگ مقاومت كرد.


    - چطور شد كه مجروح شديد؟

    - اول چشمم مجروح شد. يادم مى‏آيد وقتى زخمى شده بودم، اسلحه بدون فشنگم را محكم گرفته بودم، يكى از رزمندگان به من گفت خوب‏ اسلحه‏ات را بينداز. اما من محكم‏تر تفنگ را به سينه مى‏چسباندم مثل مادرى كه فرزندش را به سينه مى‏فشارد. اصلًا دلم نمى‏آمد كه اسلحه‏ام را بيندازم، تا اينكه يكى از رزمنده‏ها اسلحه‏ام را از دستم گرفت و من به او تحويل دادم.

    من كه جايى را نمى‏ديدم دست چپم در دست راست رزمنده‏اى بود كه با شتاب مى‏دويد و مرا با چشمى مجروح و بى‏سو، دنبال خودش مى‏كشيد كه ناگهان خمپاره‏اى كنارمان منفجر شد و من دوباره مجروح شدم و افتادم و بيهوش شدم.

    قبل از اينكه بقيه ماجرا را تعريف كنم اين نكته را بگويم كه رزمنده‏اى كه دستم در دستش قرار داشت «آقاى سيد داوود احمدى» معروف به «شبسترى» بود كه اسير شد. وقتى ايشان آزاد شد، از او نحوه اسير شدنش را پرسيدم. جريان اينطورى بود كه من كه مجروح مى‏شوم و مى‏افتم، ايشان چند بار مرا صدا مى‏زنند كه پاسخى نمى‏شنود؛ لذا فكر مى‏كند من شهيد شده‏ام در همين اثنا ايشان احساس مى‏كند كه تانك عراقى كه از كنارم عبور كرده، از روى بدنم رد شده و اگر احتمال ضعيفى هم مى‏داده كه من زنده باشم، مطمئن شده كه شهيد شده‏ام. خودش هم كه پشت خاكريز مى‏رود اسير مى‏شود. او در اردوگاه عراق براى من مجلس ختم برگزار كرده و فاتحه خوانده بود، اين را هم خودش برايم تعريف كرد.

    به‏هرحال به هوش كه آمدم متوجه شدم گوشه‏اى افتاده‏ام؛ نمى‏دانستم شب است يا روز، نمى‏دانستم كجا هستم، اسير شده‏ام يا خير؛ هيچى نمى‏فهميدم.

    احساس كردم پهلويم خيلى درد مى‏كند و مى‏سوزد؛ دستم را طرف پهلويم بردم كه آن را كمى بخارانم و مالش بدهم كه ناگهان احساس كردم انگشتانم وارد بدنم شدند، و دستم به چيز نرمى خورد و خيس شد! متوجه شدم تركش‏هاى خمپاره پهلويم را پاره كرده‏اند و يك شكاف به اندازه يك كف‏ دست در پهلويم ايجاد شده است. به زحمت نشستم. اصلًا نمى‏توانستم تكان بخورم، مى‏خواستم بلند شوم اما نمى‏توانستم. فكر كردم شمع عمرم كم كم دارد سوهاى آخرش را مى‏زند و دارم شهيد مى‏شوم. شهادتين‏ام را گفتم و منتظر شدم كه شهيد بشوم! پس از گذشت مدتى ديدم نه، انگار از شهادت خبرى نيست. دوباره تلاش كردم بلند بشوم، اين بار توانستم سرپا بايستم. نمى‏دانستم به كدام سمت بايد بروم. يكّه و تنها بودم. يكى از چشم‏هايم بشدت مجروح شده بود، چشم ديگرم هم بر اثر تركشى كه به پيشانيم خورده بود پر از خون بود و هيچ جا را نمى‏ديدم. تلو تلو مى‏خوردم و پاهايم را با زحمت به زمين مى‏كشيدم. پاهايم قبل از عمليات زخمى شده بود، به همين دليل به جاى پوتين، دم‏پايى مى‏پوشيدم، دمپايى‏ها هم از پايم درآمده بود و پاهايم بشدت مى‏سوخت، اما نمى‏فهميدم از آسفالت داغ است يا از قير و باروت.

    بعد يك ماشين ايستاد و به من گفت سوار بشوم. اما من ناى سوار ماشين شدن را نداشتم. كسى از من پرسيد:" از تيپ يا گردان الغدير هستى؟" من هم كه اصلًا حال توضيح دادن نداشتم گفتم:" آره". دستم را گرفتند و انداختند پشت ماشين. نمى‏دانم چند نفر ديگر در ماشين بودند. وسط راه كه عراقى‏ها خمپاره مى‏زدند، آنها مرا كه زخمى بودم، در ماشين تنها مى‏گذاشتند و خودشان سريع از ماشين پايين مى‏پريدند و پناه مى‏گرفتند!

    خلاصه مرا به بيمارستان صحرايى تحويل دادند. كسى كه نمى‏دانم كى بود، حالم را پرسيد، از او آب خواستم، اما نه او و نه هيچ كس ديگر به من آب نداد.

    پزشك‏ها رگى را كه مى‏خواستند نتوانستند پيدا كنند، گفتند ايشان خيلى حالش بد است و معالجه نمى‏شود، خونريزى زيادى هم كرده است. مرا يك گوشه‏اى گذاشتند و رفتند. احساس كردم از زنده بودن من قطع اميد كرده‏اند. بيمارستان نزديك خط بود. بعد از مدتى به نظرم رسيد كه مرا داخل اتوبوس گذاشتند، كف اتوبوس، زير دست و پا. يك دفعه احساس كردم داخل هواپيما هستم، از كسى كه نمى‏فهميدم چه كاره است پرسيدم:" الان كجا هستيم؟" كه آن بنده خدا هم حدس مرا تأييد كرد و به آرامى خيلى كوتاه جواب داد:" هواپيما". پس از مدتى نسيمى به صورتم خورد و من كه از حال رفته بودم، دوباره به هوش آمدم. هنوز در هواپيما بودم و از صحبت‏هايى كه در هواپيما به گوشم خورد اينطور متوجه شدم كه هواپيما به علت نقص فنى مجبور به بازگشت شده است. دوباره بى‏هوش شدم.

    اين بار كه به هوش آمدم، خودم را در بيمارستان ديدم،" بيمارستان مرحوم آيت الله كاشانى" در شهر" اصفهان". فكر كنم چهارم خرداد 1367 بود و من بعد از چهار روز به هوش آمدم. سر و صورتم را كه پر از خون و گل و تركش بود، به زحمت با ماشين تراشيدند.

    بعد متوجه شدم كه از طرف لشكر 41 ثارالله به سپاه شهرستان زابل فكس فرستاده‏اند كه فلانى شهيد شده است.


    - چرا؟

    - چون وقتى در شلمچه روى خاك‏ها افتاده بودم، برخى از دوستان كه مرا ديده بودند فكر كرده بودند كه شهيد شده‏ام. از طرفى در طول مسير، هيچ جا نتوانسته بودم حتى يك كلمه حرف بزنم. دوستانى هم كه از بيمارستان‏ها سراغ مرا گرفته بودند، نتوانسته بودند هيچ اطلاعاتى به‏دست بياورند؛ لذا با توجه به اينكه مرا افتاده بر خاك، بى‏هيچ حركتى ديده بودند گفته بودند فلانى شهيد شده است.


    - چطور زنده بودن خود را به خانواده خبر داديد؟

    - من دنبال كسى بودم كه از طريق او بتوانم به خانواده اطلاع بدهم. سراغ نماينده بنياد شهيد را گرفتم كه به من گفتند براى مراسم ازدواج خود به مرخصى رفته است.

    در اتاقى كه من بودم، يك مجروح ديگر هم بسترى بود كه پدر و مادرش همراهش بودند و از او پرستارى مى‏كردند و كارهايش را انجام مى‏دادند. آنها كه ديدند من غريبم و در ظاهر كسى را ندارم، تقسيم كار كردند و پدر آن مجروح به من رسيدگى مى‏كرد و مادر، به فرزند خودش.

    بعد يك بنده خدايى كه با لباس شخصى و ظاهراً براى عيادت بيماران آنجا آمده بود، حالم را پرسيد و چون ديد كسى بالاى سرم نيست، به من گفت:" مگر خانواده‏ات خبر ندارند؟" گفتم:" نه! متأسفانه نماينده بنياد شهيد هم نيست، آشنايى هم اينجا ندارم، و نتواسته‏ام به خانواده خبر بدهم". از من شماره تلفن خواست. من هم شماره تلفن يكى از دوستانم به نام «آقاى يوسف كيخا» را دادم. بعد از ظهر همان روز كه آقاى كيخا از زاهدان به بيمارستان زنگ زد، فهميدم آن بنده خدا با ايشان تماس گرفته و شماره تلفن بيمارستان را هم به او داده است.


    - يوسف كيخا كه بود؟

    - حاج يوسف كيخا عضو بسيج زاهدان بود، من هم مسؤول بسيج زابل بودم. ما يك دوست و همكار مشترك داشتيم به نام «آقاى ميرشكار» كه عضو بسيج مركزى در تهران بود، لذا آقاى كيخا قبل از اينكه به طرف‏ اصفهان راه بيفتد به آقاى ميرشكار هم خبر داده بود. آقاى ميرشكار از تهران و آقاى كيخا از زاهدان آمدند و علاوه بر اينكه جوياى احوالم بودند و مرا از تنهايى درآوردند، كار درمان مرا نيز پيگيرى كردند.

    به حاج يوسف گفتم كه تماس بگيرد زابل و فقط به پدرم بگويد. بعد كه به پدرم خبر داده بود او از منزل يكى از دوستان روحانيشان به نام «حاج آقاى لشكرى» از زابل با من تماس گرفتند. به پدرم هم گفتم به هيچ كس نگويد كه من زخمى‏شده‏ام.


    - پدر هم واقعاً چيزى به مادرتان نگفت؟

    - من بعد خبردار شدم كه مادرم تصميم داشته به راهپيمايى برود. پدرم (كه احتمال مى داده مادرم در راهپيمايى چيزى بشنود) با خونسردى به ايشان مى‏گويد:" اگر خبرى از حبيب آقا شنيدى، حقيقتش اين است كه زخمى‏شده است و الان هم در يكى از بيمارستانهاى اصفهان بسترى است". بعد هم تأكيد كرده بود اگر كسى چيزى گفت در جريان باش و به كسى هم چيزى نگو.


    - عكس العمل مادرتان چه بود؟

    - مادرم به پدرم گفته بود:" پس شما چرا نرفتى اصفهان؟" كه پدرم پاسخ داده بود:" چون خودش به من گفته نيايى، من هم نرفته‏ام".


    - همسرتان چطور؟ او هم خبردار نشد؟

    - مادرم براى من تعريف كرد كه وقتى خبر زخمى‏شدن تو را شنيدم مى‏خواستم بزنم زير گريه؛ اما همان موقع در زدند. با بغض در را باز كردم‏ كه ديدم خانم شماست. در را باز گذاشتم و بدون اينكه به خانمت تعارف كنم، برگشتم و رفتم سراغ جارو زدن حياط، تا صورتم را نبيند و متوجه ناراحتى‏ام نشود و از من چيزى نپرسد و من مجبور نشوم خبر زخمى‏شدن تو را بگويم.

    از طرف ديگر خانمم هم بعدها به من گفت:" نمى‏دانم چه شده بود كه روز راهپيمايى كه رفته بودم به مادر سر بزنم، مادر از دستم خيلى ناراحت بود و اصلًا تحويلم نگرفت". خانمم از اين بابت يك كمى ناراحت شده بود. خلاصه خانمم خبر دار نمى‏شود.


    - كى به استان برگشتيد؟

    - با دوا و درمان، كم كم سرحال مى‏آمدم. در اين مدت دكتر زخم‏هايم را شست و شو مى‏داد. آب اكسيژن كه روى زخم‏هايم مى‏ريخت، واقعاً بدنم مى‏سوخت. از طرف ديگر، آقاى دكتر هم كه مى‏آمد هنوز به من نرسيده بود با صداى بلند و با هيجان مى‏گفت:" بسم الله الرحمن الرحيم. لاحول و لاقوهً الا بالله العلى العظيم" و از اين هيجان و جديت و هول و ولاى دكتر من بيشتر مضطرب و هراسان مى‏شدم. راستش مرا ياد وقتى مى‏انداخت كه قصاب روستايمان مى‏خواست حيوانى را قربانى كند!

    حدود دوازده روز در بيمارستان آيت الله كاشانى بسترى بودم. سپس با هواپيما و به همراه آقاى كيخا به" بيمارستان خاتم الانبياء (ص) زاهدان" منتقل شدم. آقاى ميرشكار هم به تهران برگشت.

    رئيس بيمارستان خاتم الانبياء (ص) در آن زمان «دكتر شهريارى» بود كه الان نماينده زاهدان در مجلس است. من بايد در بيمارستان بسترى مى‏شدم. اما دكتر موافقت كرد كه به منزل آقاى كيخا بروم. من روزى يك بار قبل از ظهر براى شست و شوى زخم پهلويم كه هنوز به اندازه يك كف دست باز بود، به بيمارستان مى‏رفتم. فكر كنم حدود ده روز طول كشيد. بعد از اين ده روز به زابل رفتم. در زابل خود آقاى دكتر قبول زحمت كرده بود و براى پانسمان به منزل مى‏آمد و من فقط براى انجام بعضى از آزمايش‏ها به بيمارستان مى‏رفتم.


    - آن جراحت بزرگ چگونه مداوا شد؟

    - دكتر مى‏گفت بايد از قسمت ديگر بدنت پوست برداريم و با استفاده از آن، پهلويت را بدوزيم؛ تا اينكه يكى از دوستان و يا شايد هم خود همان دكتر خبر آورد كه در" بيمارستان سيدالشهدا (ع) زهك" دكترى هست كه بدون اينكه از جاى ديگر بدنت چيزى بردارد، مى‏تواند پهلويت را بدوزد. بعد من رفتم و در زهك بسترى شدم. يك دكتر هندى به نام «كومار» پهلويم را بخيه زد. آنجا هم يكى از دوستانم به نام «آقاى محمد ناظرى» كه مسؤول بسيج زهك بود به من سر مى‏زد. بعد دوباره به زابل آمدم و درمانم ادامه يافت.

    - آيا آن جراحت كاملًا درمان شد؟

    - محل آن جراحت الان در سرما و گرما سوزش پيدا مى‏كند و مرا به گذشته مى‏برد.



    * آنچه مى‏خوانيد مجموعه تنظيم ‏شده اين چند مصاحبه است راجع به دوران كودكى و نوجوانى سردار(سردار شهید حاج حبيب لك زايى)‏، سپس مبارزات وى با رژيم پهلوى، عضويت در سپاه و در نهايت جريان مجروح شدن وى‏؛

    ( 1). يك نوع بلم ابتدايى كه در سيستان استفاده مى‏شود.

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی