موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز دوشنبه 5 تیر 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    حبيب دلها؛ از هامون تا شلمچه‏ (قسمت دوم)

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

    حبيب دلها؛ از هامون تا شلمچه‏

    (قسمت دوم‏)

    - موقعيتتان بين بچه‏ هاى مدرسه چطور بود؟

    - بچه‏ها از من طرفدارى مى‏كردند و هر چه من مى‏گفتم، مى‏گفتند درست است.

     

    - گويا به خاطر همين فعاليت‏ها يك بار هم پايتان به شهربانى باز شد؟

    - بله، جريان از اين قرار بود كه به رئيس آموزش و پرورش شهر زابل گفته بودند كه اين شش، هفت نفر ما را اذيت مى‏كنند؛ مثلًا مى‏گويند گچ‏ها خوب نيست، كلاس‏ها خوب نيست و از اين حرف‏هاى بى‏ربط. در حالى كه ما گفته بوديم براى پنجره‏ها شيشه بگذارند يا بخارى‏ها را روشن كنند كه بچه‏ ها سرما نخورند؛ آن وقت اين‏ها رفته بودند و به رئيس آموزش و پرورش اين حرف‏ها را گفته بودند. رئيس آموزش و پرورش هم به مدرسه آمد و براى ما سخنرانى كرد و يك مقدارى هم تهديد كرد. بچه‏ها بلند شدند و گفتند اين طورى كه شما مى‏گوييد نيست.

     

    - رئيس آموزش و پرورش آمده بود كه همين موضوع را بررسى كند؟

    - بله. براى بررسى همين مسأله آمده بود. چون آن‏ها به رئيس گفته بودند همه دانش‏آموزان تابع اين چند نفر شلوغ كننده هستند.

     

    - خوب رئيس چه مى‏گفت؟

    - رئيس به دانش‏آموزان مى‏گفت: «شما نبايد مدير مدرسه را اذيت كنيد. اين چه حرف‏هايى است كه گفته‏ايد مثلًا كلاس بايد اين طور باشد، نظافت نمى‏شود، اين گچ‏ها به درد نمى‏خورد و بايد براى ما گچ كاغذى بياوريد تا دست‏هايمان اذيت نشود و ...» كه بچه‏ها اعتراض كردند و گفتند اين حرف‏هايى كه تو مى‏گويى دروغ است. بحث سر اين مطالب نيست. چون همه بچه‏ها با هم حرف مى‏زدند، همهمه شد و رئيس آموزش و پرورش گفت: «يك نفر به نمايندگى از بقيه حرف بزند تا من بفهمم چه مى‏گوييد». دانش‏آموزان هم گفتند فلانى حرف بزند؛ يعنى من. به من گفت بلند شو! من هم بلند شدم. پرسيد قضيه چيست؟ من گفتم ما گفته‏ايم كه بخارى‏ها را روشن كنيد تا اين بچه‏هايى كه از «لورگ باغ» مى‏آيند و براى آمدن به مدرسه بايد از آب عبور كنند سرما نخورند. مطلب دومى هم كه گفته‏ايم اين بوده كه شما مى‏توانيد همين الان نگاه كنيد و ببينيد كه همه اين پنجره‏ها، شيشه‏هايشان شكسته است، هوا هم سرد است، بخارى‏ها هم روشن نيست،

    خوب بچه‏ها از سرما يخ مى‏زنند؛ ما گفته‏ايم بخارى‏ها را روشن كنند. بعد توالت‏ها را هم شما برويد و نگاه كنيد، من گفته‏ام چند تا آفتابه آنجا بگذارند تا بچه‏ها تميز و با طهارت باشند. البته سرويس‏ها هم چهار پنج تا «كوله»[1] بود نه اين‏كه سرويس بهداشتى باشد؛ چون همان طور كه قبلًا گفتم چيزى به نام زيبايى در مدرسه‏هاى آن روز وجود نداشت.

    رئيس آموزش و پرورش گفت: «باشد؛ شما بياييد دفتر كه بيشتر صحبت كنيم». من هم رفتم دفتر. من كه رفتم، پنج، شش نفر از دوستانم را هم صدا زدند كه آمدند. من ديدم كه رئيس چيزى نگفت و بلند شد و راهش را گرفت و رفت. اما در دفتر يادداشتى نوشته بود كه متوجه شدم نوشته: «اين هفت، هشت نفر را چون اخلالگر هستند به مدرسه راه ندهيد و به همراه وليشان بفرستيدشان اداره آموزش و پرورش تا تكليفشان معين شود؛ اگر نامه آوردند به مدرسه راه‏شان بدهيد اگر هم نامه هم نياوردند به مدرسه راهشان ندهيد».


    - يعنى با شما در دفتر مدرسه هيچ صحبتى نكرد؟

    - نه. با من حرف نزد. در دفتر معاون هم همين مطالب را نوشت و بعد هم رفت. ما هم گفتيم خيلى خوب و به بچه‏هايى كه منتظرم بودند قضيه را گفتيم كه رئيس با ما حرف نزد و تازه چنين يادداشتى هم نوشته و ما را به اخلال‏گرى متهم كرده است. بچه‏ها وقتى جريان را فهميدند مى‏خواستند مدرسه را تعطيل كنند و همه‏شان همراه ما به اداره آموزش و پرورش بيايند. من نمى‏دانم كه چطور به ذهنم رسيد، مثل اين‏كه كسى به من الهام كند، مانع تعطيلى مدرسه شدم. مثل اين‏كه كسى به من بگويد اين كار را نكن، چون اگر ما مدرسه را تعطيل مى‏كرديم، آن وقت كسى در اخلال‏گرى ما شك هم‏ نمى‏كرد و همه مى‏گفتند اين‏ها واقعاً اخلالگر هستند. لذا به بچه‏ها گفتم شما مدرسه را تعطيل نكنيد تا ما برويم ببينيم چه مى‏گويند.

    ما هشت نفر رفتيم شهر و چون گفته بود با وليتان بياييد، خوب من هم بايد به پدرم مى‏گفتم كه همراهم بيايد. به نظرم رسيد كه اگر به پدر بگويم ممكن است نيايد. بنابراين به پدرم نگفتم كه بيايد. پدرم آن موقع مسجد حكيم بود و آنجا درس مى‏خواند. «على محمدى رئوف» كه رفيقم بود و الان هم هست، برادرش سرباز و مشغول آموزش بود. او به من گفت من به برادرم مى‏گويم بيايد. من هم گفتم حالا كه تو به برادرت مى‏گويى بيايد به برادرت بگو ولى من هم باشد. قرار بود كه ما ساعت يك برويم دفتر رئيس آموزش و پرورش. سه چهار نفر از بچه‏ها كه مى‏خواستيم با هم ساعت يك برويم آموزش و پرورش يكى پدرش را آورده بود، يكى پدر بزرگش را و قبل از اين‏كه ساعت يك بشود رفته بودند دفتر رئيس آموزش و پرورش. آنجا كه مى‏روند رئيس به آن‏ها مى‏گويد من همشهرى شما هستم و با اين‏ها صحبت كرده‏ام اما اين بچه‏ها اخلال‏گرى كرده‏اند لذا من گفته‏ام كه شما بياييد و تعهد بدهيد كه دوباره اخلال‏گرى نكنند. آن‏ها هم، حالا ما يا هشت نفر بوديم يا شش نفر، آنجا سه چهار نفر بودند و هر سه چهار نفر تعهد داده بودند. ما هم كه بى خبر از همه جا بوديم، يكى از بچه‏ها آمد جريان را به ما گفت. او خودش تعهد نداده بود و يواشكى از دفتر رئيس آمده بود بيرون. اسمش «عباسعلى لطفيان سرگزى» بود كه الان رئيس جهاد كشاورزى زابل است و من گاهى اوقات در زابل مى‏بينمش. يكى ديگر از بچه‏ها «موسى ناتوان» بود كه معلم است. يكى همين آقاى على محمدى رئوف بود كه جانباز بازنشسته سپاه است. يكى ديگر از بچه‏ها اسم كوچكش يادم نيست اما فاميلش «پودينه» بود كه از خود اديمى بود.

    خلاصه اين لطفيان سرگزى آمد بيرون و من را پيدا كرد. ما هنوز نرفته بوديم آموزش و پرورش و منتظر بچه‏ها بوديم. لطفيان به ما گفت فهميديد چه شده است؟ گفتيم نه. گفت ما زودتر و بدون شما رفتيم آموزش و پرورش؛ همين كه رفتيم آنجا رئيس به پدرها و پدربزرگ‏هاى ما گفت من همشهرى شما هستم اما اين بچه‏ها اخلال كرده‏اند، تعهد كتبى بدهيد كه دوباره اخلال نكنند و برويد. آن‏ها هم همه تعهد دادند، من هم يواشكى فرار كردم و آمدم بيرون. با خودم گفتم عجب كارى شد؟ و احساس كردم كه حالا كار ما سخت شده است. چون آن‏ها تعهد داده بودند ما هم كه مى‏رفتيم شكار مى‏شديم. ما هم كه رفتيم ديديم همين حرف را گفت. «رضا محمدى رئوف»، برادر على محمدى رئوف سرباز بود و گفت كه اختيار هر دوى اين‏ها با من است و من ولى هر دو شان هستم. رئيس آموزش و پرورش مى‏گفت شما تعهد بدهيد و برويد. آقاى رضا محمدى رئوف هم مى‏گفت شما اول اخلالشان را بگو تا ما در جريان قرار بگيريم و هم اين‏ها را مثلًا تنبيه كنيم و هم تعهد بدهيم و هم مراقب باشيم كه دوباره اخلال نكنند. مذاكره ما سه چهار ساعت طول كشيد. به نتيجه نرسيديم و رفتيم. البته بعضى از معلم‏ها هم از ما حمايت مى‏كردند.

    شب رفتيم خانه يكى از معلم‏ها خوابيديم. من بودم با على محمدى رئوف و عباسعلى لطفيان سرگزى؛ سه نفر بوديم. اسم يكى از معلم‏هايمان «مير» بود، يكى هم پودينه؛ دو تا معلم بودند؛ الان هم هر دو شان هستند و با من هم خيلى رفيق‏اند. ما شبش را رفتيم خانه آقاى مير خوابيديم. حالا يك چيز جالبى برايت بگويم. آقاى مير اول ما را برد خانه پدر خانمش، چون خانمش تازه بچه‏دار شده بود و آنجا جا نبود، خانمش را كه تازه بچه‏دار شده بود آورد خانه پدر خودش، ما را هم فرستاد خانه خودشان. خيلى با ما خودمانى بود. لذا تعدادى از معلم‏ها هم مى‏گفتند كه ما حمايت مى‏كنيم و ما را نصيحت هم مى‏كردند.

    صبح روز بعد دوباره رفتيم آموزش و پرورش و مذاكره كرديم تا بعد از ظهر شد. اينجا ديگر ما ولى نداشتيم و خودمان سه نفر بوديم. رئيس اداره دوباره به ما گفت شما متهم به اخلال هستيد و بايد تعهد بدهيد تا به شما نامه بدهم كه برويد مدرسه. من گفتم ما اخلال‏گرى نكرديم. گفت نكرده‏ايد؟ گفتيم نه. گفت پس من به شما نشان مى‏دهم كه اخلال‏گرى كرده‏ايد يا نكرده‏ايد. ناراحت شد و با عصبانيت گفت نشانتان مى‏دهم. از روى صندلى بلند شد و آمد اين طرف ميز و دستش را برد در جيب كتش و يك راست با گام‏هايى بلند و سريع رفت به طرف در و كليد انداخت و در اتاق را قفل كرد. ما هم هاج و واج به او نگاه مى‏كرديم و از خودمان مى‏پرسيديم مى‏خواهد چه كار كند. برگشت و پشت ميزش نشست و گوشى تلفن را برداشت و شماره‏اى را گرفت. از صدايش كه گفت: الو شهربانى؟ فهميديم زنگ زده شهربانى. به كسى كه گوشى را برداشته بود با خون‏سردى و البته تا حدودى پيروزمندانه گفت سه تا اخلال‏گر در دفترم هستند بياييد اين‏ها را دستبند بزنيد و ببريد. بعد هم خداحافظى كرد و گوشى را گذاشت. دو تا مأمور با دستبند از شهربانى آمدند در اين فرصتى هم كه آن‏ها آمدند؛ اين آقا يك گزارش كتبى عليه ما نوشت.


    - عكس العمل شما چه بود؟

    - من دو سه تا از آيات قرآن را كه حفظ بودم برايش خواندم و گفتم اين كارهايى كه مى‏كنى، كارهاى درستى نيست. به نظرم همين آيه‏ «أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُم؛ آيا مردم را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را فراموش مى‏كنيد»[2] را خواندم. يكى دو آيه ديگر هم بود كه الان يادم نيست كدام آيات بودند كه البته با همين قضيه سنخيت داشتند. گفتيم كه خودت اين حرف‏هايى كه به ما مى‏گويى دروغ است و خودت به حرف‏هاى خودت عمل نمى‏كنى و اين كار، درست نيست. اين حرف‏هايى هم كه به ما مى‏گويى تهمت است. شما اگر نماز مى‏خوانى كه خداوند مى‏فرمايد «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَر؛ نماز از كار زشت و ناپسند باز مى‏دارد، و قطعاً ياد خدا بالاتر است».[3] اين طورى دو سه آيه خواندم. نتيجه‏اش اين شد كه بيشتر عصبانى شد.

    بعد مأمورين شهربانى آمدند. گزارش را داد دست آن‏ها و گفت بله اين‏ها اخلال‏گرى كرده‏اند و من گفته‏ام تعهد بدهيد، تعهد هم نمى‏دهند و به اخلال‏گريشان تأكيد دارند. لذا اين‏ها را شما ببريد شهربانى. بچه‏ها كه رفتند بيرون، نفر آخر من بودم، دم در كه رسيدم و وقتى كه من هم مى‏خواستم بروم، يك دفعه شنيدم كه مى‏گويد من مى‏خواهم اين‏ها را بترسانم. من هم اين حرفش را شنيدم. البته به هيچ كس، هيچ حرفى نزدم. اين مأمورين به ما گفتند شما را دستبند بزنيم يا خودتان مى‏آييد؟ من گفتم هر طور كه شما دوست داريد، دستبند مى‏زنيد، بزنيد. نمى‏زنيد، نزنيد. بعد گفتند خيلى خوب، شما را دستبند نمى‏زنيم. شما برويد شهربانى. شهربانى هم نزديك آموزش و پرورش بود، گفتند شما برويد ما هم مى‏آييم. ما هم با پاى خودمان رفتيم شهربانى.

    حدود دو ساعتى كه در شهربانى بوديم همين طورى نشسته بوديم و كسى هم چيزى به ما نمى‏گفت و حرفى نمى‏زد. ما در دفتر افسر نگهبان نشسته‏ بوديم كه تلفن زنگ خورد. رئيس آموزش و پرورش پشت خط بود. ظاهراً پرسيد كه بچه‏ها هنوز پشيمان نشده‏اند؟ آن‏ها هم جواب دادند نخير! پشيمان نشده‏اند. بعد كه فهميد ما پشيمان نشده‏ايم به افسر نگهبان گفته بود بگو فلانى مى‏گويد بياييد آموزش و پرورش. ما گفتيم كه آموزش و پرورش نمى‏رويم. افسر نگهبان كه منتظر بود ما با خوشحالى بلند بشويم و از شهربانى بزنيم بيرون، با تعجب پرسيد چرا نمى‏رويد؟ گفتيم از ما شكايت كرده‏اند و بايد به اين شكايت رسيدگى شود، ما به آموزش و پرورش كارى نداريم و آموزش و پرورش هم نمى‏رويم. حدود يك ساعتى كه بوديم ديديم خود رئيس آموزش و پرورش آمد شهربانى. يك پيكان سفيد رنگ هم داشت. آمد پيش ما و گفت بياييد برويم. گفتم نه ما جايى نمى‏رويم. بعد خواهش و تمنا كرد و ما را سوار ماشينش كرد و برد آموزش و پرورش. دوباره گفت ببينيد ما همشهرى هستيم؛ بد است كه پايتان به شهربانى باز شود؛ ديديد كه من آمدم دنبالتان و از شكايتم صرف نظر كردم، تعهد بدهيد و برويد. ما گفتيم چون كار خلافى نكرده‏ايم لذا تعهد هم نمى‏دهيم.

     

    - چه اصرارى داشت كه تعهد بدهيد؟

    - مى‏خواست تعهد بگيرد ديگر.

     

    - چرا؟

    - او اصرار داشت كه تعهد بگيرد ما هم مى‏گفتيم تعهد نمى‏دهيم. احتمالًا چون اول گفته بود تا زمانى كه به اين دانش‏آموزان نامه نداده‏ام اين‏ها را به مدرسه راه ندهيد؛ مى‏خواست كم نياورد. يكى دو ساعت صحبت كرديم و باز جلسه تعطيل شد و هر كسى رفت. شد روز بعد. چهار، پنج روز همين طورى طول كشيد. من كه بعد از ظهرها برمى‏گشتم روستا، بچه‏ها را مى‏ديدم، صبح هم بچه‏ها را كه مى‏رفتند كه اول وقت در مدرسه باشند، دوباره آنها را مى‏ديدم و جريانات را به آن‏ها مى‏گفتم.

    بعد يك كار ديگر كرديم. كليد مدرسه دست خودشان بود و تا هشت صبح در مدرسه را باز نمى‏كردند. بچه‏ها مى‏آمدند و پشت در مى‏ماندند. روبه‏روى مدرسه يك ميدان بود، ما مى‏رفتيم و آنجا مى‏نشستيم و بچه‏ها هم از ساعت شش و نيم، هفت كم كم مى‏آمدند و تقريباً تمام بچه‏ها دورمان جمع مى‏شدند. ما هم تا ساعت هشت با بچه‏ها صحبت مى‏كرديم و بچه‏ها را در جريان ريز قضايا قرار مى‏داديم، بعد كه ساعت هشت مى‏شد و آن‏ها در مدرسه را باز مى‏كردند بچه‏ها مى‏رفتند مدرسه و ما هم مى‏رفتيم شهر، آموزش و پرورش.

    در اين بين، خبر به «حاج ملاحسين» كه از بزرگان روستا بود رسيده بود. او يك بار من را ديد و گفت شما اصلًا كوتاه نياييد و من هم از شما حمايت مى‏كنم. يك تعداد ديگرى از بزرگان روستا هم به همين شكل من را ديدند و گفتند شما كار خوبى كرده‏ايد، اين‏ها آدم‏هاى درستى نيستند؛ لذا ما هم از شما حمايت مى‏كنيم. از اينجا هم ما دلگرم شديم.

     

    - يعنى موضوع كشيده شد به اهالى روستا؟

    - بله همه فهميدند و بزرگان روستا هم گفتند ما از شما حمايت مى‏كنيم.

     

    - خوب بعد چه شد؟

    - ما دوباره رفتيم و مذاكره كرديم. گفتند بالاخره همان طور كه رفقايتان تعهد داده‏اند و رفته‏اند سر كلاس، شما هم تعهد بدهيد و برويد سر كلاستان. ما را هم چون نامه نداشتيم مدرسه راه نمى‏دادند. در اين مذاكره گفتيم اگر به ما نامه مى‏دهى كه برويم كلاس، بده! اگر هم نامه نمى‏دهى ما هم ديگر نمى‏آييم و مدرسه هم نمى‏رويم. بعد كه ديد فايده‏اى ندارد و معلم‏ها هم آمدند و صحبت كردند و فشار آوردند، برايمان نامه نوشت كه فلانى و فلانى به اخلال متهم شده بودند اما اخلال‏گرى برايشان ثابت نشد لذا جهت ادامه تحصيل معرفى مى‏شوند. بعد آن دو دوستم را بيرون از دفترش فرستاد و به من گفت: «تو تا پايان سال اعتراض نكن و چيزى نگو. من سال تحصيلى كه تمام شد هم معاون و هم رئيس مدرسه شما را عوض مى‏كنم». گفتم باشد. با هم رفتيم مدرسه و مشغول تحصيل شديم.

     

    - معاون و رئيس مدرسه را عوض كرد؟

    - ما كه سوم راهنمايى بوديم و سال بعد هم از آنجا رفتيم لذا برايم مهم نبود كه عوض كرد يا نه. آنجا ما مقاومت كرديم. شهربانى هم كه ما را فرستاد مقاومت كرديم. فقط يك روز بهانه‏گيرى كردند، همين معاون مدرسه با يكى از معلم‏ها ساخته بود. معلم مقدارى درس داد و بين مطلب زنگ خورد. بعد گفت فردا دوباره اين قسمت را درس مى‏دهم. روز بعد كه آمديم معلم گفت بچه‏هايى كه درس بلدند بيايند بيرون. ما چند نفر كه درسمان خوب بود آمديم بيرون و رو به بچه‏ها و پشت به تخته سياه ايستاديم. معلم شروع كرد به درس پرسيدن. ما ديديم از جايى مى‏پرسد كه جلسه قبل گفته بود اينجا را دوباره درس مى‏دهم، خوب ما هم آنجا را نخوانده بوديم. ما گفتيم كه شما جلسه قبل گفته‏ايد كه من اينجا را دوباره درس مى‏دهم لذا ما هم آن قسمت را نخوانده‏ايم.

     

    - خوب چرا گفته بود من اينجا را دوباره درس مى‏دهم؟

    - حالا نمى‏دانم كه اين برنامه‏ريزى بود براى تلافى يا جهت ديگرى داشت؛ اما ما گفتيم شما گفته‏ايد اينجا را دوباره درس مى‏دهيد. ديروز هم درس تمام نشد، ما هم اينجا را ياد نگرفته‏ايم. جواب داد كه نه! من بايد تكليفم را با شما روشن كنم كه گفته‏ايد درس را ياد داريم اما الان مى‏گوييد بلد نيستيم و درس نخوانده‏ايم. ما را فرستاد دفتر. دفتر كه فرستاد معاون از ما پرسيد شما چرا درس نخوانده‏ايد؟ ما گفتيم، معلم جلسه قبل گفته من دوباره اين درس را توضيح مى‏دهم، ما همه كتاب را از اول تا همينجايى كه درس داده بلديم اما همين قسمت را تمرين نكرده‏ايم و نخوانده‏ايم. گفت به به! شما همه دست به يكى كرده‏ايد كه معلم را خراب كنيد، كسانى هم كه همراهم بودند دانش‏آموزان زرنگ كلاس بودند. گفت بله، شما درس هم نخوانده‏ايد و حرفتان را هم يكى كرده‏ايد. بعد ديدم معاون مدرسه يك شيلنگى را كه از قبل آماده كرده بود، برداشت و شروع به زدن بچه‏ها كرد. نفرى دو تا شيلنگ مى‏زد. يكى دست راست، يكى هم دست چپ. ما چون درسمان خوب بود، تا حالا كتك نخورده بوديم. معاون دو تا شيلنگ به من زد كه بر اثر ضربه‏اش، دستم كبود و سياه شد. من تحمل نكردم و گفتم اين كتك‏ها ناحق بود؛ خدا تقاصم را از شما بگيرد. دوباره گفت دستت را بگير. بعد دو تا شيلنگ ديگر هم با بى‏رحمى زد. دست‏هايم تا چند روز متورم بود و اصلًا نمى‏توانستم كارى انجام بدهم. شيلنگ را هم خيلى محكم زد، خيلى. حرفى هم كه گفتم حسابى عصبانى‏اش كرد و بد هم دو تا شيلنگ اضافه زد.

    من برداشتم اين بود كه با هم نقشه كشيده بودند، براى اين‏كه ما را تنبيه كنند و كتك بزنند. بچه‏هاى ديگر را كه دو تا شيلنگشان را زد، گفت بروند و من و او تنها مانديم. بعد كه مرا زد خيلى محكمتر از ديگر بچه‏ها زد. من هم گفتم اين‏كه شما ما را مى‏زنى ناحق است. مرا محكم‏تر از بقيه زد. همين حرف را هم كه زدم دوتاى ديگر هم مرا زد كه مدتى دستم ورم كرد تا اين‏كه خوب شد.

     

    - شما همان رفقايى بوديد كه تعهد نداده بوديد؟

    - نه! تعداد ديگرى هم بودند اما بچه‏هاى درس خوانى بودند. از طرف ديگر كسانى را كه از جايشان تكان نخورده بودند و نگفتند كه ما هم درس بلديم كسى به آن‏ها كارى نداشت اما ما را به اين بهانه كتك زدند.

     

    - ادامه تحصيل هم كه به خاطر انقلاب و جنگ، نامنظم بود؟

    - بله، من دوران دبيرستان را متفرقه خواندم. بعد هم رفتم دانشگاه پيام نور و ليسانس گرفتيم. بعد هم رفتم دانشگاه امام حسين عليه السلام و فوق ليسانس گرفتم.

     

    - دكترى هم كه قبول شديد؟

    - دكترى دانشگاه آزاد قبول شدم كه بايد مصاحبه مى‏رفتم اما نشد كه بروم.

     

    - خوب جريان مبارزات قبل از انقلاب را هم بگوييد و اين‏كه چطور شد كه اسم شما و پدرتان در ليست اعدامى‏هاى ساواك قرار گرفت؟

    - طولانى است. البته راجع به قبل از انقلاب بخش‏هايى را در مصاحبه قبل گفته‏ام. اما مطالبى را كه مى‏شود به آن‏ها اضافه كرد يكى اين است كه ما قبل از پيروزى انقلاب، با همين آقاى «على جان پيغان» و چند نفر ديگر از دوستان، ماژيك تهيه كرده بوديم و سر شب در خانه روى كاغذ شعار مرگ‏ بر شاه و مرگ بر خاندان شاه و ... مى‏نوشتيم، آخرهاى شب هم در كوچه‏هاى روستا نصب مى‏كرديم.

     

    - تأثيرى هم داشت؟

    - بله. اهالى مى‏پرسيدند اينجا چه كسى اين كار را انجام مى‏دهد؟ مثل همين الان اگر كسى شعار عليه نظام بنويسد بازتاب و تأثير دارد آن موقع هم بازتاب و تأثير داشت.

     

    - آن موقع چند سال داشتيد؟

    - همين دوران راهنمايى بود.

     

    - خوب ديگر چه؟

    - ما صبح زود مى‏آمديم مدرسه و روى تخته سياه‏ها و ديوار مدرسه از مطالبى كه نوشته بوديم مى‏زديم و با گچ هم شعار مى‏نوشتيم؛ مرگ بر شاه؛ مرگ بر خاندان پهلوى؛ و خلاصه عليه رژيم شعار مى‏نوشتيم و مى‏رفتيم. بعد كه معلم‏ها و دانش‏آموزان مى‏آمدند ما هم آخر از همه مى‏رفتيم.

    در دوران مبارزات؛ چون پدرم انقلابى بود من هم بخوبى در جريان ماجراها قرار مى‏گرفتم. اعلاميه‏هايى را كه پدرم مى‏آورد در طاقچه خانه مى‏گذاشت، من متوجه شده بودم كه اعلاميه‏هاى امام را آقا آنجا مى‏گذارد. من شب يا روز و يا يك وقتى كه ايشان در منزل نبود يا خواب بود اين اطلاعيه‏ها و اعلاميه‏ها و بيانيه‏ها را مى‏خواندم و در جريان روند انقلاب قرار مى‏گرفتم. آن موقع راديو لندن‏[4] را هم كه اخبار انقلاب را مى‏گفت گوش مى‏داديم. در راهپيمايى كه در شهر تشكيل مى‏شد ما هم شركت مى‏كرديم.

    اين را در مصاحبه قبلى گفته بودم كه ساواك اسم شانزده نفر را براى اعدام آماده كرده بودند كه يكى پدرم بود و يكى هم من.

     

    -راهپيمايى‏ها را چه كسى برگزار مى‏كرد؟

    - محوريت راهپيمايى‏ها با «شهيد حسينى طباطبايى» بود كه عالم دينى بود.

     

    - چند نفر در راهپيمايى‏ها شركت مى‏كردند؟

    - تعداد شركت كنندگان اوايل كم بود. نزديك پيروزى انقلاب بيشتر شد. افراد جمع مى‏شدند در مساجد، يا قبلش در خانه برخى افراد. بعد كم كم گسترش پيدا كرد.

     

    - من شنيده‏ام كه شهيد حسينى خيلى مراقب بود كه كسى كشته نشود.

    - بله. بعد از اين‏كه انقلاب پيروز شد هم همچنان مراقبت مى‏كرد.

     

    - و موفق هم بود؟

    - موفق هم بود؛ بله.

     

    - شما ايشان را كامل مى‏شناختيد؟

    - همان مقدارى كه در تظاهرات شركت داشتيم ايشان را مى‏شناسم. شهيد حسينى مبارز بود. با تمام طوايف مختلف، مولوى‏ها، سران طوايف و با اين تيپ آدم‏ها هم رفت و آمد داشت و بين آن‏ها جايگاه هم داشت و آن‏ها هم براى ايشان احترام قائل بودند. بخشى از مبارزين هم كه ايران مى‏آمدند، مى‏فرستاد افغانستان و يا برايشان سلاح تهيه مى‏كرد.

     

    - يعنى ايشان اين قدر گستره مبارزاتى داشت؟

    - بله. خيلى! رژيم هم به همين دليل ايشان را زندانى هم كرد. ايشان يك سال در زندان قصر بود.

     

    - خاطره‏اى از آن موقع داريد؟

    - من يك شب رفته بودم مسجد حكيم. دو، سه تا از طلبه‏ها درباره برگزارى جلسه قرآن اطلاعيه پخش مى‏كردند. رئيس شهربانى هم مى‏آمد مسجد حكيم و پشت سر آقاى حسينى نماز مى‏خواند. اين طلبه‏ها هم كه اطلاعيه جلسه قرآن را پخش مى‏كردند، شهربانى گرفته و برده بود و در بازجويى از آن‏ها پرسيده بود كه شما با اين اطلاعيه‏هاى جلسه قرآن ديگر چه چيزى پخش كرده‏ايد؟ آن‏ها هم گفته بودند هيچى! مى‏گفتند ما داشتيم بازجويى مى‏شديم كه رئيس شهربانى آمد. ما خوشحال شديم كه رئيس شهربانى ما را مى‏شناسد و هر شب هم مسجد حكيم مى‏آيد و نماز مى‏خواند. او كه آمد به او گزارش دادند كه اين افراد اطلاعيه پخش كرده‏اند و ما مشكوك شده‏ايم و احتمال مى‏دهيم كه چيزهاى ديگرى هم پخش كرده باشند. او هم تأييد كرده و گفته بود بله، حتماً اين‏ها مطالب ديگرى هم پخش كرده‏اند؛ با دقت و با سخت‏گيرى تمام از آن‏ها بازجويى كنيد. يعنى به جاى كمك، تشويق كرده بود و دستور داده بود كه آن طلبه‏ها را بيشتر اذيت كنند و به آن‏ها بيشتر فشار بياورند. بعد هم آن‏ها را از شهربانى به ساواك تحويل دادند. ساواك آن‏ها را از شب تا صبح ايستاده نگه مى‏دارد و كتك هم مى‏زند. آن موقع هم اين طورى نبود كه اگر شهربانى يا ساواك طلبه‏اى را بگيرد امكان داشته باشد كه‏ بروى و بپرسى كه جرمشان چيست و چرا اين‏ها را گرفته‏ايد؟ براى نجات انها مى‏نشستيم و سوره ياسين مى‏خوانديم.

    هم زمان با اين جريان، وقتى به نماز جماعت مى‏ايستاديم، يك كسى مى‏آمد و كفش‏هاى نمازگزاران را مى‏دزديد و مى‏برد. شهيد حسينى تدبير كرده بود كه موقع نماز يكى از طلبه‏ها دم در مسجد صندلى بگذارد و به عنوان نگهبان بنشيند و مراقب باشد كه كسى كفش‏هاى نمازگزاران را نبرد. اين دو سه طلبه را ساواك، آن روز آزاد كرده بود و موقع نماز يكى از آن‏ها نگهبان كفش‏ها بود. او همانجا كه روى صندلى نشسته بود، خوابش برده بود. هر كارى كرديم بيدار نشد. مجبور شديم همان طور كه خواب بود ببريمش حجره. او تا روز بعد بيدار نشد از بس كه خسته و اذيت شده بود.


    - اعتراف نكرده بودند؟

    - چيزى نبود كه اعتراف كنند. فقط اطلاعيه برگزارى جلسات قرآن را توزيع كرده بودند.

     

    - يعنى اعلاميه پخش نكرده بودند؟

    - نه. اطلاعيه‏هاى برگزارى جلسات قرآن را پخش كرده بودند. اما آنها «گمان» مى‏كردند كه در كنار اين‏ها احتمالًا اعلاميه‏هاى امام يا نوشته‏هايى با اين محتوا كه مردم را تشويق كنند عليه رژيم شورش كنند هم پخش كرده باشند و به صرف گمان، اين طلبه‏ها را بازداشت كرده بودند. اين‏ها هم مى‏گفتند ما براى برگزارى جلسه قرآن اطلاعيه پخش كرده‏ايم. آن‏ها مى‏پرسيدند ديگر چه پخش كرده‏ايد؟ اين‏ها هم چيزى پخش نكرده بودند كه بگويند پخش كرده‏ايم.

     

    - ديگر چه خاطراتى از آن روزها داريد؟

    - يكى از روحانى‏نماها را قبل از انقلاب ساواك فرستاده بود مسجد حكيم. او هم آمده بود مسجد؛ وقتى حاج آقا حسينى از حوزه وارد مسجد مى‏شد او مى‏رفت و در يك استكان چاى مى‏ريخت و مى‏آورد خدمت حاج آقا و مى‏گفت حاج آقا براى شما چاى آورده‏ام. شك كرده بودند كه مبادا داخل استكان چاى چيزى ريخته باشد كه باعث شهادت حاج آقا حسينى بشود؛ لذا برنامه‏ريزى كرده بودند كه وقتى او چاى مى‏آورد يك كسى از طلبه‏ها مى‏آمد و مى‏گفت حاج آقا شما را دم در كار دارند. او مى‏رفت و برمى‏گشت، در اين فاصله چاى را مى‏ريختند دور و استكان را سر جايش مى‏گذاشتند كه يعنى حاج آقا حسينى طباطبايى چاى را خورده‏اند. خادم مسجد حكيم هم ساواكى بود كه البته بعد از انقلاب معلوم شد.


    - اين توطئه واقعاً برنامه‏ريزى شده بود؟

    - بله! ما هم متوجه شده بوديم و هر وقت يك روحانى مثلًا از قم يا مشهد يا تهران يا جايى ديگر براى تبليغ به مسجد ما مى‏آمد، فوراً تماس مى‏گرفتيم و راجع به آن روحانى پرس و جو مى‏كرديم و اطلاعات به دست مى‏آورديم كه اين روحانى كه آمده زابل كيست و سابقه‏اش چيست و تحقيق مى‏شد كه آيا دربارى هست يا نه ...

    خوب، ديگر بس است![5]

     

    - شما با كدام يك از مبارزين بيشتر ارتباط داشتيد؟

    - من قبل از انقلاب با يكى از جاهايى كه ارتباط داشتم، همين «آقاى عربشاهى» بود كه من مى‏رفتم خانه‏شان. بعد از انقلاب كه ما به شهر آمديم خانه‏مان نزديك خانه‏شان بود. آقاى عربشاهى را هم يك بار ساواك گرفته بود، فاميلى اصلى ايشان «مرادقلى» بود. به ايشان گفته بودند كه شما عليه شاه كار مى‏كنيد؟ ايشان گفته بود نه من كارى نمى‏كنم. چند روزى ايشان را نگه داشته بودند و بعد گفته بودند پس بايد بروى و فاميلت را عربشاهى بگذارى. بعد رفته بود و تحت فشار فاميلش را از مرادقلى به عربشاهى تغيير داده بود. قرص‏ها را بيار! دير شده! خسته شدم. بايد خوابيد.[6]

     

    - يك ساعت و چهل و چهار دقيقه شد.

    ا مگه اين هم ضبط مى‏كرد؟

     

    - بله!

     


    [1] ( 1). آلونك.

    [2] ( 1). سوره بقره( 2) آيه 44.

    [3] ( 2). سوره عنكبوت( 29) آيه 45.

    [4] ( 1).BBC

    [5] ( 1). به دليل مشغله‏هاى فراوان سردار شهيد لك‏زايى، اين مصاحبه‏ها ناگزير در ساعات پايانى شب انجام و ضبط مى‏شد؛ يعنى زمانى كه وى از كار طاقت‏فرساى روزانه براى استراحت به منزل آمده بود.

    [6] ( 1). سردار لك‏زايى به دليل شدت صدمات باقيمانده از دوران دفاع مقدس و جانبازى هفتاد درصد، مجبور به استفاده از مقدار زيادى دارو بود.

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی