موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز دوشنبه 5 تیر 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    حبيب دلها؛ از هامون تا شلمچه‏؛ (قسمت سوم‏)

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

     

    حبيب دلها؛ از هامون تا شلمچه‏؛

    (قسمت سوم‏)


    - ظاهراً چاشنى يك نارنجك هم در بدن شما باقى مانده بود؟!

    - بله؛ اينجا [درناحيه گلو] چاشنى نارنجك گير كرده بود، متوجه مى‏شوى؟ اينجا حلقه نارنجك گير كرده بود كه بعد من حلقه نارنجك را در بيمارستان ديدم و با دستم آن را كندم، جايش الآن هست؛ اينجا.

    حالا! داشتم در مسير مى‏آمدم كه دوباره مجروح شدم، اين بار پهلويم مجروح شد، يعنى يك بار گردن، پيشانى و چشمانم تركش خورده بود، در مسير هم‏ كه مى‏آمديم پهلويم تركش خورد. بعد آقاى شبسترى دست مرا- درحالى كه چشمانم جايى را نمى‏ديد- گرفت و با خودش مى‏آورد كه دوباره درگيرى شد و او خودش اسير شد؛ در حالى كه قبل از آنكه عراق بيايد و به خط آخر برسد و آن را به خود الحاق كند من را از معركه آورده بودند بيرون.

     

    - خوب اينها بايد به مصاحبه قبل اضافه شود.

    - خوب ما رفتيم كه بخوابيم!

     

    - جريان آقاى شبسترى را كه گفتيد. آقاى حيدرى‏نسب شما را از كجا آورد؟

    - ببين! من كه اينجا مجروح شدم فشنگ نداشتم، تفنگم را هم داده بوده بودم به يكى از رزمنده‏ها، بعد من به يكى از بچه‏هاى رزمنده گفتم من جلوى تو راه مى‏روم، تو پيشانى‏ام را ببند كه خون نيايد، چفيه‏ام را كه به كمرم بسته بودم، باز كردم و دادم دستش، او هم پيشانيم را بست. يك مقدارى كه با اين رزمنده كه او را نمى‏شناختم آمدم، حيدرى نسب را ديدم. به حيدرى نسب گفتم من را هم با خودت ببر! ناچاراً دستم را گرفت و يك مقدارى آورد.

     

    - كدام حيدرى نسب؟

    - محمدرضا. بعد كه يك مقدارى ما آمديم، شبسترى را ديديم. آقاى حيدرى‏نسب، دست من را داد به دست آقاى شبسترى. شبسترى دستم را گرفته بود و داشتيم مى‏آمديم كه خمپاره‏اى نزديكمان منفجر شد، من رفتم هوا و خوردم زمين، اينجا بود كه خمپاره پهلويم را برده برد، چون دستم در دست آقاى شبسترى بود، و بين دست و پهلويم يك فاصله ايجاد شده بود، تركش خمپاره از اينجا رفته بود؛ باز من اينجا دوباره مجروح شدم.

     

    - سه بار؟

    - دو بار!

     

    - دو بار چطورى بود؟

    - يك بار در كله گاوى و يك بار هم در مسيرى كه داشتم مى‏رفتم.

     

    - كله گاوى اسم منطقه بوده؟

    - نه! يك خاكريزى بود كه اين خاكريز حالت كله گاوى داشت و به آن مى‏گفتند كله گاوى.

     

    - اين جراحت، سطحى بود؟

    - نه! ببين تركش از اينجا خورده بود و عصب چشم را قطع كرده بود كه هنوز قطع است. بعد از اينجا يك تركش آمده بود پشت اين، كه هنوز هم هست. اين چشمم خونريزى داخلى كرده بود و بينايى‏اش را از دست داده بود، چشم ديگر هم كه كامل عصبش قطع شده بود، بعد از همينجا رفته بود داخل. اينجاى گلويم هم خورده بود، صورتم هم همه‏اش تركش خورده بود. در مسير هم كه داشتم مى‏رفتم، پهلويم تركش خورد، پاهايم هم تركش خورد، ديگر تركش خوردم! هر چه دلت بخواهد تركش خوردم!

     

    - گفتيد اينجاى گلويتان چه گير كرده بود؟

    - اينجا، سر نارنجك. ببين! نارنجك يك حلقه دارد كه مى‏كشى‏اش، اينجا رفته بود گير كرده بود، بعد در بيمارستان كشيدم و درش آوردم.

     

    - بعد اينجا آقاى حيدرى‏نسب مى‏رود؟

    - اول يك رزمنده، بعد آقاى حيدرى نسب، بعد هم آقاى شبسترى. در اين فرصت هم چون گلوله دشمن مى‏آمد، تركش مى‏خورديم، يكى، دو تا، همينطور كه راه مى‏رفتيم، تركش هم مى‏خورديم.

     

    - شبسترى چكاره بود؟

    - نيروى رزمنده بود، يك پاسدار از زابل، شوهر خانم داوودى‏[1]- خدا رحمتش كند- بود؛ مهم اين بود كه آقاى شبسترى كه دست من را گرفته بود و داشت مى‏آورد، خودش اسير شده بود! بعد هم احساس كرده بود من شهيد شده‏ام! اما من آمده بودم.

     

    - بعد آن جريان اعزام چطورى بود؟

    - بابا ما بايد بريم بخوابيم ديگر. (با خنده)

     

    - من مجبورم بدون تعارف بگويم كه صحبت‏هاى شما بخشى از تاريخ مملكت است، من از جنابعالى به عنوان خبرنگار مى‏پرسم شما هم بايد بگوييد. خوابم مى‏آيد هم نداريم، چون احتمالًا كس ديگرى از شما نمى‏پرسد؛ مطالبتان را تا الان هم تعريف كرده‏ايد، برخى هم به نظر من آشناست و قبلًا شنيده‏ام.

    - خوب اگر تعريف كرده‏ام چرا ننوشتى؟ (با خنده)

     

    - چون آن موقع من اين رسالت را نداشتم. خوب ببين آن لحظه جراحت شما را كه من نوشتم، يكى از آشناها كه خوانده بود، واقعاً تحت تأثير قرار گرفته بود. من آنجا را اينطورى نوشته‏ام: «احساس كردم پهلويم خيلى درد مى‏كند و مى‏سوزد، دستم را طرف پهلويم بردم كه پهلويم را كمى بخارم و مالش بدهم كه ناگهان احساس كردم انگشتانم وارد بدنم شدند، و دستم به چيز نرمى خورد و خيس شد، متوجه شدم تركش‏هاى خمپاره پهلويم را پاره كرده‏اند و يك شكاف به اندازه يك كف دست در پهلويم ايجاد شده است.»

    - آره! الان هم جايش معلوم است.


    - من يادم هست، آن موقع زابل بوديم كه شما مجروح شده بوديد، ما هم يواشكى در كمين كمپوت‏هايى بوديم كه براى شما مى‏آوردند ...

    - قضيه جبهه رفتن ما، چون من دو سه بار جبهه رفتم. سال 60 بود بعد كه مى‏خواستم بروم جبهه، خوب من كه فكر مى‏كردم كار خوبى مى‏كنم و گفته بودم كه جبهه مى‏روم. صبح كه مى‏خواستم بروم در خانه را قفل كردند كه من نروم.

     

    - خانه كجا بود؟

    - در خانه دايى بوديم.

     

    - همان خانه كه يك اتاق داشت.

    - آره، در خانه را خانمم قفل كرده بود كه من نروم. من هم اراده كرده بودم‏ كه واقعاً بروم. فكر كردم كه بايد چكار كنم، ديدم چيزى به ذهنم نمى‏آيد. يك قاشقى را برداشتم با ته همان قاشق يك كمى با قفل ور رفتم، ديدم در باز شد. از خانه رفتم بيرون. به در حياط كه رسيدم ديدم در حياط را هم قفل كرده‏اند. من 12 اسفند 1360 من ازدواج كردم. روزى كه مى‏خواستم بروم جبهه 17 اسفند ماه بود كه خانواده مى‏گفتند نرو! يعنى چهار روز بعد از ازدواجم مى‏خواستم بروم جبهه كه خانواده مى‏گفت نرو.


    - همين مطالب را بگوييد.

    - در را كه قفل كرده بودند، من قاشق را همينطور كه به قفل زدم، قفل در باز شد. اصلًا معجزه آسا بود! من كه كمى تلاش كردم باز شد. آمدم كه بروم، ديدم در حياط را هم قفل كرده‏اند.

     

    - خوب در باغچه نداشت؟ حوضى؟ گوسفند يا مرغى كه از كنارش رد شده باشى؟

    - به نظرم گوسفند بود، حالا يادم نيست كه چه بود اما بعد كه رفتم ديدم در حياط هم كه قفل است. براى باز كردن در حياط هم دنبال كليد نگشتم. جوان بودم و از روى ديوار صاف پريدم و رفتم.

    حالا يك نكته جالب‏ترى مى‏شود كه برايت بگويم. رفتم كرمان، پادگان كرمان كه رفتيم كه اعزام بشويم، گفتند الان لازم نيست كه برويد، برگرديد و مرخصى برويد و چهار، پنج روز ديگر بياييد. ما برگشتيم و دوباره آمديم زابل. جماعت خوشحال شدند كه ما برگشتيم.

     

    - زابل از كجا اعزام شديد؟

    از سپاه زابل اعزام شديم. مردم جمع شدند، بدرقه كردند و ما اعزام شديم.


    - پس از خانه رفتى سپاه؟

    - بله ديگر. همين سپاه كه الان در خيابان شهيد مطهرى است. آمديم كرمان. حدوداً بيست، سى نفرى بوديم كه همه آنها را مى‏شناختم، چون در سپاه با هم بوديم. من هشتم تيرماه 1360 وارد سپاه شدم. از يك سال قبلش هم با سپاه همكارى داشتم؛ يعنى از سال 1359 به بعد. هشتم تيرماه 1360 تا هفدهم اسفند ماه 1360 هم خوب در سپاه مشغول بودم و خيلى‏ها را مى‏شناختم. كرمان كه آمديم گفتند سه چهار روز برويد مرخصى.

     

    - عذر مى‏خواهم! از زابل كى راه افتاديد؟

    - صبح از سپاه زابل راه افتاديم. فكر كنم ساعت حدود هشت با اتوبوس حركت كرديم به طرف سپاه زاهدان، نماز و نهار و اين مسائل را سپاه بوديم. بعد از ظهر از سپاه زاهدان آمديم كرمان. سپاه آن موقع روبروى همين استاندارى الان بود، قبلًا هم استاندارى همانجا بود.

     

    - خوب اينجا كسى سخنرانى نكرد؟ يا كسى نيروها را توجيه نكرد؟

    - چرا. فرمانده سپاه استان. به نظرم «آقاى خاكسار» بود همين كه رئيس حج و زيارت هم بود. در مورد هر چه كه لازم بود صحبت كرد؛ مانند اينكه: فرمان امام هست و قطعاً بايد به جبهه برويم و اما اين‏ها كه آمده بودند همه‏شان داوطلب بودند كسى را به زور و اجبار نفرستاده بودند. يك سخنرانى حماسى بود. از زابل هم كه آمده بوديم اسفند دود كرده بودند، از زير قرآن رد كرده بودند، با سلام و صلوات، مردم و هم رفقاى پاسدارمان كه مى‏ماندند، جمع زيادى آمده بودند و با سلام و صلوات بدرقه مى‏كردند. خيابان دم سپاه پر شده بود. مردم خيلى بودند، نمى‏توانم تخمين بزنم اما مردم خيلى بودند. نمى‏دانم كه با هر يك از نيروها چقدر آمده بودند، به جز من كه از خانه فرار كرده بودم. مردم با شكوه تمام يك مقدارى همراه اتوبوس پياده هم آمدند. در سپاه زاهدان هم مردم نبودند و خود مسئولين سپاه ما را بدرقه كردند.

     

    - اين هم روش اعزام به جبهه در زابل.

    - خوب بعد ما آمديم كرمان. اين نكته را بگويم كه مى‏خواهم بخوابم.

     

    - از خواب خبرى نيست.

    - صبح بايد بروم سر كلاس!

     

    - جناب عالى معمولًا وقتى تشريف مى‏آوريد كه من بعد از ظهرش را خوابيده‏ام و سرحالم.

    - غروب از زاهدان راه افتاديم. نزديك صبح، هوا هنوز تاريك بود كه رسيديم كرمان. خوب من آمدم كرمان. كرمان گفتند الان نيرو اعزام نمى‏كنيم و شما برويد مرخصى و چند روز بعد بياييد. من هم برگشتم زابل.

     

    - خوب يعنى هماهنگى نبود؟

    - نمى‏دانم هماهنگى بوده يا نبوده، بالاخره آنها اينطورى گفتند. ما هم برگشتيم.

     

    - يعنى بى نظمى حاكم بود. درست است؟

    - هر چه بود. ما برگشتيم زابل.


    - اين سؤال كه الان من مى‏پرسم آن موقع براى شما مطرح نشد؟

    - براى ما نه، چون اين قضايا براى ما طبيعى بود. نه بى‏نظمى بود و بى‏انظباطى، البته آنها مى‏توانستند بگويند كه بمانيد ولى گفتند كه برويد شهر خودتان و برگرديد. من كه برگشتم خانواده خوشحال شدند.

     

    - خوب برگشتن تازه دامادى كه يواشكى رفته بود جبهه و چند روز بعد برگشته بود خوشحالى هم دارد.

    - خوب حالا كه برگشته بودم، دنبال اين بودم كه اين دفعه چطور بيايم كه تجربه دفعه قبل تكرار نشود. خوب بالاخره من برگشتم اظهار شادمانى كردند، از همه بيشتر هم عروس خانم خوشحال شد و خانواده عروس خانم. چون كه براى آقا و خانواده ما قضيه جا افتاده بود؛ آنجا نه كسى ناراحت شد و نه كسى گفت نرو! من قبلش رفتم و خداحافظى كردم و آمدم.

     

    - با پدر و مادر قبل از باز كردن در با قاشق خداحافظى كرده بوديد؟

    - بله! روز قبلش با همه خداحافظى كرده بودم، اهالى منزل در آن موقع خواهرانم «صغرى» و «صديقه» و برادرانم «نجف» و «شريف» بودند. حالا مى‏خواهم بگويم كه با اهالى آنجا من خداحافظى كردم هيچ عكس‏العمل منفى نبود. هيچى خداحافظى كردم رفتم تمام. اما عكس العمل منفى مال خانمم بود ديگر. آنجا كسى به من نگفت كه‏ نرو ولى عروس خانم مى‏گفت كه نرو! بقيه هم دخالت نمى‏كردند.

     

    - بعد موقع خداحافظى مثلًا بابا چيز خاصى نگفت؟

    - نه نه. اتفاقا دعاى محفوظ ماندن را برايم خواند: «إِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعاد»[2] (ان شاء الله) «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ‏؛ پس خدا بهترين نگهبان است، و اوست مهربانترين مهربانان.»[3]

     

    بله خوشحال شدند كه من برگشتم. به آقا گفتم آمدم كه چند روز بعد [بايد] بروم ولى به حاج خانم نگفته بودم. دنبال اين بودم كه اين دفعه چه طور بروم كه مشكلى نشود. تو فكر مى‏كنى چطور رفتم؟

    ساكم را هم از كرمان نياورده بودم؛ اين از ساك. قبلًا ساك را كه بسته بودم فكر نمى‏كردم كه مخالفت بكنند وقتى گفتم دارم مى‏روم، مخالفت كردند. فكر مى‏كردم كه مثل خانه بابا مخالفت نمى‏كنند و عكس العمل منفى ندارند، آنجا را هم فكر مى‏كردم همينطورى است و گفتم من دارم مى‏روم، بعد ديدم مى‏گويند كه نرو! هر چه هم رفتنم جدى‏تر مى‏شدم آن‏ها بيشتر ناراحت مى‏شدند. بار دوم دنبال اين بودم كه بروم. ما حاج خانم را برداشتيم، رفتيم خانه آقا. ما با خانم شوخى داشتيم. من هم مى‏خواستم به يك شكلى، مطلب را بگويم و بروم. به حاج خانم گفتم يك ليوان آب خوردن به من بده! به شوخى گفت نمى‏دهم، خودت آب بردار و بخور! من هم گفتم اگر به من آب خوردن ندهى، مى‏روم جبهه. گفت برو جبهه! من هم بلند شدم كفش‏هايم را پوشيدم و رفتم. در مسير آقاى دامنرويى را ديديم كه آقا در خانه‏اش بود، گفتم خانه كه رفتى بگويى كه فلانى گفت من رفتم. فكر مى‏كردند شوخى مى‏كنم. مادرم هم گفت كه حالا كه بيرون مى‏روى يك مرغ هم سر راهت بخر! مرغى را هم كه خريده بودم دادم دست آقاى دامنرويى كه ببرد و گفتم به مادرم هم بگويى كه من رفتم جبهه. خوب من هم شوخى داشتم و دنبال همچين بهانه‏اى بودم كه وقتى مى‏روم جبهه گريه و ناراحتى اين چيزها نباشد. بعد خانم متوجه شده بود كه من جدى گفته بودم و رفته‏ام جبهه.

     

    - دوباره سپاه و دوباره اعزام؟

    - نه! ديگر ما به اختيار خودمان بوديم و به عنوان مرخصى برگشته بوديم و كارى به سپاه نداشتيم. چون ما نيروى جنگ بوديم و از سپاه معرفى شده بوديم و تمام. بعد آمديم كرمان، از كرمان آمديم اهواز، مدتى اهواز بوديم و آموزش ديديم. حالا اينها را داشته باش كه مى‏خواهم بخوابم. قرار شد من راننده تانك بشوم بعد عمليات زود شرو ع مى‏شد لذا از اهواز آمديم شوش، پنج شش روزى شوش بوديم. از شوش رفتيم دشت عباس، از دشت عباس در عمليات فتح المبين شركت كردم. عمليات فتح المبين كه تمام شد تسويه حساب كردم و برگشتم. باز تا دفعه بعدى كه آمدم (خنده شهيد). اينها را تو ندارى اصلًا!

     

    - نه. فكر كنم كس ديگرى هم نداشته باشد!

    - در عمليات فتح المبين شركت كردم‏؛ «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبينا» (فتح، آيه 1). ما بنا بود 15 كيلومتر پيش‏روى راه برويم. بعد كه خط را شكستيم، ديديم كسى مقابلمان نيست. سوار تويوتا شديم و 50 كيلومتر با ماشين رفتيم! خط را كه شكستيم، عراق پشت سر نيرو نداشت، 50 كيلومتر پيشروى كرديم. 50 كيلومتر مستقيم، به كيلومتر مربع كه زياد است، بايد نگاه كنى چقدر مى‏شود. جاده شوش- اهواز و جاده شوش- دزفول آنجا آزاد شد. تپه‏هاى 202 آزاد شد، ما آنجا بوديم. كمر سرخ آزاد شد. خيلى از دوستانم آنجا شهيد شدند.

    يك رفيق داشتيم به نام «ارباب رشيد» كه زودتر از من رفته بودند آنجا. من كه آنجا رفتم آمد، وقتى فهميد من آمده‏ام، آمد پيش من. گفت چهل و هشت ساعت بعد عمليات است، بعد از عمليات مى‏روى زابل؟ گفتم مگر ما شهيد نمى‏شويم؟ گفت ممكن است شهيد شويم. بعد از هم خداحافظى كرديم و داشتيم دور مى‏شديم كه برگشت، گفت كه ممكن است كه من شهيد شوم ولى يك نگرانى دارم، پرسيدم از چه نگرانى؟ در ضمن برادرش هم جبهه آمده بود. گفت هيچى! اخوى‏ام جبهه آمده و من برادرم را نديده‏ام و دل تنگش هستم. من اخوى‏اش را اهواز ديده بودم، اخوى‏اش به من يك شانه داده بود. شانه را گذاشته بودم در جيبم و همان لحظه هم همراهم بود. گفتم من اخوى‏ات را ديده‏ام، اين شانه را هم به من هديه داده است. شانه را از من گرفت و سرش را شانه زد، ريشش را هم شانه زد و گفت حالا خاطرم جمع شد. خداحافظى كرد. كمى كه رفت دوباره برگشت، گفت فلانى بيا با هم يك قرارى بگذاريم، گفتم چه قرارى؟ گفت هر يك از ما شهيد شد، روز قيامت ديگرى را شفاعت كند. گفتم باشد. ما اين قرار را با هم گذاشتيم و دوباره با هم خداحافظى كرديم. گفت چهل و هشت ساعت ديگر عمليات شروع مى‏شود. گفتم چطور؟ گفت به ما گفته‏اند از اينجا كه برويد فلان جا درختى است، فلان جا زيارتى است، اينجا جاده است، از اينجا اينطورى مى‏رويم و ...


    - كجا شهيد شده بود؟

    - دوستان ديگر گفتند كه كنار همان درخت شهيد شد. من بعد رفتم جايى كه شهيد شده بود. دشت عباس يك زيارتى دارد. بعد من دو سه بار رفتم آنجا. اين قدر براى من شيرين بود، مردم هم كشاورزى مى‏كردند. من رفتم در سنگرى كه آنجا بود.

    شبى هم كه ما باز از پشت خط راه افتاديم و رفتيم خط، هفتاد نفر داخل يك هيفا نشستيم. هيچكداممان هم تفنگ نداشتيم. يك دفعه ديديم كه از خط ايران رد شده‏ايم و وارد خط عراق شده‏ايم. موقع اذان مغرب و عشاء هم بود. چون هيفا چادر داشت، عراقى‏ها نفهميدند و متوجه حضور ما نشدند. اين هيفا از همان راهى كه آمده بود برگشت. عراقى‏ها هم نديدند. اگر عراقى‏ها مى‏ديدند همه ما را اسير مى‏كردند. هفتاد نفر داخل ماشين بوديم، بدون هيچ اسلحه‏اى؛ يك قبضه تفنگ هم نداشتيم.


    - آقاى ارباب رشيديچطور شهيد شده بود؟

    - در عمليات فتح المبين شهيد شده بود. شهيد ارباب رشيد و شهيد نصيرى كه از بچه‏هاى زابل بود آنجا شهيد شدند. شهيد سميعى از «بالاخانه» آنجا شهيد شد كه زابل دفن هستند. شهيد ارباب رشيد «ده ارباب» دفن است. پسر آقاى چشك كه ارتشى بود آنجا شهيد شد؛ چون ارتشى‏ها و سپاهى‏ها با هم ادغام شده بودند. ارتشى‏ها همان اول تانك‏ها را گذاشتند و فرار كردند، بسيجى‏ها و پاسدارها هم ماندند، يك بساطى بود. عرض كنم خدمت شما كه ده، پانزده نفر از رفقاى ما همانجا شهيد شدند. شهيد رنجورى هم آنجا شهيد شد، چند نفر ديگر هم بودند. بالاخره عمليات تمام شد، ما را تسويه حساب كردند و ما برگشتيم زابل.

    بعد سپاهيان حضرت رسول (ص) كه آمدند من هم با آنها آمدم. حاج آقاى‏ ناظرى هم آن موقع فرمانده حوزه مقاومت بود. من بدون اجازه آمده بودم. متوجه شدم كه براى من گزارش رد كرده‏اند دادسراى نظامى، كه فلانى بدون اجازه رفته جبهه. آقاى ناظرى را با هفت، هشت نفر ديگر را يك طورى برگرداندم. خودم هم ماندم. من كه ماندم- خدا رحمت كند- شهيد مير حسينى گفت فرمانده جنگ كه من هستم، من به تو تكليف مى‏كنم كه برگردى. شهيد ميرقاسم ميرحسينى گفت من به تو تكليف مى‏كنم كه برگردى آنجا، چون آنجا بيشتر لازم است كه نيروهاى داوطلب را جمع و جور كنى و بفرستى جبهه. گفتم وقتى تو به عنوان فرمانده جنگ مى‏گويى چشم. آنجا كه رفتم به من گفتند بايد بروى دادسرا.

     

    - جناب عالى نيرو جمع مى‏كرديد؟

    - خوب من آنجا مسئول بسيج بودم ديگر. حاج آقا ناظرى آن موقع مسئول بسيج زهك بود. من مسئول بسيج شهرستان زابل بودم. اگر مى‏خواهى اين مطالب را كه من بگويم و تو بنويسى، كلى حساب و كتاب دارد؛ ما كجا رفتيم، مى‏خواستم راننده تانك بشوم، بعد زمان نبود، راننده تانك نشدم، رفتم تك تيرانداز شدم، در عمليات شركت كردم؛ اينها خيلى داستان دارد. باز آمدم و دوباره رفتم جبهه. موقعى كه فاو را گرفته بودند. مى‏خواستم عمليات فاو را شركت كنم، عمليات لو رفت و اجرا نشد، برگشتم. دوباره آمدم و اواخر سال 66 رفتم كه در نبرد شلمچه آنجا تازه من مجروح شدم. من از آخر برايت گفته‏ام! يك بار تمام مسئولين شهرستان زابل را از فرماندار گرفته تا همه‏شان را بردم بازديد از جبهه حدود ده روز، مناطق جنگى را نشانشان دادم.

     

    - چه تاريخى؟

    - اينها تاريخ‏هايشان هست، چون وقتى برگشتم، فرماندار برايم لوح تقدير نوشته و فرستاده بود. لوح تقدير هنوز هست و تاريخ دارد. اين‏ها مى‏شود كتاب؛ يعنى اين يك مرحله از جبهه كه مربوط به سال شصت است؛ شكلى كه به جبهه آمدم، چطورى آمده‏ام، چطورى رفتم اهواز، چطور آموزش ديدم، كجا رفتم؛ در كدام رزمايش‏ها، تا در عمليات فتح المبين شركت كردم تا عرض كنم خدمت شما عمليات كه تمام شده و برگشتم. دوباره مشغول شدم. دوباره آمدم. دوباره مشغول شدم، دادسراى نظامى رفتم، باز دوباره آمدم تا اينكه مجروح شدم.


    - سه بار؟

    - آره! اين در صورتى بوده است كه همزمان سيستان و بلوچستان هم جبهه محسوب مى‏شد؛ مثلًا تمام اين جبهه‏هايم 9 ماه بوده ولى الآن مدت جبهه‏ام طبق قانون 75 ماه است، چون آن مدتى را هم كه سيستان و بلوچستان بوده‏ام آن‏ها هم جبهه محسوب مى‏شده است. همه پاسدارانى كه در سيستان و بلوچستان بودند در زمان جنگ برايشان جبهه محسوب مى‏شده است چون به آنها مى‏گفتند اينجا هم تنگه احد است و جنگ است. من در تمام عمرم يكبار دادسراى نظامى رفتم، آن هم به خاطر اينكه بدون اجازه جبهه رفته بودم.

    الان بايد خوابيد، هيچ چيزى مهم‏تر از خواب نيست (خنده شهيد). شب بخير، براى نماز هم بيدار كنى.

     

    به همين خاطر مرا از منزل آن بنده خدا آوردى؟!- اميدى نداشتم كه تعريف كنيد.

    - بالاخره فهرست را برايت گفتم.


    - يادداشت كردم، ان شاء الله تكميلش مى‏كنيم. متشكر و ممنون.

     


    [1] ( 1). ايشان نخستين مسؤول بسيج خواهران در شهرستان زابل بود.

    [2] ( 1). سوره قصص( 28)، آيه 85

    [3] ( 2). سوره يوسف( 12)، آيه 64

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی