موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز سه شنبه 2 آبان 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    دمى با محبّان حبيب‏

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

    كارى كه من راضى نبودم انجام نمى‏ داد

    گفتگو با حجت الاسلام و المسلمين حاج آقا اعتمادى‏

    پدر بزرگوار شهيد

     

    - با تشكر از محبتتان و فرصتى كه در اختيار ما قرار داديد، خواهش مى‏ كنم به عنوان آغاز سخن بفرماييد كه شما كى ازدواج كرديد و چند فرزند داشتيد و داريد؟

    - بسم الله الرحمن الرحيم. من حدود بيست و دو سال داشتم كه ازدواج كردم. همسرم هم در هنگام ازدواج حدود چهارده ساله بود. ايشان هشتم شهريور ماه 1381 به لقاء الله پيوستند.

    ملاكم براى ازدواج تقوا، نمازخوان بودن، با حجاب بودن و ايمان خانواده همسرم بود كه الحمد لله پدر و مادر ايشان هم آدم‏هايى با تقوا، اهل رعايت احكام شرعى و حلال و حرام و در امانت‏دارى مشهور بودند. من سال 1340 ازدواج كردم، سال 1342 هم «حاج حبيب» به دنيا آمد. بعد از چهار سال «حاج نجف» به دنيا آمد. در اين بين يك دختر هم خدا به ما داد كه از دنيا رفت. بعد «صغرى» و بعد «شريف» و بعد از شريف هم «صديقه» و «رضا» و «مهدى» را خدا به ما داد. شش تا از بچه‏ هايمان در طفوليت مردند. چهار پسر و دو دختر. بين صغرى و صديقه خدا پنج پسر به من داد كه فقط آقا شريف ماند و چهار پسر ديگرم از دنيا رفتند. پسرانم يك ماهه و يا يك و نيم ماهه بودند كه رنگ چهره‏ شان كبود مى‏ شد و خفه مى‏ شدند و از دنيا مى‏ رفتند. وضعيت سلامت و درمان مثل الان نبود و بچه را نمى‏ شد نگه داشت. بچه آخرم كه از دنيا رفت، بعد از رضا و قبل از مهدى متولد شد، اسمش «زهرا» بود كه او را در زاهدان و تهران هم بسترى كرديم اما خوب نشد و در پنج سالگى در سال 1369 از دنيا رفت.


    - چرا اسم اولين فرزندتان را حبيب گذاشتيد؟

    - من اسم ايشان را «حبيب الله» گذاشتم؛ حبيب الله يعنى دوست خدا و ما به اين نيت اسمش را حبيب الله گذاشتيم تا دوست خدا باشد.

     

    - حبيب الله كجا به دنيا آمد؟

    - من وقتى ازدواج كردم در نزديكى روستاى اديمى، در روستايى به نام «حاج محمدرضا كيخا» زندگى مى‏ كرديم. اين نام بزرگ روستا بود كه روستا را به نام او اسم‏ گذارى كرده بودند. آن وقت ما در خانه يكى از آشنايان كه خودش به شهر آمده بود زندگى مى‏ كرديم.

    كمتر از يك سال آنجا بوديم و بعد هم رفتيم اديمى. اديمى آن موقع مركز بود و موقعيت بهترى داشت و براى مدرسه رفتن حبيب الله هم بهتر بود. البته اين را هم بگويم كه در تمام اديمى ده يا پانزده نفر بيشتر سواد نداشتند اما باز هم نسبت به بقيه جاها بهتر بود. مردم در آن زمان بيشتر دنبال كار و كسب درآمد و لقمه نانى مى‏ رفتند و به سواد اهميت نمى‏ دادند.

    تقريباً چهار سال بعد از ازدواج، صاحب خانه شدم. خانه گلى بود و تا جايى كه در ذهن دارم فكر كنم صد تومان خريدمش. خانه دو تا اتاق داشت با يك حياط نسبتاً بزرگ.

     

    - دوران كودكى حاج حبيب چگونه گذشت؟

    - حبيب بچه اولم بود. وقتى به دنيا آمد تپل، مپل بود، به نظرم نزديك چهار كيلو مى‏شد. در مجموع بچه ساكتى بود. زياد شلوغ نمى‏ كرد. چند بارى هم مريض شد، مريضى ‏اش طورى بود كه بى‏ هوش مى‏ شد و پس از مدتى دوباره به هوش مى‏ آمد؛ كه الحمد لله خدا شفايش داد.

    او در زمانى كه يك سال داشت و هنوز نمى‏ توانست راه برود، يك ديگ مسى كه داشتيم را برمى‏ گرداند و رويش مى‏ نشست؛ من همان موقع گفتم كه حبيب به ميز و صندلى مى‏ رسد.

    از سن سه سالگى آموزش قرآن را شروع كردم و تا پنج سالگى قرآن ياد گرفت. برنامه ما اين بود كه در خانه نماز جماعت مى‏ خوانديم. بعد يكى دو صفحه قرآن مى‏ خوانديم و من ترجمه مى‏ كردم. بعد دعا مى‏ كرديم و قرآن‏ها را مى‏ بستيم و سرجايشان مى‏ گذاشتيم. اين برنامه را ما از وقتى كه حاج حبيب سه ساله بود شروع كرده بوديم و همين برنامه تا بعد از انقلاب هم ادامه داشت. گفته بودم اگر شما شب بخوابيد و قرآن نخوانيد من راضى نيستم؛ قرآن مى‏ خواندم، نماز جماعت مى‏ خواندم. مى‏ گفتم امشب كه هستيم به وظيفه‏ مان عمل كنيم معلوم نبود كه رژيم امشب تا صبح ما را زنده مى‏ گذارد يا نه. يا صبح كه از خانه بيرون مى‏ رفتم هم همينطور معلوم نبود كه بتوانيم برگرديم يا نه. خطر اينطورى در كمين ما بود. مشكل بود و تلاش داشتم كه‏ بچه‏ هايم مقدارى از دين بفهمند. تلاشم اين بود.

    اگر هم من شبى در خانه نبودم، يا براى درس به حوزه مسجد حكيم مى‏رفتم، بچه‏ ها خودشان نماز جماعت را برگزار مى‏ كردند و بعد هم قرآن مى‏ خواندند. يعنى اينطور نبود كه اين برنامه تعطيل بشود. بچه‏ هاى اقوام هم گاهى مى‏ آمدند.

    مفاتيح هم داشتم. دو يا سه قرآن و چند تايى هم كتاب داشتم؛ رساله امام و كتاب نوحه. اعلاميه‏ هاى امام را هم بعد از سال 1356 داشتيم. كتاب هم مى‏ خريديم.

     

    - استعداد ايشان در يادگيرى مسايل دينى خوب بود؟

    - حاجى قبل از اين‏كه مدرسه برود، چند صفحه از قرآن را كه فكر مى ‏كنم جزء اول قرآن كريم بود، اصول و فروع دين، وضو، دوازده امام و نماز را ياد گرفته بود و قبل از اين‏كه مدرسه برود نماز و قرآن مى ‏خواند. حافظه و استعدادش هم خوب بود، مطلبى را كه به او مى‏گفتم گوش مى‏ كرد، بازيگوشى نمى‏ كرد، زود هم ياد مى‏ گرفت؛ به خاطر دارم كه «شرح امثله» را كه راجع به ادبيات عرب است در شش يا هفت سالگى، 9 روزه حفظ كرد.

    حاجى از كوچكى متين و آدم سنگين و با معرفتى بود. عاقلانه رفتار مى‏ كرد. كاغذى را بدون اجازه برنمى‏ داشت. از هفت سالگى هم رفت مدرسه. مدرسه نزديك خانه ما بود، درسش هم خوب بود. به خاطر درس هم كتك نخورده. البته خودم هم در درس‏ها به حاجى كمك مى‏ كردم. از مدرسه كه به خانه مى‏آمد، اول مشق‏ هايش را مى ‏نوشت. تا درسش را نمى ‏خواند و مشق‏ هايش را نمى‏ نوشت، نمى ‏خوابيد. در درس خواندن به بقيه كمك مى‏ كرد.

    قرآن را آن موقع در مدارس به بچه ‏ها درس نمى‏ دادند اما نمره ‏اش را مى‏ دادند؛ نمره خوبى هم مى‏ دادند. بچه‏ ها هم خوشحال مى‏ شدند كه از درس نخوانده‏ نمره بالايى گرفته‏ اند و به اين ترتيب قرآن ياد نمى‏ گرفتند. من به حاجى قرآن ياد داده بودم. براى همين بلد بود كه قرآن بخواند. و به بچه‏ ها هم قرآن درس مى‏ داد.

    بعد از ظهرها هم معمولًا براى گوسفندها علوفه مى‏ آورد. كارهاى خانه را هم انجام مى‏ داد. ظرف‏ها را مى‏شست. ظرف شستن آن موقع مثل حالا آسان نبود، چون آب لوله كشى نداشتيم. حبيب يا ظرف‏ها را م ى‏برد كنار رودخانه مى‏ شست و يا از رودخانه آب مى‏ آورد؛ البته رودخانه نزديك خانه ما بود.

    با مادرش قالى هم مى ‏بافت؛ هم قالى دولتى و هم قالى شخصى براى خودمان. معمولًا قالى را بعد از صرف شام مى‏ بافت. بلد بود كه نقشه قالى را بخواند، نقشه را مى‏ خواند و طبق نقشه هم مى‏ بافت. شب‏ها حاجى قالى مى‏ بافت، من هم مطالعه مى‏ كردم. البته آن موقع چراغ دستى داشتيم، برق نبود.

    در كار كشاورزى هم كمك مى‏ كرد و بعد كه بزرگ‏تر شد، خربزه و هندوانه خوبى هم كاشت و برداشت مى ‏كرد. گز و بوته و هيزم هم براى تنور مى‏ آورد. كار ديگرى آن موقع نبود كه باشد و حاجى انجام داده نباشد؛ هر كارى كه مى‏توانست و از دستش بر مى‏آمد انجام مى‏داد.

    روزهاى جمعه هم به كوره آجرپزى مى‏رفت و آنجا كار مى‏ كرد تا پولى براى تهيه قلم و دفترش به دست بياورد. چون درآمد ما كفاف نمى‏ كرد، براى همين او كار مى‏ كرد و بيكار نمى‏ نشست. برادرش «نجف» هم براى تهيه قلم و كاغذ مدرسه‏ اش سر كوره كار مى‏ كرد. دوازده سالى سن داشت. كارشان اين بود كه خشت‏ها را مى‏ آوردند و در كوره مى چيدند.

    كارى كه به او مى‏گفتيم نمى‏ گفت نه، مى‏ گفت چشم. براى ما هم حقيقتاً كار خيلى انجام داده است. يعنى از همه بچه ‏ها حاج حبيب براى ما بيشتر كار كرده و به ما كمك كرده است. كارى كه من راضى نبودم انجام نمى‏ داد. اينطور هم نبود كه كسى در مدرسه يا از همسايه‏ ها از ايشان شكايت كرده‏ باشد كه بگويى مثلًا روزى ايشان كسى را اذيت كرده باشد كه براى شكايت بيايند پيش من؛ نه! معلم‏ها اگر شكايتى كرده باشند كه حبيب سر كلاس شلوغ مى‏ كند من همچون كسى را نديدم. بعدها هم گاهى اوقات به دوستان مى‏ گفتم اگر حاجى نقطه ضعفى دارد به من بگوييد تا اصلاح كنم، مى‏گفتند نه! الحمد لله نقطه ضعفى ندارد و ايشان مقتدرانه و با معرفت و بااطلاع كامل حركت مى‏كند و دارد پيش مى‏رود.

     

    - بچه كه بود، كارى كرد كه شما او را كتك بزنيد؟

    - فضولى نمى‏ كرد. فقط يك بار او را تنبيه كردم. البته فكر مى‏ كنم تقريباً هر كدام از بچه‏ ها را يك بارى تنبيه كرده‏ ام. جريان حاج حبيب اينطور شد كه به من گفت فلانى عروسى دارد، در عروسى ساز و دهل هم هست، اجازه هست كه من بروم ساز و دهل را تماشا كنم؟ من گفتم نه. بعد پسر همسايه به حبيب گفته بود، همين‏كه پدرت رفت بيرون يا خوابيد، تو از روى ديوار بيا خانه ما. بعد از آنجا با هم مى ‏رويم. حبيب هم قبول كرده بود و از روى ديوار رفته بود خانه آن‏ها. همسايه فقط يك پسر داشت. من در كوچه بودم كه متوجه شدم دو نفر از خانه همسايه آمدند بيرون، دقت كه كردم متوجه شدم كه حبيب هم همراه اوست، صدايش زدم و بعد يكى دو تا با چوب زدمش كه كمى هم از من ناراحت شد. پسر همسايه هم تنها براى تماشاى ساز و دهل رفت و بعد خبردار شديم كه در همان مراسم، با چوب زده و چشم يكى از بچه‏ ها را كور كرده است!

     

    - شما راجع به اين‏كه حاج حبيب با چه كسى رفاقت كند، سخت‏گير نبوديد؟ بر رفت و آمدهايش نظارت داشتيد؟

    - اجازه نمى‏ دادم با هر كسى رفاقت كند. وقتى كلاس اول يا دوم بود كسى به حاج حبيب گفته بود از كيف پول پدرت پول بردار و بياور بده به من تا برايت نگه دارم، هر وقت هم لازم داشتى بيا از خودم بگير. اگر هم نيامدى من برايت نگه مى‏ دارم تا بزرگ بشوى. بالاخره تو فردا زن و خانه مى‏خواهى. حبيب آمد و قضيه را به من گفت. من گفتم اين كار بد است؛ مبادا اين كار را بكنى كه خير و بركت از خانه‏مان مى‏رود.

     

    - گويا حاج حبيب سر صف مدرسه سخنرانى هم مى‏كرده است؟

    - بله! حبيب در دبستان و راهنمايى سخنرانى مى‏كرد. من آماده ‏اش مى‏كردم و مى‏گفتم اعلام آمادگى كند و بگويد كه مى‏ توانم سر صف قرآن بخوانم يا سخنرانى كنم و انصافاً خوب هم از عهده بر مى‏آمد.

     

    - فعاليت‏ هاى حاج حبيب در انقلاب چه بود؟

    - انقلاب كه كم كم داشت به اوج مى‏ رسيد نامه‏ هاى امام از عراق يا پاريس مى‏ آمد. در خانه ما يك دريچه نسبتاً بزرگ بود من اين نامه‏ ها را در همان دريچه پنهان مى‏ كردم كه كسى نبيند و نفهمد. بعد ساعت 12 شب به بعد آن اعلاميه‏ ها را مى‏ خواندم و باز همانجا پنهان مى‏ كردم كه حبيب نبيند. علتش هم اين بود كه وقتى ساواك يك روحانى را مى‏ گرفت از طرف ديگر زن و بچه‏ اش را هم م ى‏برد؛ من فكر مى‏ كردم كه ممكن است مرا ساواك بگيرد بعد حاج حبيب اگر جاى اعلاميه‏ ها را بفهمد مى‏گويد. حبيب هم فهميده بود كه اعلاميه‏هاى امام را من آنجا پنهان مى‏كنم، بعد از من هم حبيب آن‏ها را بر مى‏داشت و مى‏خواند. البته بعد كه انقلاب پيروز شد خودش به من گفت كه مطالبى را كه شما شب مى‏ خواندى من روز مى‏خواندم. رساله امام را هم در جاهاى مختلف از جمله‏ در مزرعه، در نزديكى خانه پنهان كرده بودم؛ آن را هم ساعت يازده، دوازده شب مى‏رفتم و مى‏ آوردم و تا نزديك سحر مطالعه مى‏كردم و همان سحر دوباره مى‏بردم و همانجا پنهان مى‏كردم. البته اوايل در كاهدان خانه كه وسط حياطمان بود لابه لاى كاه ‏ها پنهان مى‏كردم. در مزرعه كه پنهان مى‏ كردم بعد كه بر مى‏گشتم بوته‏اى را پشت سرم روى خاك‏ها مى‏كشاندم كه جاى پايم را از بين ببرد و كسى نتواند بر اثر جاى پايم بيايد و رساله را پيدا كند. اگر ساواك رساله را از من مى‏گرفت سه سال زندان داشت. باز حبيب جاى اين رساله را هم فهميده بود و وقتى من نبودم مى‏رفت سراغش و مطالعه مى‏كرد.

    فعاليت ديگر هم اين بود كه من شعار مى‏ نوشتم و حبيب و پسردايى‏ اش آنها را در منازل مردم روستا مى ‏انداختند يا روى ديوارها مى‏نوشتند. در واقع در اديمى حاج حبيب و پسر دايى‏اش «حاج على پيغان» اولين كسانى بودند كه شعار روى ديوار نوشتند؛ شعارهايى مثل:

    راه قرآن بگير كه راه خوشبختى است‏

    ورنه راه دگر ره سيه بختى است‏

    با هدف زنده باد؛ بى‏هدف مرده باد

    پاينده قرآن؛ پاينده قرآن‏

    مرگ بر شاه و ...

    در حياطها هم اعلاميه ‏هاى خود امام را مى‏ انداختند كه از نجف و پاريس توسط واسطه‏ هايى مثل «شهيد عباس دهباشى» و «حاج عباس على درگى» كه نوارها را به پايش مى ‏بست و مى ‏آورد و به شهيد حسينى مى‏ داد و با نظارت ايشان تكثير و بعد هم توزيع مى‏ شد. حاجى در همه جا حضور داشت تا زمان جبهه و جنگ و بعد از آن.

     

    - چطور شد كه وارد سپاه شد؟

    - دوم يا سوم راهنمايى بود كه وارد سپاه شد. من مشهد بودم، به من زنگ زد كه مى‏ خواهم بروم سپاه و آموزش ببينم كه اگر جايى مشكل پيش آمد من هم آموزش ديده باشم. گفتم برو. بعد كه حاج حبيب وارد سپاه شد بقيه تحصيلاتش را در ضمن اين‏كه در سپاه كار مى‏ كرد ادامه داد. بعضى اوقات با من مشورت مى‏ كرد، من مى‏گفتم هر طور كه خودت تشخيص مى‏ دهى؛ اما اين حرفم را قبول نمى‏كرد و مى‏گفت نه! يا بگو اين كار را انجام بده يا بگو انجام نده. يا بگو برو يا بگو نرو.

    اسم من را هم در راديو اعلام كردند كه بياييد و آموزش ببينيد. در حسينيه شهر روحانيون جمع شدند، صبح از حسينيه شهر مى‏ رفتيم مسجد حكيم، از مسجد حكيم مى‏ رفتيم چهار راه زهك، از آنجا مى ‏رفتيم چهار راه پادگان، از آنجا مى‏ رفتيم چهار راه بيمارستان و بعد برمى گشتيم حسينيه. يك ماه آموزش ديديم. همان كسى كه ما را آموزش مى‏ داد دو هفته قبل بازنشسته شد و الان هم مسجد مى‏ آيد.

     

    - اولين بار چه زمانى به جبهه رفت؟

    - سال 1360؛ حدود 18 سال داشت كه ازدواج كرد. ازدواجش هم اينطور شد كه پدر بزرگش پيشنهاد داد كه برويم خواستگارى. من هم معتقد بودم كه فرزندانم بايد زود ازدواج كنند. به خودش هم گفتيم و قبول كرد. چهار روز بعد از ازدواجش هم رفت جبهه.

     

    - شما چرا به جبهه رفتيد؟

    - بايد مى‏رفتيم. انقلابى ‏ها بايد قبل از ديگران به جبهه مى‏ رفتند.

     

    - ظاهراً در يك عمليات هم با شركت داشته‏ايد؟

    - اسم عمليات حالا يادم نيست اما فكر كنم در دشت عباس بود. جالب اينكه در آنجا به من خبر دادند كه حاج حبيب هم همان نزديكى‏ هاى ماست. دلم براى حبيب تنگ شده بود، تا صد قدمى‏ اش هم رفتم، اما نتوانستم جلوتر بروم و فرماندهان هم مانع شدند. در دلم آشوبى به پا شد، با خودم گفتم چقدر خوب مى‏ شد اگر يك بار ديگر حبيب را مى‏ ديدم. بعد به خودم گفتم تو كه مى‏ گويى آدم با دل و جرأتى هستم، اين همه مدت هم كه حبيب پيشت بود؛ حالا مى‏ گويى اى كاش يك بار ديگر مى‏ ديدمش؟! اما واقعاً گاهى اوقات در برخى شرايط و اوقات اين احساس به سراغ انسان مى ‏آيد كه دوست دارد فرزندش را براى چند لحظه هم كه شده ببيند. بعد شروع كردم به ذكر گفتن و لا حول و لا قوه الا بالله و استغفر الله ربى و اتوب اليه مى‏گفتم و آيت الكرسى مى‏ خواندم. اين باعث صبر من مى‏ شد.

    در همان عمليات كه ما با هم بوديم بعد كه برگشتيم و آمديم زابل، ديديم شايع شده كه پدر و پسر در يك سنگر بوده‏ اند و هر دو با هم شهيد شده ‏اند. عمليات‏ هاى ديگر را خودش مى‏خواست شركت كند اما اجازه نمى‏ دادند شركت كند.


    - خبر مجروحيت حاج حبيب را چطور شنيديد؟

    - سال 1367 كه مجروح شد يك ماه اصفهان بسترى بود و من فهميدم. بعد اسم بيمارستان، شماره تلفن و شماره اتاق را به من دادند كه با حبيب صحبت كنم. بررسى كردم كه از كجا صحبت كنم كه مادرش نفهمد، رفتم‏ منزل آقاى لشكرى و از آنجا تلفن كردم و با حبيب صحبت كردم. بعد حاج يوسف كيخا را فرستادم كه برو و حبيب را بياور. او رفت و حبيب را آورد زاهدان. چند مدت زاهدان بود و من و مادر رفتيم ملاقاتش. بعد حدود دو، يا سه ماه هم در زابل تحت درمان بود.

     

    - جريان مجروحيتش را براى شما تعريف كرد؟

    - وقتى مجروح شده بود پرسيدم كه چطور مجروح شدى؟ گفت جناح چپ و راست ما خالى شده بود و كسى در اين دو طرف نبود اما نيروهاى استان سيستان و بلوچستان آنجا مقاومت و ايستادگى كردند و ماندند. بعد من تركش خوردم و يك چشمم از كار افتاد و چشم ديگرم را هم خون گرفت. اسلحه‏ ام را دادم به يكى از دوستانم. يكى از دوستان هم دستم را داشت. بعد تركش ديگرى آمد و به پهلويم خورد. تركش ما را برد هوا و به زمين زد و من ديگر آن رفيقم را نديدم. آن رفيقش بعداً اسير شده بود. ميزان مجروحيت حبيب به قدرى زياد بود كه اگر 15 دقيقه ديرتر به بيمارستان صحرايى مى‏رسيد به خاطر شدت خونريزى به شهادت مى‏ رسيد. در بيمارستان صحرايى تا حدودى جلوى خونريزى را گرفتند و او را با هواپيما به اصفهان اعزام كردند.

     

    - نگفتيد اى كاش جبهه نمى ‏رفت؟

    - من وقتى خبر مجروحيت حبيب را شنيدم ناراحت شدم. اما اصلًا نگفتم كه كاش به جبهه نمى‏رفت؛ اصلًا.

     

    - شما وقتى اسم پسر بزرگوارتان سردار شهيد حاج حبيب لك‏زايى را مى‏شنويد، اولين چيزى كه به ذهنتان مى‏ آيد چيست؟

    - آدمى ايثارگر، شجاع، با معرفت و صبور. به ذهن من اينطور مى‏آيد.

     

    - به عنوان صحبت پايانى بفرماييد كه در تربيت فرزند انجام چه كارى از همه چيز مهم‏تر است و پدر و مادر بايد چكار كنند كه بچه‏ هايشان صالح باشند؟

    - پدر مادر بايد نمازگزار باشند و نان حلال بخورند. بچه كه به دنيا بيايد، پدر و مادر او را بردارند و بگويند: «خدايا! اگر اين بچه تو را بندگى مى‏كند من مأمورش هستم نگهدارى‏اش كنم و اگر نيست سر راهش را بگير. چرا با اين بچه خود را به زحمت بياندازم؟». من بچه‏ ها را اين گونه تربيت مى‏كردم و به نظرم انبياء (ع) هم همين گونه بودند.

    من در برنامه‏ هاى حاجى هم كه نگاه مى‏كنم به نمازش، به قرآن خواندنش، به مسائل عقيدتى و ايثار و فداكارى‏اش، مى‏بينم كه بسيار محكم بود و نظير نداشت. راهى را كه خدا مى‏ خواست همان راه را مى‏رفت و بر خدا توكل داشت و از هيچ مطلب و كارى و مسئوليتى كه مى‏ گفتند قبول كن، عقب‏ نشينى نمى‏ كرد. از من مى ‏پرسيد كه اين چنين مسئوليتى را به من گفته ‏اند، مى‏ گفتم با توكل بر خدا برو انجام بده. مى‏ رفت. استان هم كه رفت در شهرستان‏ هاى مختلف برنامه و مأموريت داشت، مشهد، تهران و جاهاى ديگر مى‏ رفت و مى‏ آمد و شب و روز هم در مأموريت‏ هاى مختلف بود و سرانجام هم در يكى از همين مأموريت‏ ها با لباس سبز سپاه و هم زمان با شهادت امام جواد عليه السلام به شهادت رسيد.

     

    - با تشكر از فرصتى كه در اختيار ما قرار داديد.[1]

     

     


    [1] رضا لك زايى، حبيب دلها دفتر دوم، 1جلد، مؤسسه فرهنگى و هنرى ابناء الرسول (ص) - تهران، چاپ: اول، 1392.

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی