موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز یکشنبه 28 آبان 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    شهيد لك‏زايى واقعاً استثنايى بود

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

    آنچه در پى خواهد آمد سخنان «غلامرضا خمر»

    معاون هماهنگ كننده پيشين سپاه سلمان استان سيستان و بلوچستان و مسؤول پايگاه شهيد خسروپرست است كه

    در روز تاسوعاى حسينى 1391 بيان شده است.

     

     

    شهيد لك‏زايى واقعاً استثنايى بود

     

    در ايام محرم و روز تاسوعاى حسينى ياد و خاطره شهداى عزيز خصوصاً سردار عزيز شهيد لك‏زايى را گرامى مى داريم كه از افتخاراتمان در استان سيستان وبلوچستان بودند.

    اين مكان كه به عنوان پايگاه شهيد خسرو پرست نام‏گذارى شده است يكى از يادگارهاى شهيد لك‏زايى است كه با توجه به تجميع برادران سپاهى در اين محل ايشان كمك كردند كه چنين فضايى آماده شود تا دوستان ما به برنامه‏ هاى اعتقادى، معنوى و ورزشى خودشان در قالب اين سوله كه يك فضاى مناسبى است بپردازند. الحمد الله الان سال‏هاست كه اينجا در قالب يك هيئت هم در ماه محرم و هم در ايام ماه مبارك رمضان فعال است. در طول سال هم به عنوان يك پايگاه بسيج عزيزان ما براى برنامه ‏هايى كه پيش مى‏آيد آماده و سازماندهى مى‏ شوند.

    اين مكان تقريباً 10 سال پيش، حدود سال‏هاى 1380- 1381 اين پايگاه اينجا شكل گرفت. اين سوله از سوله‏ هاى داخل سپاه بود كه آن موقع حاج آقا كمك كردند و اين را در اختيار ما گذاشتند كه بتوانيم بالاتر از يك پايگاه مقاومت بسيج به فعاليت بپردازيم.

     

    آغاز آشنايى‏

    آشنايى ما با سردار لك‏زايى به اوايل انقلاب برمى‏ گردد. سال‏هاى 1358- 1359 كه ما توفيق پاسدارى در روابط عمومى سپاه زابل را داشتيم. ايشان هنوز عضو سپاه نشده بودند ولى ارتباطات فرهنگى با ما داشتند. در برنامه ‏هايى كه دوستان از سطح محلات و روستاها به روابط عمومى مى‏ آمدند امكانات فرهنگى و تبليغى در اختيارشان مى‏ گذاشتيم و آن‏ها پل ارتباطى روابط عمومى سپاه براى كارهاى فرهنگى و تبليغى بودند. سردار لك‏زايى آن موقع يكى از نيروهاى فعال و يكى از مرتبطين ما بودند كه در آن سال‏ها مرتب به روابط عمومى سر مى‏ زدند و امكاناتى مثل پوستر، كتاب و نوار كه در اختيار ما بود از اين‏ها براى مجموعه‏ هايى كه داشتند استفاده مى‏ كردند و بهره مى‏ گرفتند. اين مسئله قدمى براى آشنايى اوليه ما شد.

     

    روحيه انقلابى و ولايت‏مدارى‏

    آنچه كه ما در آن سال‏ها از ايشان سراغ داشتيم يك روحيه بسيار انقلابى و ولايت‏مدارى و يك علاقه‏ مندى ويژه‏ اى بود كه به كار و تلاش در ارتباط با انقلاب داشتند. يعنى يك جديت و كوشش ويژه ‏اى در ايشان وجود داشت و خيلى علاقه‏ مند بودند كه به سپاه نزديك بشوند و واقعاً سپاه و بچه‏ هاى سپاه را بسيار دوست داشتند.

    از مجموعه افرادى كه در مقطع اوايل انقلاب با ما در ارتباط بودند سردار لك‏زايى از افراد فعالشان بود؛ يعنى حتى اوقات فراغتشان هم مى‏ آمدند و اگر نيازى در مجموعه و كارها بود به ما كمك مى‏ كردند. خوشبختانه اين ارتباطات و اين علاقه ‏مندى زمينه عضويت ايشان در سپاه را هم براى ايشان فراهم كرد.

    ايشان با فاصله يكى دو سال يعنى در سال 1360 توفيق پاسدارى را پيدا كردند و رسماً وارد سپاه شدند و اقدامات بسيار خوبى هم داشتند. من چندين مطلب را در رابطه با ارتباطاتى كه ما با هم داشتيم و كارهايى كه از نزديك با ما مرتبط بود ودست ما بود خدمتتان عرض مى ‏كنم. هر چند كه سردار لك‏زايى را نمى‏ توان در يك مصاحبه يكى دو ساعته تعريف كرد.

    ويژگى‏ هاى شخصيتى و رفتارى ايشان، عملكردش و تلاشى كه ايشان انجام داده واقعاً در يك صحبت كوتاه جمع نخواهد شد ولى چون دوستان متفاوتى از زاويه‏ هاى مختلفى مطالبى را مطرح مى‏ كنند ما هم به بخشى از اين مسائل اشاره مى‏ كنيم كه إن شاء الله در جمع ‏بندى مثمر ثمر واقع بشود.

     

    تواضع، فروتنى و تقوا در مسائل كارى‏

    آنچه كه ما در اين مدت خصوصاً در اين ده پانزده سال آخر عمر ايشان شاهد بوديم كه به صورت نزديك و روزانه با هم مراوده داشتيم، تواضع و فروتنى سردار لك‏زايى و تقواى ايشان در مسائل كارى بود كه خيلى روى اطرافيان تأثيرگذار بود. به خصوص در رفتارشان نسبت به موضوعاتى كه مواجه بودند و تلاشى كه نسبت به مسائل كارى از خودشان نشان مى‏ دادند. بارها ما اين را احساس مى‏ كرديم كه با توجه به شرايط جسمى و مجروحيتى كه ايشان داشت از ما كه وضعمان بهتر بود يك مقدارى قوى‏تر و با انگيزه ‏تر و با صبر و حوصله بيشترى وارد كار مى‏ شدند و كار را دنبال مى‏ كردند كه ما از خيلى از مسائل عقب مى‏ مانديم. از اين رو هميشه براى ما الگو بودند.

    بعضى مواقع كه ما احساس خستگى مى‏ كرديم وقتى سردار لك‏زايى را با آن وضعيت مى‏ ديديم خجالت مى‏ كشيديم. مى‏ گفتيم ايشان با اين وضعيت جسمى كه بايد الان استراحت كنند و برنامه كاريشان را تعديل كنند و به مسائل جسمى خودشان بپردازند ولى كار مى‏ كنند پس ما چرا احساس خستگى مى‏ كنيم و ناراحت مى ‏شديم و تأثير مى‏ گذاشت. يعنى اگر خستگى هم براى ما در مسائل كارى پيش مى‏ آمد وقتى ايشان را مى‏ ديديم يك شرايطى براى ما ايجاد مى‏ شد كه بهتر بتوانيم مسائل كارى را دنبال كنيم و پى گير باشيم.

     

    شخصيتى خستگى‏ ناپذير

    در كار خيلى عجيب بودند. شخصيتى خستگى ناپذير و پرتلاش و با انگيزه داشتند. اگر كارى را شروع مى‏ كردند با برنامه دنبال مى‏ كردند و با جديت و با انگيزه پى‏گير بودند و نتيجه كارشان را هم خيلى خوب مى‏ ديدند.

    من فكر مى‏ كنم يكى از كارهاى خوبى كه در سپاه استان الگو شد و نظم گرفت، مستند سازى‏ هايى بود كه در زمان مديريت سردار لك‏ زايى در سپاه شكل گرفت. يعنى من بعد از ايشان كه معاون هماهنگ كننده شدم به عنوان يك مسئول در جايگاه هماهنگ كننده خيلى خيالم راحت بود؛ چون هر مناسبتى و هر ايام اللهى كه با آن مواجه بوديم كه بايد برنامه ‏ريزى مى‏ كرديم، مى‏ ديديم سردار لك‏زايى اين را مستند و كتاب كرده است به همراه سوابق سال‏هاى قبلى و با ارزيابى و تجزيه و تحليل در گنجه پشت سر ما آماده است. يعنى وقتى يك نگاهى مى‏ كرديم دقيقاً در فضاى برنامه سال قبل‏ و سال‏هاى قبل قرار مى‏ گرفتيم و نقاط ضعف و قدرت كارها را متوجه مى‏ شديم و براى ما يك سرمشق براى كارها بود.

    تأكيدى كه ايشان به دوستان ما داشتند اين بود كه بازخورد كارها را ببينيم و اثربخشى كارها خودش را نشان بدهد و بايد ببينيم كار چه نتيجه‏ اى مى‏ دهد. خيلى پايبند به اين قضيه بودند كه بازخورد كارها خودش را نشان بدهد و يك مستند سازى صورت بگيرد و نقاط قوت و ضعف مشخص بشود و اگر جاهايى هم نياز است كه سال‏هاى ديگر بتوان آنها را برطرف كرد اين مجموعه گردآورى بشود.

     

    مديرى با نظم‏

    معمولًا هر مراسمى كه بود ايشان بلافاصله جلساتى مى ‏گذاشتند و ستادى تشكيل مى‏ دادند و با تقسيم كارهايى كه انجام مى‏ شد برنامه‏ ها را دنبال مى‏ كردند و پى‏گير بودند.

    مديرى با نظم بودند؛ يعنى على‏ رغم وضعيت جسمى كه داشتند عشق به لباس سپاه داشت. خيلى ما كم ديديم كه در برنامه‏ هاى خارج از سپاه ايشان با لباس شخصى باشند. ايشان مقيد به اين بودند كه لباس مقدس سپاه را به تن داشته باشند.

    به نظم در مجموعه خيلى معتقد بودند بعضى مواقع مخصوصاً در اواخر خدمت، خيلى برايمان سخت بود كه مثلًا به صبحگاه حاضر شويم. بعد بررسى مى‏ كرديم مى‏ ديديم سردار لك‏زايى داخل سپاه است؛ يك مقدارى شرمنده مى‏ شديم مى‏ گفتيم وقتى ايشان كه آمده ‏اند ما نبايد جا بمانيم و سريع خودمان را مى‏ رسانديم.

    ايشان همه صبحگاه‏هاى سپاه را على‏رغم مشكلاتى كه داشت حاضر بودند؛ مگر اينكه واقعاً در مأموريت بودند يا شرايطى پيش مى‏ آمد كه در استان نباشند ولى وقتى بودند خيلى مقيد بودند كه صبحگاه‏ ها را شركت كنند و در برنامه‏ ها حضور بسيار خوبى داشتند.

     

    عشق به كار

    واقعاً ما سردار لك‏زايى را عاشق كارش ديديم؛ يعنى ايشان در سپاه عشق به كار داشت؛ عشق به انقلاب داشت؛ عشق به ولايت داشت؛ يك ولايت‏مدار واقعى بود.

    بارها بود كه ما همديگر را مى ديديم خصوصاً بعد از اينكه ما منفك شديم دو سه جلسه من رفتم حال و احوالى از ايشان بپرسم؛ با ايشان صحبت كردم و گفتم برنامه‏ هايت را طورى تنظيم كن كه فشار كار براى شما كمتر شود و به استراحت و سلامتى خودتان هم توجه كنيد. واقعاً وقتى ما به ملاقات ايشان مى‏رفتيم احساس مى‏ كرديم كه خيلى فشار كار را تحمل مى‏ كند و نگران مى‏ شديم و توصيه مى‏ كرديم كه استراحت كنند ولى ايشان خيلى عشق به كارشان داشتند و از كمترين فرصتشان استفاده مى‏ كردند.

    بارها شده بود كه ما وقتى مى‏ خواستيم مأموريتى خارج استان برويم ديگر صبح از منزلمان نمى‏ آمديم و ظهر پاى پرواز مى‏ رفتيم؛ يا چند روز بعد كه از مأموريت برمى‏ گشتيم، استراحت مى ‏كرديم ولى ايشان تا دقيقه 90 كه به پاى پرواز برسند در محيط كار مشغول كار بود؛ از سفر هم كه برمى‏ گشت اولين كسى بود كه اگر فرصتى بود حتى اگر نيم ساعت هم بود به راننده مى‏ گفت كه به محيط كار برود. همين مقدار كار را هم براى خودش غنيمت مى‏ شمرد كه وقتش براى رفع مسائل كارى و سازمان باشد و توان مضاعفى را براى اين كار قرار مى‏ داد.

     

    فرماندهى به تمام معنا

    واقعاً فرماندهانى كه در اين دهه آخر در سپاه بودند وقتى سردار لك‏زايى در زاهدان بودند احساس آرامش و راحتى مى‏ كردند و هيچ دغدغه‏ اى نداشتند. بيشتر وقت فرماندهان ما چه در زمان سردار غلامى، چه در زمان سردار مولوى، چه در زمان سردار جاهد، و چه در زمان سردار شهيد محمدزاده، به مأموريت‏ هاى خارج از زاهدان ختم مى‏ شد و احساسشان اين بود كه با وجود سردار لك‏زايى اصلًا ما نگرانى نداريم.

    ما همه اين احساس را داشتيم كه وقتى ايشان در سپاه حضور دارند يعنى فرماندهى به تمام معنا اشرافيت خودش را بر سازمان اعمال مى‏ كند. همه احساس مى‏ كردند كه خلأ فرماندهى وجود ندارد. ايشان پركار بودند و پى‏گير مسائل و موضوعات برنامه ‏اى و كارى خودشان بودند و با توجه به شناختى كه نسبت به مسائل داشتند مأموريت‏ها را دنبال مى‏ كردند.

    ايشان حضور بسيار توان‏مندى براى مديران، معاونين، فرماندهان خصوصاً فرماندهان استانى بودند؛ چون ايشان از پايين شروع كرده بود، يعنى از يك پاسدار عادى و مسئول بسيج شروع كرد و خيلى سريع رشد كرد. استعدادش به موقع خودش را نشان داد و فرماندهان هم ارزيابى كردند و به موقع توانستند از اين فرصت استفاده كنند و ايشان را خوب شناخته بودند و توانستند در برنامه‏ها زمينه رشدش را به خوبى فراهم كنند. ايشان با مسئوليت بسيج، كار را شروع كرد و خيلى زود جانشينى سپاه زابل، فرماندهى سپاه زابل و معاون هماهنگ كننده سپاه استان شدند.

    چون ايشان از پايين در سلسله مراتب فرماندهى رشد كرده بود اشرافيت كامل به همه مسائل داشت؛ يعنى يك كارشناس خبره در مسائل سپاه بود و مسائل را تشخيص مى‏ داد. با توجه به ديدارها و سركشى‏ هايى كه به سبب‏ مسئوليتش در شهرستان‏ها و بخش‏ها و روستاها ايشان انجام مى‏داد به استان خيلى خوب شناخت داشتند.

     

    شجاعت، شهامت و مقبوليت‏

    هميشه به دنبال حل مشكل ديگران بودند. من نديديم و نشنيدم كه سردار لك‏زايى به خواسته كسى نه بگويد. تلاش مى‏كرد اين خواسته را تا جايى كه مى ‏تواند برآورده كند. يعنى اگر قرار بود يك جايى حرفى بزند شجاعت و شهامت اين را داشت كه حرفش را بزند حتى اگر به ضررش تمام مى‏ شد.

    بعضى وقت‏ها افراد خودشان براى حل مشكلشان به نزد ايشان مى‏ آمدند و اعتقاد به اين داشت كه اين كار را برايشان حل كند. بعضى موقع هم افراد نمى‏ آمدند و ايشان خودش احساس مى‏ كرد كه بايد اين قدم را براى اين قضيه بردارد.

    من خودم بارها متوجه مى‏ شدم كه ايشان براى ما قدم‏هايى برداشته ‏اند و ما مى‏ گفتيم كه چرا خودتان را به زحمت مى‏ اندازيد؟ مى‏ گفت من وقتى احساس مى ‏كنم يك كارى را انجام بدهم انجام مى‏ دهم و نيازى نيست كه فرد از من اين را بخواهد. من اين احساس مسئوليت را در كنار اين قضيه دارم. به همين خاطر هم از يك مقبوليت بسيار خوبى در بين بچه‏ ها برخوردار بود و بچه ‏ها به ايشان اعتماد داشتند و نقطه قابل اعتماد بچه‏ ها بود.

     

    اعتماد و رازدارى‏

    در مشورت كردن‏ها، در مسائل ادارى و شخصى افراد ايشان را اينقدر قابل اعتماد مى‏ دانستند كه مسائل شخصى كه هيچ كجا نمى ‏توانستند بگويند با سردار لك‏زايى مطرح مى‏ كردند و از ايشان مشورت مى‏ گرفتند. ايشان هم‏ راهنمايى مى‏ كردند و تلاش مى‏ كردند كه بتوانند مسائلشان را حل و فصل كنند. اعتمادى كه وجود داشت و رازدارى كه ايشان نسبت به اسرار افراد از خودشان نشان مى‏ دادند خيلى بالا بود. حفظ آبروى افراد و حفظ شخصيت افراد براى ايشان خيلى مهم بود.

    در هفت هشت سالى كه كار بازرسى انجام مى‏ دادم معمولًا پيش مى‏ آمد كه بايد يك مسئولى را جا به جا كنم. بعضى مواقع اشتباهاتى داشتيم و در اينجا به جايى‏ها خوب دقت نمى‏ كرديم اما ايشان مى‏ آمدند و به ما تذكر مى‏ دادند كه مراقب شأن افراد باشيد؛ مراقب شخصيت افراد باشيد؛ آبروى افراد برايتان خيلى مهم باشد. معتقد بود خيلى هنرمندانه مى‏توان اين جا به جايى‏ ها را انجام داد كه افراد خراب نشوند و مشكلاتى برايشان پيش نيايد. خيلى با دغدغه اين كار را مى‏ كرد و حواسش نسبت به مسائل بود.

    مواردى بود كه اگر ايشان از افراد مى‏ خواستند افراد به سبب شناخت شخصيتى كه نسبت به سردار لك‏زايى داشتند نه نمى‏ گفتند. من خودم يك موردى را داشتم كه فرماندهى آن زمان خيلى مرا تحت فشار گذاشت كه يك اتاق از مجموعه ما را بگيرد. ما هم تلاش مى‏ كرديم زمان بگيريم كه بتوانيم متقاعدش كنيم كه اين كار انجام نشود. اما يك روز سردار لك‏زايى همين طور كه داشت از جلوى اتاق ما عبور مى‏ كرد كه به طرف دبيرخانه بروند يك نگاهى به ما كرد و گفت كه اتاق را چه كار كرديد؟ من فكر كنم در فاصله ‏اى كه ايشان رفت دبيرخانه و برگشت، اتاق خالى شد؛ يعنى براى ما خيلى مهم بود كه با همين اشارت هم كار را انجام دهيم. خود همين صحبت‏ها براى ما خيلى اهميت داشت و ارزشمند بود كه سعى كنيم اينها را مد نظر قرار بدهيم و داشته باشيم.

    من خبر دارم حتى بچه‏ هايى كه در سازمان شاغل بودند و حتى بچه‏ هايى كه‏ منفك شده بودند، بچه‏ هايى كه از ديروقت با ايشان ارتباط داشتند مسائلشان را مطرح مى‏ كردند و مشورت مى‏ گرفتند و عمل هم مى‏ كردند. چون به مشورتى كه دارند مى‏ كنند و به طرف مقابلشان اعتماد داشتند.

     

    استفاده از فرصت‏

    از كوچك‏ترين فرصت خودشان استفاده مى‏ كردند. ما خيلى كم سردار لك‏زايى را در شرايطى براى استراحت مى‏ ديديم.

    توجه ويژه ‏اى به خانواده معظم شهدا داشتند. زابل كه مى ‏رفتند بيشتر وقتشان براى اين ديدارها صرف مى‏ شد. امكاناتى را از گوشه و كنار جمع مى‏ كردند و سعى مى‏ كردند به دوستان قديمى سر بزنند و با آنها ارتباط داشته باشند.

    خداوند يك استعدادى در قدرت بيان و سخنورى و كنترل و اشرافيت مديريتى در اداره جلسات و برنامه‏ ها به ايشان داده بود كه اين هم واقعاً يك استعداد فوق العاده ‏اى بود.

    هر جايى كه ورود مى‏ كرد همه خيالشان راحت بود و مى‏ گفتند اگر اينجا را سردار لك‏زايى اداره كند يا اگر قرار است تصميمى گرفته شود چون ايشان پاى قضيه هست مطمئن به خروجى كار بودند. يك آرامش و يك تسكينى براى مسئولين رده بالا بود. حتى براى آن بچه‏ هايى كه در سطوح هم‏تراز ايشان يا پايين‏تر بودند. مى‏ گفتند وقتى فلانى در اين جلسه هست كار به نتيجه مى‏ رسد و موفق خواهند شد.

     

    ترجيح سپاه‏

    على ‏رغم موقعيت‏ هاى خوبى كه برايش در خارج از سپاه فراهم شد در مجموعه ‏هاى استاندارى و مجموعه‏ هاى ديگر ولى براى ايشان سپاه خيلى‏ مهم بود. من احساس مى ‏كردم اگر زمانى سردار لك‏زايى از سپاه بازنشسته شوند و كار به جايى برسد كه لباس سپاه تنشان نباشد چه جورى مى‏ خواهد با اين موضوع كنار بياد.

    بهترين موقعيت‏هاى شغلى در خارج از سپاه را ايشان جواب رد دادند. به دليل همين عشقى كه به سپاه داشتند و از همه مهم‏تر اينكه تا آخرين لحظه عمر با بركتشان به عنوان يك پاسدار در حال خدمت و در حال مأموريت به اين افتخار نائل شد.

    من توفيق داشتم يكى دو ساعت قبل از اين حادثه از يك مأموريتى كه از استان گيلان برگشتم در فرودگاه به من گفتند كه سردار حالشان بد است ودر بيمارستان بعثت ارتش مى‏ باشند. من از همانجا به ديدارش رفتم. نيم ساعتى كنارش بودم. احساسم اين بود كه وضعيت جسميشان خوب است و دوستان هم داشتند پى‏گيرى مى‏ كردند كه ايشان را به بيمارستان بقية الله منتقل كنند. به دليل اين كه ظهر پرواز داشتم از ايشان خداحافظى كردم كه در مسير فرودگاه دوستان تماس گرفتند و گفتند كه چنين اتفاقى پيش آمد در حالى كه در مأموريت سپاه بود.

    به اعتقاد من براى جمع ‏بندى مختصر بايد ساعت‏ها نشست و صحبت كرد و حق دوستان و كسانى كه با سردار لك‏زايى آشنايى دارند اين است كه بنشينند و اين مسائل را منتقل كنند. خيلى از اين حرف‏ها براى نسل فعلى ما در سپاه مثل خاطرات دفاع مقدس، خاطرات سردار لك‏زايى و خاطرات مديريتى ايشان و عشق و ارادت ايشان به ولايت و عشق و ارادت ايشان براى خدمت در سپاه كه مى‏ توانستند چند سال قبل بروند در خانه بنشينند و از موقعيت‏ها استفاده بكنند و به سلامتى و تفريح و كارهاى ديگرى بپردازند ولى ايشان تا آخرين لحظه ايستادند و در سپاه‏ به ملكوت اعلى پيوستند، براى ما درس‏آموز است.

    ايشان تا جايى كه مى ‏توانستند حتى كسانى هم كه 30 سال خدمت كرده بودند را تشويق مى ‏كردند كه در سپاه بمانند و از توان و ظرفيت اينها استفاده كنند.

     

    كادرسازى‏

    در كارسازى ايشان خوب كار كردند و زمينه‏ هايى را به وجود آوردند. قبل از اينكه ايشان از زابل بيايند من يك مقطعى سرپرست هماهنگ كننده سپاه استان بودم. خيلى دنبال ايشان بودند كه ايشان را از زابل بياورند كه معاون هماهنگ كننده بشوند. من احساس كردم كه تا من اينجا در سمت سرپرستى هستم ايشان نمى‏ آيند و بعدها به يقين رسيدم كه همين طور هم بود. من با سردار كياشمشكى صحبت كردم و گفتم سردار! شما توديع من را انجام دهيد. گفتند چرا عجله داريد؟ من به ايشان گفتم كه بايد اين كار را انجام دهيد چون اگر قرار است سردار لك‏زايى بيايد تا من اينجا هستم نمى‏ آيد. من حتى اگر اسمم هم باشد سردار لك‏زايى از زابل نمى‏ آيند. خيلى اينها برايشان مهم بود.

    حتى بعد از اينكه ايشان رشد كردند و يك مرحله هم جلوتر رفتند باز از شناختى كه نسبت به ما و دوستان ديگر داشت در انتصابات بعدى و جايگاه‏ هاى بعدى كمك كردند. مديرانى كه ما الان داريم خيلى ‏ها با ايشان كار كردند و خيلى‏ ها نيروهايش بودند. سال‏ها در بسيج و سپاه زابل خدمت كردند و الان همان‏ها در مسئوليت‏هاى مختلف خدمت مى‏ كنند.

    ان شاء الله كه خداوند با شهدا محشورش كند و اجر و ثواب شهيد را به ايشان عنايت كند. قطعاً اعتقاد ما اين است كه ايشان شهيد شدند و به‏ شهادت رسيدند و اين اعتقاد قلبى دوستان و همه بچه‏هايى است كه سردار لك‏زايى را مى‏ شناختند و به خدمات ايشان و به تلاش‏ها و مسائل ايشان در استان كار مى ‏كردند.

     

    متخصص در امر بسيج‏

    متخصص در امر بسيج بودند. انصافاً و واقعاً در كار بسيج صاحب نظر بودند و در كل كشور و در سطح استان به موفقيت‏ هاى بزرگى رسيدند. امروز اين خلأها دارد ايجاد مى‏ شود و مسأله اين است كه چگونه سپاه بتواند اين را بتواند كند.

    تلاش‏هايى كه در همين مسائل بيرون در مجموعه امر به معروف و در مجموعه مهدويت صورت گرفت كه زنده شدن اين دو مجموعه در استان ما كار خيلى سختى بود. در امر به معروف با توجه به شرايط مذهبى كه با آن رو به رو هستيم و همين طور در بحث مهدويت بدون اينكه حساسيتى ايجاد شود يا بدون اينكه دغدغه‏ هايى ايجاد شود اين دو مجموعه را الحمد لله خيلى خوب سازمان و گسترش دادند و رونق بخشيدند كه استان سيستان و بلوچستان يكى از استان‏هاى موفق در اين بخش در سطح كشور بود. خيلى‏ ها فكر نمى ‏كردند در استان سيستان و بلوچستان با گرايش‏هاى قومى و مذهبى و حساسيت‏هايى كه هست اين دو كار بتواند جايگاه خوبى داشته باشد.

    ما يك روز مهمان ايشان بوديم؛ رفتيم كارها را از نزديك ديديم؛ انصافاً كارهاى بسيار بزرگى در اين زمينه‏ ها مطرح شده است كه اين يك ذره‏اى است از درياى بى‏ كران هر آنچه مى‏ شود در مورد ايشان گفت. قطعاً اينها همه حرف‏ها نبود؛ مطمئناً خيلى از مسائل گفته نشد؛ ما هم در يك زاويه كوتاهى‏ بعضى از نكات را مطرح كرديم. ان شاء الله كه همه دوستان ما دنبال كنند و كمك كنند كه اين مسائل به شكلى مطرح شود.

     

    صبر و بردبارى‏

    يك نكته ديگرى كه به ذهنم آمد صبر و حوصله ايشان بود. خيلى كم ما ايشان را عصبانى مى‏ ديديم حالا اگر عصبانى هم مى‏ شد در همان جمع، جمع و جورش مى‏ كرد. مثل يك مديرى كه مى‏خواست يك موضوعى را با جديت بيان كند ولى بسيار آدم با صبر و با حوصله و با طمأنينه ‏اى در كار بودند. على ‏رغم فشارهايى هم كه وارد مى‏ شد كمتر مى‏ ديديم كه از كوره در بروند.

    كار را از پايين‏ترين جايش دنبال مى ‏كردند و اگر احساس مى‏ كردند كارى را بايد پى‏گيرى كنند حتماً همين كار را مى‏ كردند و از نزديك خودشان در صحنه مديريت مى‏ كردند. اين طور نبود كه در اتاقشان بنشينند و جلسه‏ اى بگذارند و بگويند فلانى تو اين كار را بكن. شايد براى هر كدام از مسئولين ده‏ها بار تماس مى‏گرفت كه اين موضوع را چه كار كرديد. خودش به صحنه عمل مى‏ رفت و از نزديك كارها را مى‏ ديد. حتى بقيه را جمع مى‏ كرد و مى‏ گفت بياييد كارها را در صحنه عمل توضيح دهيد. دقيقاً لحظه به لحظه كار را دنبال مى‏ كرد. مدير نشستى نبود كه در اتاق مديريت بنشيند و از آنجا مديريت كند. مديريت در صحنه و مديريت همراه با عمل و نظارت بود. مستقيماً از صحنه مديريت مى‏ كرد و پى‏گير كارها بود.

     

    پيشنهادى براى كارهاى آينده‏

    كارهاى سردار بايد جمع آورى شود؛ چون با توجه به مقبوليت سردار لك‏زايى و شناختى كه بچه‏ ها دارند اين نكات مى‏تواند براى مديران ما در سطح سپاه و در سطوح بسيج بسيار قابل استفاده باشد. اگر شما از اين زاويه روى آن كار كنيد خيلى كاربردى خواهد بود و در خيلى از جاها الگويى براى استفاده عزيزان ما در اين بخش‏ها مى‏ شود. به صرف يك خاطره ما دنبال نكنيم. هر چند در خاطرات هم نكاتى است كه قابل استفاده است ولى به اعتقاد من بايد در زاويه‏ هاى مختلف كار كنيم و پايان نامه ‏هايى در اين زمينه كار شود.

    مثلًا شهيد لك‏زايى در بعد مديريتى چگونه بودند كه اين مى‏ تواند مبنايى براى تدريس در كلاس‏هاى دانشگاه امام حسين (ع) باشد. من خودم الان در آنجا يك واحد درس مديريت تدريس مى‏ كنم. امروز خيلى از بچه‏ ها مى‏ گويند كه از واحد كتاب بيرون بياييم و تجربيات و واقعيت‏ ها را به ما بگوييد؛ يعنى شما 33 سال مديريت كرديد تجربيات شما الان براى ما بسيار مفيد است تا تعاريف كتاب در مورد مديريت.

    من اين مطالب را فى البداهه گفتم. ان شاء الله دوستان ديگر كمبودهايى كه در صحبت‏هاى ما بود جبران و كامل خواهند كرد.

    ..................................

    حبیب دلها دفتر سوم

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی