موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز یکشنبه 28 آبان 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    شهيد لك‏زايى واقعاً استثنايى بود

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

    آنچه در پى مى‏ آيد سخنان «عباسعلى خياطى» از دوستان، هم رزمان و همكاران

    سردار شهيد حبيب لك ‏زايى است كه در روز 3 آذر 1391 در زاهدان انجام شده است.

    شهيد لك‏زايى واقعاً استثنايى بود

     

    - لطفاً در ابتدا درباره فعاليت‏ هاى سردار شهيد حاج حبيب لك ‏زايى بفرماييد.

    - بسم الله الرحمن الرحيم. من تقريباً بيش از 20 سال نيروى حاجى بودم. من سال 1362 پاسدار شدم. سال 1360 جبهه بودم. مدتى را هم تهران و بعد هم مدتى را در كرمان و مدتى را هم در قرارگاه انصار بودم.

    بعضى از دوستان فرمايشاتى درباره شهيد لك‏ زايى داشتند كه واقعاً بدون غلو و اغراق بوده است. واقعاً شهيد لك‏ زايى يك مرد با معنا و تمام جهاد بود. يك وقتى هست كه آدم از جايگاهى كه دارد به اطرافش نگاه مى‏ كند اما حاجى با فرماندهى‏ اش با تمام بچه ‏ها رفيق بود و به عنوان يك پدر و برادر برايمان‏ و بالاتر از يك رفيق بود. وقت و بى وقت هم با او تماس داشته و به ايشان مراجعه مى‏ كرديم.

    شهيد لك ‏زايى بيشتر كارهايش را رفاقتى انجام مى‏ داد در صورتى كه چون فرمانده بود مى‏ توانست كارها را با دستور انجام دهد ولى مزه شيرينى رفاقتش بيشتر خودش را در كار نشان مى‏ داد. در مجموعه سپاه بيشتر بحث معنوى كار مطرح بود تا بحث خشك نظامى. شهيد لك‏ زايى استثنايى بود. دوستان و بزرگان ديگرى هم فرمانده و جانشين بودند كه بحث فرماندهى‏ شان با رفاقتشان فرق داشت. مثلًا دستورى و امرى بايد اجرا مى‏ شد ولى حاجى اين ويژگى منحصر به فرد را داشت. بچه‏ هاى قديمى ديگرى هم هستند كه سردار در ميان تمام آن‏ها واقعا منحصر به فرد و استثنايى بود.

    سردار خيلى حرمت دارى مى‏ كرد؛ خدا بيامرزد همه شهدا را. بعضى وقت‏ها كه گزارشى نوشته مى‏ شد گزارش قبلى را هم در مى‏ آورد و اصلًا هيچ برخودى نمى‏ كرد و صبر داشت. به من مى ‏گفت: عباس! خدا را در نظر بگير. يعنى مى‏ دانست كه من دارم چه مى‏ گويم و بعد فرد مورد نظر را تنهايى مى‏ خواست و با او صحبت مى‏ كرد.

    از وقتى سردار رفته من مانده ‏ام كه پيش چه كسى بروم. البته الان دوستان ديگرى هم هستند ولى هر گلى بوى خودش را مى‏ دهد. از وقتى كه شهيد لك‏زايى از سپاه رفته دلم گرفته و خيلى ناراحت شدم. بچه‏ هاى مجموعه سپاه استان به صورت جدى پناه و حمايت كننده خيلى قوى خودشان را از دست دادند.

    حاجى كار نداشت كه اين مطلب مال من نوعى است يا شخص ديگرى؛ بيشتر به دنبال حق بود و در اين نكته ظريف بود. حتى بارها ديده ‏ام و شنيده‏ ام كه سردار مقابل فرمانده خود هم ايستاده است يا در جلسات سه چهار نفرى شورا كه فرمانده و جانشين و هماهنگ كننده و بازرس بودند و تصميمات‏ سنگين استانى كه جايگاه افراد را مشخص مى‏ كند مصوب مى‏ شد، از حق دفاع مى‏ كرده است. مواردى را سراغ دارم كه ايشان مقابل فرمانده خود هم ايستاده و مستند و محكم و منطقى و از روى حق مقاومت كرده است. حتى در جمع‏ هاى 20 نفره نيز اين گونه بود كه بعد آقايان مى‏ گفتند كسى حق ندارد اين مطلب را پخش كند. حاجى بيشتر و خيلى عجيب پشتيبان و حمايت كننده بچه‏ هاى بى‏ زبان و كسانى كه زحمت مى‏ كشيدند بود.

    سردار هم توجيه بود و هم در متن بسيج بود. خيلى كه مى‏ خواست مراعات كند مى‏ گفت خدا را در نظر بگير. اينجا كه مى‏ شد مى ‏دانستيم كه اين حرفى كه مى‏ زنيم سردار متوجه هست و نبايد بيشتر ادامه داد و وارد حوزه آن صحبت شد.

    سردار استثنا بود. فكر نكنم كه دوباره مادرى فرزندى به دنيا بياورد كه بتواند در استان جاى شهيد لك‏ زايى را پر كند. دوستان ديگرى كه مى‏ آمدند خود را بازيچه جريانات سياسى مى‏ كردند اما حاجى در اين مسائل وارد نمى‏ شد و برخورد مى‏ كرد.

     

    - آيا سردار نگاهش به بچه‏ هاى سپاه قوميتى هم بود يا خير؟ براى مثال بخواهد نسبت به بچه‏ هاى سيستان بيشتر توجه كند و امتيازتى براى آنان قائل شود؟

    - نه. سردار نگاهش به همه يكسان بود و بيشتر طرفدار حق بود؛ فرقى نمى‏ كرد از چه قومى باشد. بعضاً در برخورد هم حريم‏ ها را مشخص مى‏ كرد. حتى آقازاده ‏اش هم كه به دفترش نامه‏ اى مى‏ برد شايد اگر خود آن فرد نامه ‏اش را مى‏ برد راحت‏ تر كارش انجام مى‏ شد. شهيد لك‏ زايى واقعاً خدايى بود و بر اساس حق و حقيقت كار مى‏ كرد.

     

    - از همكارى حاجى با كاروان اعزامى خادمين افتخارى از استان به حرم امام رضا (ع) بگوييد. ايشان در اين زمينه چه نقشى داشت؟

    - در جريان خادمين افتخارى حرم آقا امام رضا (ع) بچه‏ ها حاجى را چند سالى درگير كردند كه واقعاً خوب پاى كار آمد و واقعاً خيلى زحمت كشيد. حاج آقاى ميربها از بچه‏ هاى استان بود و من را هم خدا توفيق داد كه در اعزام بچه‏ ها حضور داشتم و سال بعد هم خودجوش و افتخارى با هزينه‏ هاى خودمان رفتيم. زمانى كه حاجى بود خبررسانى تلويزيونى شد و به بچه‏ ها لوح تقدير اهدا مى‏ كرد و هر سال تعداد اعزام شونده ‏ها بيشتر مى ‏شد. سردار اتوبوس‏ها و زائرسرا را هماهنگ مى‏ كرد. وقتى بچه‏ ها مى ‏آمدند من كارهاى ميزبانى‏شان را انجام مى‏ دادم و بعضى از گروه‏ ها هم مى‏ رفتند در مسير تردد زائران ايستگاه مى‏ زدند و كارهاى تداركاتى و عملياتى و فرهنگى انجام مى‏ دادند.

    اين كار هر سال از اربعين حسينى تا 28 صفر كه شهادت امام رضا (ع) بود، انجام مى‏ شد. ما دو روز جلوتر به مشهد مى‏ رفتيم. گروه ديگرى كه كارهاى مأموريتى انجام مى‏ دادند. در كل، رفت و برگشتمان پنج روز طول مى‏ كشيد. امسال هم هر چه دوستان و من پيگيرى كرديم نشد. سه سال بود كه حاجى در اين كارها را به ما كمك مى‏ كرد. بعد از تاسوعا و عاشورا دوستان جلسه‏ اى گذاشتند و خودشان تصميم گرفتند اما هزينه‏ هاى آن بالا بود.

    بچه‏ ها كه مى‏ رفتند و كارها را انجام مى‏ دادند شب و روز نمى شناختند و كار مى‏ كردند. حتى بچه‏ هايى كه در خود مشهد بودند. در صورتى كه بچه ‏ها يا مهندس يا سرهنگ هستند كه بعضاً من خودم در كارهايى كه به آنان واگذار مى‏ كردم خجالت مى‏ كشيدم. خودشان را مانند كارگرى مى‏ دانستند و كارها را انجام مى‏ دادند و خدمت گذارى آقا امام رضا (ع) را مى‏ كردند.

    در اين فضا حضور حاجى برايمان خيلى ارزش داشت حتى اگر خودش در كنارمان نبود. خدا بيامرزد حاجى را؛ يك بار كه مشكلى به دليل ناهماهنگى براى ما پيش آمده بود مقارن ساعت چهار صبح به ناچار گوشى حاجى را گرفتم كه جواب نداد. آقاى باقرى، افسر همراه حاجى، را گرفتم. گفت: حاجى خانه است اما مريض است. من تماس گرفتم خانه ايشان و گفتم حاجى را كار دارم. گفتند حاجى خواب هست اما در نهايت خودشان گوشى را پاسخ داد. البته موردى پيش نيامده بود كه من به حاجى زنگ بزنم و ايشان پاسخ ندهد و نشود كه حرف بزند. من گفتم وضعيت اين است. گفت خودت انجام بده و گفت براى دوستان سخت است و نبايد كار را براى ديگران مى‏ گذاشتى و از تو بعيد است. من گفتم خوب حالا هر جور صلاح است اما كار اين جورى است. گفت اشكال ندارد و زنگ زد و هماهنگ كرد و كارهاى هماهنگى جلسات و بقيه را انجام داد.

     

    - از ديگر خصوصيات و ويژگى‏ هاى حاجى برايمان بگوييد.

    - قولى كه شهيد لك‏ زايى مى‏ داد تعارف نبود. بنا به قول بايد انجام مى‏ شد. نهايت دوست بود؛ اگر كسى ديگرى مى‏ بود مى‏ گفت آقا كار را انجام بدهيد و اگر انجام نمى‏ دهيد بگذاريد و برويد.

    زمانى من در شهرستان پيشين خدمت مى‏ كردم. اوايل كه رفته بودم دستور داده بود كه حساب‏ها بايد اين گونه باشد. من زنگ زدم و تشكر كردم كه گفت اين يك ابلاغ كلى هست و خداى نكرده مگر شما مى‏ خواهيد سوء استفاده كنيد. دست آدم اين جورى بازتر هست و امور مربوطه در روال قانون‏ مندى افتاد. حاجى گفت شما كارها را همان گونه انجام بدهيد و مشكل و مطلب شرعى و قانونى هم ندارد.

    يك بار زنگ زدم گفتم حاجى يك سرى بدهى‏ ها از قبل در مجموعه باقى مانده است. گفت: من اگر هنر كنم و از خودم بدهى نگذارم كه بعد از من كسى نيايد بگويد اين بدهى ‏ها باقى مانده است. گفتم: به هر حال اين رقم‏ ها هست. بعد به من گفت جمع‏ آورى كن من كمك مى‏ كنم. اين كه من اين مسأله را به حاجى گفتم به اين دليل بود كه در هر صورت بايد فرمانده هم در جريان مسائل باشد تا فردا روز براى من مشكلى پيش نيايد كه چرا من را در جريان نگذاشتى. اگر مطلب مالى بود كه مشكل ايجاد كرده بود به حاجى مى‏ گفتم. البته آن‏ها هم مثل بچه خودم بودند ولى خوب مشكل هم بود. مى‏ گفتم چه بايد بكنم، در توان من نيست. مى‏ گفت مى‏ خواهى آبروى چه كسى را ببريد؟ تو جمع و جور كن من هم كمك مى‏ كنم انجام بشود. مى‏ گفت يك زمانى هست كه طرف سياسى هست و بند و بساط هست و به هيچ صراطى هم مستقيم نيست كه حسابش جدا است. نه كسى كه سهواً حواسش نبوده يا نتوانسته كار را انجام بدهد و سر در گم شده است.

    خيلى حرمت دارى مى‏ كرد و در مواردى هم كه كسى عمداً كارى انجام مى‏ داد خيلى برخورد مى ‏كرد. البته در چنين مواردى هم بچه‏ ها را حفظ مى‏ كرد. حفظ بچه ها خيلى مهم بود. حساب‏ها را صفر مى‏ كرد. حاجى با همين كلمه كه من كمك مى‏ كنم خيلى كمك كرد. خيلى قانونى كار مى‏ كرد. واقعاً استثنايى بود.

    در شهرستان پيشين كه مشكلات خاص خودش را داشت، در يك مورد با حاجى تماس گرفتم و گفتم از صبح كه پمپ سوخته است ماشينى كه آب بياورد نداريم. 24 ساعت نشد كه ماشين آمد. شهيد لك‏ زايى از روى رفاقتى كه داشت كارها را با جان و دل پيش مى‏ برد و چون بچه‏ ها هم حاجى را دوست داشتند از زير كار در نمى‏ رفتند و قلباً كار را انجام مى‏ دادند.

    سردار براى من، هم برادر، هم پدر و هم رفيق بود. بيشتر بحث معنوى كار بود نه سسلسله مراتب و نظامى بودن كار. در برخورد جورى بود كه انگار 23 سال است همديگر را مى‏ شناسند و به گونه‏ اى فرد را بغل مى‏ كشيد كه انگار 10 سال هست قرار است همديگر را نبينند.

    سر وعده و قرار خود خيلى منظم و وقت شناس بود. سر زمان مشخص شده در هر قرارى حاضر بود. وقتى طرف با ايمان و صادق باشد آن صداقتش به دل مى‏ نشيند و حرفى كه از دل برخيزد لاجرم بر دل مى‏ نشيند. آدم بى غل و غش، آدم با ايمان و آدم صاف و پاك حرفى را كه بزند آدم با جان و دل اطاعت مى‏ كند. مى‏ شود بررسى كرد كه بعد از حاجى چه اتفاقاتى دارد مى‏ افتد. ممكن است بعضى‏ ها منزوى بشوند. بعدها خود را نشان مى‏ دهد كه وجود روحانى حاجى چقدر برايشان تأثير داشته است. شهيد لك‏ زايى براى بچه‏ ها از روى دل كار مى‏ كرد.

    هر چه بگويم كم گفته‏ ام. حاجى مقيد بود كه نماز را سر وقت بخواند و خودش هم توصيه مى‏ كرد. بعضى وقت‏ها كه روحانى نداشتيم خود حاجى پيش نماز مى‏ شد.

    يك سرى رفتيم منزل پسر راننده ‏اش. پسرش لحن صحبتش را براى پدرش عوض كرد. حاجى معطل نكرد و گفت: اين چه طرز صحبت كردن است؟ حاجى نتوانست تحمل كند و اين قدر به احترام و حرمت در جمع حساس بود.

    از فرصت‏ها به خوبى استفاده مى‏ كرد. براى مثال يك بار به من گفت الان چه كار مى‏ كنى؟ گفتم فلان ساعت پرواز دارم. گفت تا آن موقع چه كار مى‏ كنى؟ گفتم يا خوابم يا مى‏ روم بازار يا حرم. بعد گفت بلند شو برويم قم. رفتيم قم‏ و ناهار را منزل اخوى ايشان بوديم. بعد هم گفت شما برويد زيارت كنيد و ساعت فلان براى قرارتان بياييد كه برويم.

    بعضاً كه سؤال مى‏ كرديم و نقطه نظراتى داشتيم. واقعاً دل مى‏ سوزاند و خيلى افراد را احترام مى‏ كرد. خيلى كم اتفاق می ‏افتاد كه به اسم و رسم تشكيلات نظامى صدا كند. به اسم كوچك مى‏ گفت عباس. خيلى احترام مى‏ كرد.

    در هنگام گزارش دادن افراد و يا گزارش گرفتن از آنها اگر احساس مى‏ كرد كه حتى يك درصد احتمال دارد فرمانده نتواند بحث را جمع كند، يك جورى صحبت را جمع مى‏ كرد كه هيچ كس متوجه نشود و آب از آب تكون نخورد. مى‏ گفت وقت تنگ است يا دوستان بعداً گزارش بدهند كه من مى‏ خواهم ريز جريان را اطلاع داشته باشم كه حرمت فرمانده حفظ بشود.

    خدا را شكر، كارهاى حاجى چه در بحث مهدويت، چه در بحث ستاد احياء، امر به معروف و نهى از منكر و چه كارهاى متفرقه كه آن موقع تقويم‏ هاى سال دوم شهداى تاسوكى را پيگيرى مى‏ كرد با بركت بود. خيلى هم مشاوره مى‏ گرفت و مى‏ خواست افكار سنجى كند كه ديد عموم چيست. خودش آگاه بود از محتوا اما سؤوال مى‏ كرد از خوب بودن يا از بدى‏ اش سوال مى‏ كرد. خيلى مشاوره‏ هاى عجيب مى‏ گرفت.

     

    - از جناب عالى كه در اين گفتگو شركت كرديد بسيار سپاسگزار هستيم.


    .................................................

    حبیب دلها دفتر سوم

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی