موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز یکشنبه 28 آبان 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    خيلى به گردن ما حق داشت‏

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

    گفتگو با شاجان كاشانى‏

    معتمد اهل سنت و بزرگ طايفه كاشانى در استان سيستان و بلوچستان‏

     

     

     

    خيلى به گردن ما حق داشت‏

     

     

    - آشنايى شما با سردار لك‏زايى به كى برمى‏ گردد؟

    - من از قديم با سردار آشنا بودم؛ يعنى از زمانى كه فرمانده سپاه زابل بودند. ايشان فرمانده سپاه زابل بود و در مجالس و مراسمات مختلف كه من شركت مى‏ كردم ايشان هم حضور داشت و يا از برگزار كنندگان مراسم بود كه طبيعتاً ما ايشان را مى‏ ديديم و مى‏ شناخيتم و سخنرانى‏ هايش را هم مى‏ شنيديم. البته اينطورى نبود كه رفت و آمد خانوادگى داشته باشيم. دقيق در ذهنم نيست ولى مى ‏شود گفت كه از سال هفتاد به بعد يعنى تقريباً بيست سال مى‏ شود كه من ايشان را مى‏ شناسم.

     

    - آن سال‏ها اخلاق و رفتارشان چطور بود؟

    - خيلى آدم مهربانى بودند.

     

    - چطور متوجه شديد كه آدم مهربانى هستند؟

    - خوب معلوم مى‏ شود ديگر. وقتى شما يك نشستى با كسى داشته باشيد متوجه مى‏ شويد كه آن شخص، آدم مغرور و متكبرى است يا متواضع و يا مهربان و با محبت. ايشان مهربان بود و به دل دوست مى‏ شد. همچنين آدم با تقوايى هم بود؛ مهربان و با تقوا. و ايشان- خدا رحمتش كند- هدفش ايجاد وحدت و برادرى بين شيعه و سنى بود.

     

    - از نظر شما نقش ايشان در ايجاد وحدت و برادرى بين شيعه و سنى چه بود؟

    - ما در سيستان اصلًاً بحث شيعه و سنى نداريم. الان رسانه‏ ها زياد صحبت مى‏ كنند وگرنه ما سى، چهل سال قبل اصلًا نمى‏ فهميديم كه شيعه كيست و سنى كيست.

    اگر الان به همين روستاى" مير جعفر" نگاه كنيد پنجاه درصد شيعه هستند و پنجاه درصد سنى. ولى خدا مى‏ داند اصلًا نمى‏ فهميديم كه چه كسى شيعه وچه كسى سنى است. با هم دوست و برادر بوديم و جوان‏ هاى شيعه و سنى با هم ازدواج مى‏ كردند. اما در مورد نقش ايشان در وحدت شيعه و سنى بايد بگويم كه سخت كسى مى‏ ديد كه ايشان كسى را به عنوان دشمن معرفى كنند و بگويند كه با اين آدم رفت و آمد نكنيد. در زمينه آگاهى بخشى به مردم هم خيلى فعاليت مى‏ كردند تا مردم آگاه بشوند و بدانند كه بايد پيرو اسلام و نظام اسلامى باشند و اينكه تفرقه خواست استكبار و دشمنان اسلام است. رابطه خودشان هم با اهل سنت خيلى خوب بود و رفتارشان با اهل سنت و شيعه يك رنگ و يكسان بود.

     

    - شما مى‏ دانستيد كه ايشان در نماز به اهل سنت اقتدا مى‏ كرده و در بلوچستان به امامت ائمه جماعات اهل سنت نماز مى‏ خوانده؟ يا اينكه در مساجد بلوچستان سخنرانى مى‏كرد ه‏اند؟

    - بله. من در تلويزيون خيلى ديدم كه ايشان به بلوچستان مى ‏رفتند. البته يادم نيست كه در چه زمينه‏ اى صحبت مى‏ كردند ولى هميشه از تلويزيون دنبال مى‏ كردم.

     

    - رابطه سردار با شما چطور بود؟

    - ايشان مرا خيلى دوست داشتند و من هم خيلى دوستشان داشتم و ارادت خاصى نسبت به همديگر داشتيم. محبتشان خيلى زياد بود. مخصوصاً براى مردم سيستان خيلى زحمت كشيدند و واقعاً به گردن مردم سيستان حق دارد. ايشان آدم بسيار خوبى بود. اينجا كه مى‏ آمدند به همه و مخصوصاً به ما سر مى‏ زدند. يعنى اگر سيستان مى‏ آمدند حتماً ما ايشان را حالا در يك جلسه‏ اى يا نشستى مى‏ ديديم و ايشان از ما دعوت مى‏ كرد. مثلًا در يادواره شهدا كه معمولًا پنج شنبه آخر سال در گلزار شهداى حضرت رسول اكرم (ص) شهر" اديمى" برگزار مى‏ شد، حتماً از ما هم دعوت مى‏ كرد و ما هم شركت مى‏ كرديم.

     

    - خاطره ‏اى از سردار شهيد حاج حبيب لك‏ زايى در ذهن داريد؟

    - بله، يادم هست كه وقتى من مى‏ خواستم به دفترشان وارد بشوم- خوب مسئول دفترشان به ايشان اطلاع داده بود كه فلانى آمده است- خودشان بلند شدند و تا دم در آمدند و از من استقبال كردند و حالم را پرسيدند. وقتى هم كه وارد دفترشان شدم، كنارم نشستند نه پشت ميز خودشان. من از ايشان خواهش كردم كه شما بفرماييد پشت ميزتان بنشينيد. منتظر بودم كه سردار بلند شود و برود پشت ميز خودش كه تأملى كرد و گفت آن ميز مال من نيست، براى من هم نمى‏ ماند؛ اما تو برادر من هستى و براى من مى‏ مانى؛ براى همين الان كنارت نشسته ‏ام و مى‏ گفتند اين اخلاق من است كه وقتى مهمانى به دفترم بيايد تا وقتى كه در دفترم حضور دارد، من پشت ميز نمى‏ نشينم. تا زمانى هم كه ما را از دفترشان بدرقه نكردند اصلًا از كنار ما بلند نشدند.

     

    - شما چند بار به دفترشان رفته بوديد؟

    - دقيقاً به خاطر دارم كه چهار بار به دفترشان رفته بودم و هر چهار دفعه آمدند و كنار من نشستند. اين اخلاقشان بود.

     

    - از خاطراتتان مى‏ گفتيد.

    - بله، يك بار كه سردار براى بازديد گردان عاشورا به شهرستان" زهك" آمده بودند من زنگ زدم كه براى ناهار به منزل ما تشريف بياوريد. ايشان نمى‏ توانست كه بيايد، اما به شوخى گفتند كه من وقتى مى‏ آيم كه براى من شتر بكشى نه حالا كه گوسفند بكشى. البته ايشان دو بار به منزل ما براى احوال پرسى آمدند ولى زياد نماندند و گفتند برنامه زياد دارم كه بايد انجامشان بدهم.

     

    - تنها آمدند؟

    نه. فرمانده سپاه شهرستان «هيرمند» و چند پاسدار هم همراهشان بودند كه‏ همه لباس سبز سپاه به تن داشتند. خاطرم هست كه سردار براى بازديد از هيرمند آمده بود و در فرصتى كوتاه به ما هم سر زد.

     

    - باز هم خاطره ‏اى داريد؟

    - خاطره ديگر من مربوط به روزى است كه به يادواره شهداى روستاى" ميلك" رفته بوديم. من چند نفر را به ايشان معرفى كردم. سردار گفت بله مى‏ شناسم. بعد گفتند كه از آن سال‏هايى كه جبهه بوده‏ ام همه اين افراد را مى‏ شناسم. و گفتند كه تا ساعت يك، دوى شب، همه اين كوچه‏ ها را مى‏ گشتم و در همه خانه ‏ها را م ى‏زدم و براى جبهه نيرو جمع مى‏ كردم و لذا از آن موقع اهالى اينجا را مى‏ شناسم. براى من تعريف كردند كه خيلى زحمت مى‏ كشيدند.

     

    - چطور شد كه اينها را به شما گفت؟

    - همينطورى نشسته بوديم و من داشتم يكى دو نفر را به ايشان معرفى مى‏ كردم كه گفتند من اينها را مى‏ شناسم و سال‏هاى جنگ، همه روستاها را براى اعزام نيرو به جبهه رفته ‏ام.

     

    - بله مى‏ فرموديد.

    - اين خاطره ‏ام كمى عجيب است و به چند ماه قبل از شهادت ايشان برمى‏ گردد. من سردار را در سيستان و در دفتر آقاى ميرزايى ديدم. به ايشان گفتم" سردار از شهادت كه وحشت نداريد؟" گفتند" نه." گفتم" پس من مى‏ توانم اين تسبيح را به شما هديه بدهم؟" پرسيدند" چطور؟" گفتم" من به سردار شوشترى يك تسبيح دادم، خدا رحمتشان كند مدتى طول نكشيد كه‏ شهيد شدند. گفتند" نه! نمى‏ ترسم بده!"

    تسبيحى كه به سردار دادم تسبيحى بود كه از مكه معظمه براى من سوغات آورده بودند و تبرك بود. جنسش نقره بود و قيمتش هم هفتصد هزار تومان بود. وقتى ايشان فهميده بود، گفته بود اگر قيمتش را مى‏ دانستم، نمى‏ گرفتم. من هم چون مى‏ دانستم كه ايشان قبول نمى‏ كند، به يكى از همراهانشان گفتم بعد كه رفتيد به سردار بگو قيمت تسبيح اينقدر است و منظورم اين بود كه تسبيح پيش سردار بماند.

     

    - به كس ديگرى هم تسبيح هديه داده ‏ايد؟

    - سه بزرگوار در سيستان و بلوچستان بودند كه من به آنها به عنوان يادگارى تسبيح هديه داده ‏ام؛ يكى سردار شهيد شوشترى بود، دومى سردار جاهد بود و سومى هم سردار شهيد لك‏زايى بود.

     

    - به من كه تسبيح هديه نمى‏ دهيد؟

    - چرا. تسبيح چهارم را هم به شما هديه مى‏ دهم.

     

    - تشكر. شما وقتى كه اسم سردار شهيد حاج حبيب لك‏ زايى را مى‏ شنويد چه چيزى به ذهنتان مى ‏آيد؟

    - خاكى بودن و با محبت بودنشان. اصلًا خودشان را نمى‏ گرفتند. خيلى آدم خوبى بودند. چند بارى كه من به دفترشان رفتم برخوردشان به حدى خوب بود كه من شرمنده شدم.

     

    - ضمن تشكر از شما، صحبت پايانى‏تان را مى‏ شنويم.

    - خدا مى‏ داند وقتى خبر شهادت سردار شهيد شوشترى را- كه ايشان هم از دوستانم بود- به من دادند، حالتى شبيه وحشت به من دست داد، اما وقتى خبر شهادت سردار لك ‏زايى را به من دادند فكر كنم سه يا چهار روز بسترى بودم. خيلى ناراحت شدم چون واقعاً آدم بزرگى بود و خيلى به گردن ما حق داشت و خيلى زحمت مى‏ كشيد. ما فقط دعا مى‏ كنيم كه خدا رحمتش كند و خدا مردگان ما را هم بيامرزد.*

    ............................................

    *حبیب دلها دفتر سوم

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی